ء
میدانم رنجها را چگونه باید نوشید.
و این درسی است که تو آموزگارم بودهای.
در وسعت سینهٔ سبز تو، حقارت رنجها را دیدهام.
ای آموزگار ظرافت!
تو این گونه رنجها را تحقیر میکنی..
ناجه
اوج عشق ُعلاقه اونجاست ك انسیهٔ حوراء فرمود:
خدا روزی را نیاورد كه ای علی!
من باشم و تو نباشی.
ء
چقدر حزنانگیز بود
وقتی غروب جمعه وارد مترو شدم
و دیدم تو خلوتی مترو
موزیك: _در سکوت شب_ پخش میشد.
ء
گاهی اوقات از خودم میپرسم که برای چه زندهام؟
زندگی وقتی خالی از عشق و نوازش بود
وقتی چشمهای مردی با محبتی سرشار
پیوسته نگران انسان نبود
_وقتی انسان احساس کرد که تنهاست_
به چه درد میخورد؟