دختربچهای با کولهباری از آرزو
سهمِ خاک شد و یک پدر هرگز
به خانهاش بازنگشت..
؛
انسانها زیر آوار جان میدهند؛
غم از میان دود میخزد و در
تمامِ شهر، شادمانه میدود..
انسانها پرپر میشوند، قصههایشان
تمام، شعلهی رویاهایشان خاموش.
نقشهایی در این جهان بود که
فقط آنها میتوانستند ایفا کنند.
خاطراتی که فقط آنها میتوانستند
بیافرینند اما شیطانصفتانی از
آنطرفِ این کرهی خاکی، هرآنچه
داشتند را به نابودی کشاندند..!
- اَخترک.
به همه میگویم که از تو گذشتهام و فراموشت کردهام. اما تو هربار به خوابم میآیی و یادآوری میکنی
اونروزا، من تو رو داشتم.
و رئالمادرید درخشانم
و کهربای عزیزم رو.
من اونروزا، شادی رو داشتم.
چرا همهتون باهم رفتید؟
- اَخترک.
" نمیدانم عزیزم.. نمیدانم چرا از اینکه شخص دیگری ناجیام باشد؛ وحشت دارم و میخواهم خود، نجاتدهن
" هنگامیکه این نوشته را میخوانی،
آیا من از حصار غمها آزاد شدهام؟! "
میدونم چرا اینکارو میکنی.
تو هیچ جوابی برای ابراز غموحسرتی
که مدتهاست وجودمو گرفته، نداری؛
پس اونو کاملا نادیده میگیری و
بیرحمانه منو بخاطر چیز دیگهای میکوبی.
اونقدر محکم که تیکهتیکه شدنِ خودمو
میشنوم. چی بگم واقعا.
فقط میتونم بخاطرش گریه کنم🌟
تو هرگز منو درک نمیکنی.