- دوخطِ موازی بودیم ، رسیدنمان قانونِ جهان را عوض میکرد
باهم بودنمان ، باشد برای دنیایی دیگر. ′
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
- چه زیبا میشـود گاهـي به شخصي مبتلا گشتـن
براي یك نفر مانـدن، براي یك نفر مـُردن...!
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
- از کودک بی تابِ درونم خبری نیست!
چندیست که در تاب وُ تبِ پیر شدن هاست. ′
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
شوهرم از کارخونه دارهای کله گنده ایران بود که کلی زن و دختر رنگ و وارنگ دنبالش بودن...
اما از بچگی عاشق من بود و بالاخره پنهونی خونه گرفتیمو عقد کردیم با اینکه بالاخره به هم رسیده بودیم اخلاقای خیلی خاصی داشت و ازم خیلی انتظار داشت ! چشم بسته هرچی میگفت قبول میکردم چون میترسیدم زنای دیگه از چنگم درش بیارن .
هر شیش ماه منو میبرد دکتر زنان! اما تا پامو میگذاشتم داخل هر دفعه که میرفتم از ترس بیهوش میشدم چون دوسش داشتم حرفی نمیزدم تا ناراحت نشه و میگفت تو زن ایده آل منی يكدفعه بالاخره ترس و کنار گذاشتم تا ببینم چرا باید هر دفعه بیام دکتر و چیکار میکنه که شوهرم تا یه مدت عين غلام حلقه به گوش عاشقمه شبانه روز ولم نمیکنه
ولی با حرفی که شوهرم پشت پردهها داشت به دکتر میگفت از ترس تنم لرزید و همونجا...
https://eitaa.com/joinchat/380371634Cf73f12d7b8
#زندگیواقعیتارا
هدایت شده از کانالها
✨حکایت
🔹مرد ثروتمندی بود که عاشق جمع کردن
جواهرات و سنگهای قیمتی بود. یک روز مردی به ملاقات او رفت و درخواست کرد که جواهرات را به او نشان دهد.
🔸مرد ثروتمند پذیرفت و پس از اجرای اقدامات شدید امنیتی، جواهرات را آوردند و آن دو با ولع عجیبی مشغول تماشای سنگهای فوقالعاده شدند.
🔹هنگام رفتن، مرد بازدیدکننده به مرد ثروتمند گفت: «ممنون که جواهرات را با من شریک شدی.»
🔸مرد ثروتمند با تعجب گفت: «من جواهرات را به تو ندادم. آنها به من تعلق دارند.»
🔹مرد بازدیدکننده گفت: «بله البته، ما به یک اندازه از تماشای جواهرات لذت بردیم و فقط تفاوت ما در این است که زحمت و هزینه خرید و نگهداری از جواهرات با شماست.»
•🌻📚
#داستانهای_آموزنده