eitaa logo
𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 🥀
148 دنبال‌کننده
126 عکس
18 ویدیو
0 فایل
رمان عشق پنهان عشقی که هیچ کس انتظارشو نداشت.. به قلم: آلا MN: @CBJBGNF رمان سند عشق:پایان رمان عروس دشمن:پایان #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
عنوان:‌ࡃܢܚ݅ܧ‌ࡐ‌ࡅ߭ܦ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ🖤✨ پارت:⁴⁰🖤✨ نورا در را باز کرد و رفت بیرون. تاکسی‌ای گرفت و به آدرسِ سالنِ کنسرت را داد و به سمت سالن حرکت کردند. توی راه، قلبش تندتر از همیشه میتپید، انگار که یک اتفاق یا حادثه ای انتظارش را می‌کشید. وقتی رسید، جمعیتِ‌ عظیمی جلوی سالن منتظر بازگشایی در بودند‌. هزاران چراغ، هزاران صدا، هزاران آدم که همه‌شان فقط برایِ یک نفر آمده بودند! در باز شد. بلیطِ وی‌آی‌پی‌اش را نشان داد و نفس عمیقی کشید و واردِ سالن شد. یکی از بادیگار هایی که ۱۰تا حامی کنار هم، یکیشان نمیشد راهنمایی‌اش کرد که به سمتِ جایگاه مخصوصش برود. همانطور که می‌رفت و از این راهرو به آن راهرو می‌کرد، چشمش به یک سالنی افتاد که تعدادی نفر آنجا بودند. حامی آنجا بود! با آن استایلِ مشکی‌اش، با آن لبخند کشنده‌اش، و یک عالمه دختر و پسرِ قد و نیم قد که دورش حلقه زده بودند و هرکدام می‌خواستند یک عکسی با او بگیرند. برای یک لحظه احساس غرور کرد. بین تمامی این انسان هایی که برای دیدن حامی آمده بودند، حامی متعلق فقط به یک نفر بود، و آن شخص نوراست! ایستاد. تا یک‌ فرصت مناسبی را پیدا کرد دستش را تکان داد تا توجه حامی را جلب کند. حامی نگاهش کرد، اما گذرا بود. آرام مانند زمزمه‌ی لالایی مادر لب زد: «حامی!» اما صدایش آرام بود، و در هیاهو گم شد. حامی‌ او را دید. متوجه حضورش شد، اما یک لحظه این احساس در دل نورا جوانه زد که حامی، دیگر او را نمی‌خواهد‌ و دیگر آن پسرِ شبِ بارانی نیست. وقتی نورا را دید، سریع نگاه و توجه‌اش را دو دستی تقدیم به دختری کرد که می‌خواست با او عکس بگیرد. دختر تقریباً هم سن و سال نورا می‌شد. ‌ قلبش ریزش کرد. اما لبخندش را حفظ کرد. به خودش گفت که شاید ندیده، شاید نور زیاد بوده. بال های کاغذیِ امیدش ساده لوحانه به باور پرواز کردن آماده پرواز کردند شدند و اما، وقتی دورش خلوت شد و چند نفری عکس‌هایشان را گرفتند و رفتند. حرکت کرد به سمت حامی که ناگهان... دستبندی که برای حامی خریده بود را دید که روی زمین افتاده است و مانند توپ فوتبال، این طرف و آن طرف پرت میشد. نور امید در دلش خاموش شد، و بال های کاغذی‌اش مچاله و پاره شدند. به‌قلمِ:ℌ𝔞𝔫𝔦𝔢𝔥🖤✨ منتظرادامه«𝔏𝔬𝔳𝔢 𝔞𝔫𝔡 𝔥𝔞𝔱𝔯𝔢𝔡»باشید...🖤✨
