2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جالب است بدانید در "سرتار" تلویزیون ممنوع است و همه تمام وقت خود را صرف مطالعه و نیایش می کنند.
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای خدا این همه دیوونگی از کجا میآد..؟! 😳
شماها انجامش ندین😣
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این را نه در کتابهای زیستشناسی و نه در قصههای عاشقانه نخواندهایم بلکه با چشمان خود میبینیم🥰
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه چیزی تو دماغ بچه گیر کرده. حالا ببینم دکتر چطوری درش میاره
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🔹مراد با زن و پسرش توی روستایی زندگی می کرد، یه روز مراد تصمیم گرفت بره یه شهر دور واسه کار به زنش گفت من بیست سال می مونم اون جا اگه بعد این مدت برنگشتم تو آزادی هر کاری خواستی بکنی مراد راه افتاد و سمیرا و پسر یه ماهه شون رو گذاشت و رفت.
توی یه شهر دیگه یه کار پیدا کرد که صاحبش مرد مهربونی به اسم حاج صالح بود حاج صالح مراد رو به خاطر درستکاریش خیلی دوست داشت بیست سال که گذشت مراد تصمیم گرفت برگرده روستاش به حاج صالح گفت دیگه باید برم دلم واسه زن و بچه ام تنگ شده ، زنم قول داده که منتظرم بمونه حاج صالح کلی اصرار کرد یه سال دیگه بمونه ولی مراد محکم گفت می خوام برگردم حاج صالح سه تا سکه طلا بهش داد و گفت این هدیه ناقابل من ، مراد تشکر کرد سکه ها را گرفت و زد به راه روستا بی خبر از اینکه چه اتفاقی جلوشه ...😭😢👇
https://eitaa.com/joinchat/1929773226Cca6a0192ad
ادامه ی این داستان واقعی 👉