- پیشرفت همیشہ بہ معنے جلو رفتن نیست، گاهے وقتا برگشتن از یک مسیر غلطہ :)!'
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
#خمار_نگاهت
#پارت_40
- نمیدونم دخترم،دست خداست،شاید دوروزدیگه.. دوهفته دیگه.. دوماه دیگه.. دوسال دیگه... معلوم
نیست فقط دعاکن.
دکترازکنارم ردشدورفت.
روی صندلی نشستم وبابهت به دراتاق عمل نگاه کردم یک دفعه
دربازشدوچندنفرمامان روهمونطورکه روی تخت بودمیبردن.سریع دویدم سمت تخت وکنارش روگرفتم.نگاهی به
مامان کردم.
صورت زیباش خسته بود روش ملافه انداخته بودن ولباس اتاق عمل تنش بود.
اشکام شدت بیشتری
گرفتن.
انگاربه دنبال تخت کشیده میشدم دست مامان روگرفتم وباگریه وبغض گفتم:
- مامان؟مامان مهربونم؟چراخوابیدی؟
مامانی منونگاه کن منم فاطمه دخترت.مگه نمیگفتی پیشمی وتنهام
نمیذاری مامان توبه من قول دادی توروخدا تنهام نذارن نمیتونم دوریتونمیتونم تحمل کنم.
- زندگے مجموعہای از معجزههای کوچیکہ، فقط تو باید دریابیشون!'
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ
هدایت شده از دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖
֢
گر توشوی ''گناه'' من !!
توبه نمیکنم ز ''طُ''
┅┄ ❥❥ @Javanehdel
هدایت شده از دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖
֢
.
چه دعای قشنگیه:
خدایا!
سرنوشتمو انقد قشنگ بنویس،که
مادرم ازته دل بخنده♥️
- آدمای دورش کمتر و کمتر مےشدن اما براش مهم نبود.
معتقد بود اگہ خودشو داشتہ باشہ
عملا کم و کسری نداره و بازم میشہ زندگے کرد.
بےاحساس یا بےرحم نبود، فقط رو آدما حساب نمےکرد.
تہ داستانو خوب میدونست، دیگہ امیدش فقط بہ خودش بود :)!'
↳@Blue_T0WRI ・៹ ׅ ˖ 𝐁𝐢𝐨🌚💙 ִֶָ