🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
#خمار_نگاهت
#پارت_37
یه حسی بهم میگفت دلیل گریه ی هاش این نیست اما اهمیتی ندادم،دستمودورشونش حلقه کردم
وگونش روبوسیدم:
- قربون مامان خوشگلم برم..دیگه دوست ندارم ناراحت ببینمت.
لبخندی زد ودستم روگرفت ...توی چشمام نگاه کردوگفت:
- مادربه قربونت بره ک اینقدرخوبی،خداروشکرکه تورودارم.همه ی زندگی من تویی.
گونم روبوسیدوموهامونوازش کرد،خودم رولوس کردم وسرموروی پاهاش گذاشتم...
همیشه به نوازشهاش
نیازداشتم،مرهم دردام وتکیه گاه همین دستهای مهربون بودکه برای رفاه من ازهیچ کوششی دریغ نکرد...
سرچشمه ی
همه ی مهربونیها مادر،مادری که به داشتنش افتخارمیکردم.مامان بوسه ای روی موهام زدوگفت:
- فدای دخترنازم بشم که مثله ماهه...همیشه دعام اینه که خوشبخت بشی وعاقبت بخیر.
دستش روبوسیدم وگفتم:
- تاشمارودارم خوشبخت ترینم.
لبخندی زدوازروی مبل بلندشدورفت توی آشپزخونه.
استرس وترس ناشناخته ای به جونم افتاده بود،اهمیتی ندادم.به مامان توی دست کردن ناهارکمک
کردم.
بعدازناهاریکم پیشش موندم ورفتم دنبال کار اما بازم به نتیجه ای نرسیدم وخسته وکوفته به خونه
برگشتم..
خونه توی خاموشی وسکوت غرق بود...
حس بدی بهم دست داد.ازمامان خبری نبود.رفتم توی
آشپزخونه،یادداشتی روی دریخچال بود:
(فاطمه جان،مادرغذابرات درست کردم توی یخچاله گرمش کن وبخورمن یه کاری برام پیش اومد
زودبرمیگردم عزیزم.)اشتهانداشتم به اتاقم رفتم وبدون اینکه لباسم روعوض کنم خودم رو روی تخت انداختم.
بهترین نصیحت دنیا رو داستايفسكى کرده:
با پاى شكستهی خودت،
به راهت ادامه بده،
اما دستت را بر شانه كسى نگذار .