🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
#خمار_نگاهت
#پارت_36
داشتم میخندیم که نگاه رهام روی من قفل شد حالت نگاهش یه جوری بود،حس خوبی نداشتم سرم
وانداختم پایین ..
دیگه اشتهانداشتم وفقط باغذابازی میکردم امشب نگاههای رهام جوردیگه ای بودومن این
رودوست نداشتم الام دلم میخواست تنهاباشم.رهاورهام منوبه خونه رسوندن شب خوبی بودالبته باید ازنگاههای
رهام فاکتوربگیرم،لباساموعوض کردم وروی تخت درازکشیدم.مامان توی اتاقش خوابیده بود...
به کنسرت امشب
فکرکردم..
ولی خداییش صداش خیلی جذاب بو وآهنگ خاصی داشت.چطورمن تابحال نمیشناختمش؟صداشم یکم
آشنابود شایدقبلا اهنگی ازش گوش دادم اما نمیشناختمش ولی مشخص بودخیلی معروفه چون مردم زیادی برای
کنسرت اومده بودن وطرفدارش بودن مخصوصا دخترا...!
چشماموروی هم گذاشتم و خیلی زود به خواب رفتم.
صبح باصدای آلارم گوشی ازخواب بیدارشدم آبی به دست وصورتم زدم ورفتم پیش مامان.
روی مبل
نشسته بود،سلام بلندی دادم،مامان باصدایی گرفته که سعی داشت نشونش نده وشادباشه جوابم روداد...
کنارش
نشستم وبه روی خودم نیاوردم امافکرم مشغول بود،مامان دیگه نمیتونست چشمای قرمزوپف کردش روازمن پنهون کنه.
روبهش کردم وهمونطورکه دستش رومیگرفتم بانگرانی گفتم:
- مامان جونی چیزی شده؟
لبخندی زدوگفت:
- نه عزیزم مگه قراربوده چیزی بشه؟
- پس چراچشاتون قرمزه؟گریه کردین؟
- دلم یکم گرفته بود ودلتنگ پدرت بودم برای همین یکم گریه کردم.چیزی نیست ..