14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
╭───᪣
│@estaddaneshmand | دانشمند _رائفی پور
╰───────────────────᪣
سرنوشتی ک به کانال اومدید 😍
17 آبان 98 بود دو ماهی بود ک ازدواج کرده بودم. شوهرم یه ماموریت برای شمال داشت . برای اینکه تنها نباشم بهم گفت با اسنپ به خونه ی مامانم برم تا خیالش از بابت من راحت باشه .
منم قبول کردم و تا شوهر یه دوش بگیره هم لباس خودم و هم لباس همسری و جمع کردم و حاضر و آماده منتظرش موندم .
اینقدر عجله داشت ک سریع بیرون اومد و لباس عوض کرد . دلم میخواست یه خداحافظی گرم ازش کنم ولی عجلش باعث شد سریع با یه دست دادن و خداحافظ بیرون برم و به طرف ماشینی که منتظر بود برم
راننده پسر جوانی بود .
وقتی ازش پرسیدم اسنپ لبخندی زد و سری تکون داد
منم ک عجله ی شوهرم و دیده بودم و از پنجره نگام میکرد سریع سوار شدم و راه افتادیم
ببخشید کجا باید برم ؟
سرم و از گوشی بیرون آوردم و نگاش کردم
من ک موقعیت مقصدم و زدم براتون .
از توی آینه نگاهی بهم کرد
_ گوشیم خاموش شده . حالا کدوم مسیر برم ؟
تا خواستم لب باز کنم .....
ادامه دارد....👇👇👇