اغلبتون میدونید که مجبور به ترکتحصیل شدم و اینم میدونید که تا کلاس نهم خوندم.
پس بیاید یهچیز خیلی جالب براتون تعریف کنم. مدرسهی راهنمایی من - با وجود همهی خاطرههای خوشی که بهم هدیه داد؛ باید اعتراف کنم - از لحاظ معماری و امکانات واقعا خوب نبود. طی اون سه سالی که اونجا درس خوندم هم کوچیکترین تغییر و ارتقایی درِش ایجاد نشد.
برخلاف مدرسهای که درس میخوندم، دبیرستان اونجا واقعا از نظرم شاهکار بود. واقعا هربار که معماری، درختها و فضاشو میدیدم ذوقزده میشدم و با خودم میگفتم چه خوب که یهروز قراره اونجا درس بخونم.
طبق اون قانون نانوشتهای که میگه هروقت از مدرسهای بری، اونجارو میکوبن از نو میسازن؛ از عید ۱۴۰۴ یعنی آخرین ماههای تحصیلیم مدرسهمون خیلیجدی شروع کرد به نوسازی فضا و امکانات مدرسه =)))
بهخاطر همین قرار شد بعد از تعطیلات عید تا امتحانات خرداد، بریم و شیفتعصر توی همون دبیرستانی که دوستش داشتم درس بخونیم😭
واقعا اون بازهی زمانی کوتاهی که اونجا درس خوندم رو دوست داشتم.. واقعا.
البته نمیتونم بگم صرفا بهخاطر مدرسهش بود. وقتی با دوستات باشی هرجا باشی بهت خوش میگذره ولی همینکه مدرسه متفاوت و جدید بود؛ به دوستداشتنی بودن لحظههام اضافه میکرد.
خصوصا برای منی که همیشه آرزو داشتم زمان هرچهزودتر بگذره و اونجا درس بخونم..
الان احتمالا ( البته اگه طومارهامو خونده باشید😭 ) با خودتون بگید خب که چی؟! هدفت از تعریف کردن این ماجرا چی بود؟!
راستش.. نمیدونم چطوری بیانش کنم. ولی این واقعا آرزوی من بود که اونجا درس بخونم. آرزوم.
بهخاطر همین.. من واقعا اون نوسازی و نقلمکان رو، اون یکیدوماهی که اونجا گذروندم رو، هدیهای از طرف خدا در نظر میگیرم.
- درسته زندگی به نیلرام سخت گرفت و نتونست درس بخونه، ولی بیاید یهکاری کنم حداقل حسرت اینکه هیچوقت نتونست روی نیمکت حیاط اون مدرسه بشینه رو نخوره.