ء
میدانم رنجها را چگونه باید نوشید.
و این درسی است که تو آموزگارم بودهای.
در وسعت سینهٔ سبز تو، حقارت رنجها را دیدهام.
ای آموزگار ظرافت!
تو این گونه رنجها را تحقیر میکنی..
ناجه
اوج عشق ُعلاقه اونجاست ك انسیهٔ حوراء فرمود:
خدا روزی را نیاورد كه ای علی!
من باشم و تو نباشی.
ء
چقدر حزنانگیز بود
وقتی غروب جمعه وارد مترو شدم
و دیدم تو خلوتی مترو
موزیك: _در سکوت شب_ پخش میشد.
ء
گاهی اوقات از خودم میپرسم که برای چه زندهام؟
زندگی وقتی خالی از عشق و نوازش بود
وقتی چشمهای مردی با محبتی سرشار
پیوسته نگران انسان نبود
_وقتی انسان احساس کرد که تنهاست_
به چه درد میخورد؟
از گابریل گارسیا پرسیدند:
اگر بخواهی کتابی صد صفحهای دربارۀ
امید بنویسی، چه مینویسی؟
گفت:_99_ صفحه را خالی میگذارم
صفحه آخر، سطر آخر مینویسم:
«یادت باشه دنیا گرد است،
هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی
شاید در نقطه شروع باشی.
زندگی ساختنی است، نه ماندنی.
بمان برای ساختن، نساز برای ماندن.
منتظر نباش کسی برایت گل بیاورد
خاك را زیر و روکن، بذر را بکار
از آن مراقبت کن، گل خواهد داد.»