عنوان:‌ࡃܢܚ݅ܧ‌ࡐ‌ࡅ߭ܦ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ🖤✨ پارت:⁴¹🖤✨ کمی صبر کرد، منتظر فرصتی بود که برود و دستبند را بردارد. کم‌کم‌ که دور حامی خالی شد، حامی هم راهش را کشید و رفت. نورا از فرصت استفاده کرد و رفت دستبند را برداشت و به سمت سالن کنسرت رفت و روی صندلی‌ِ خودش نشست. دستبند را توی دستش فشار می‌داد و به استیج زل زده بود. صدای خنده حامی با آن دخترها، صدای زمزمه ‌های طرفداران توی گوشش پیچیده بود. نمی‌توانست جمله ای به خودش و قلبش بگوید تا این بی توجهی حامی را انگار و چشمپوشی کند. چراغ‌های سالن کم‌کم خاموش شدند. موسیقیِ‌ شروعِ کنسرت توی سالن پیچید. اعضای بند آمده بودند و بعد چند دقیقه دقیقه حامی آمد روی استیج. با همان اعتماد به نفس. اشکان نورا آرام چکیدند. دست خودش نبود. نمی‌دانست دلیل این قطرات اشک چیست. فقط می‌دانست وجودش درد میکند! همه خوشحال بودند و جیغ می‌کشیدند. ولی یکی بود بین این چند صد نفر با قلبی شکسته داشت به کسی نگاه می‌کرد که عامل این دل‌شکستگی اش بود! حامی شروع کرد به خواندن. جمعیت هم همراهش شروع کردن به هم‌خوانی کردند. چشمان حامی بین‌ تک تک جمعیت حاضر می‌چرخید و برایشان لبخند می‌زد، اما وقتی نوبت نورا می‌شد چشمش به اون نمی‌افتاد، اگر هم میوفتاد... گذرا بود! به‌قلمِ:ℌ𝔞𝔫𝔦𝔢𝔥🖤✨ منتظرادامه«𝔏𝔬𝔳𝔢 𝔞𝔫𝔡 𝔥𝔞𝔱𝔯𝔢𝔡»باشید...🖤✨
عنوان:‌ࡃܢܚ݅ܧ‌ࡐ‌ࡅ߭ܦ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ🖤✨ پارت:⁴²🖤✨ راوی کنسرت شروع شده بود. نورا نشسته بود و در آن جمعیتِ انبوهِ شاد، در آن همه ذوق و هیجان، ولی انگار نه انگار که آنجا بود. دنیایش فرو ریخته بود. آرزو هایش. برای لحظه‌ای احساس کرد تنهاست. کسی را ندارد. چون واقعا نداشت. نه پدر مادر داشت، نه همدمی که همیشه کنارش بماند نه اینکه وقتی به موفقیتش برسد، او را فراموش کند و کنار بگذاردش. صدایی در سرش به او گفت: نزار هیشکی بهت آسیب برسونه و بهت بی توجه ای کنه. اگه کردن، بکـ...ـشش! نظریه‌ احمقا..نه‌ای بود. او می‌خواست زندگی‌اش را سرشار از آرامش کند و پایان خوشش را بیابد نه اینکه به عنوان قا...تل شناخته شود! بعدم، چطور می‌توانست عشقِ اولِ زندگی‌اش را به قتـ..ـل برساند؟ یا شاید هم می‌توانست؟ خلاصه که نمی‌خواست قا..تل شناخته شود. اصلا چرا باید اینکار را کند؟ با صدای جیغ های طرفداران ریشه افکارش شکسته شد و به زمان حال آمد و یادش آمد که حامی او را کنار گذاشته است. باز اشکانش بی صدا جاری شدند. هر چند دقیقه یک بار با دستش قطرات را از روی گونه‌اش پاک می‌کرد. دوست داشت در این لحظه مانند گذشته حامی اشک هایش را پاک کند. او را به آغوش بکشد و موهایش را نوازش کند. حامی درست روبه‌رویش بود، اما برای لحظه‌ای نورا احساس کرد او را نمی‌شناسد. حامی به او توجه نمی‌کرد. به اشک هایش توجه نمی‌کرد با اینکه می‌دیدتش. انتظار نداشت از روی استیج پایین بیاید و بغلش کند. اما چشمان حامی خالی از احساس بودند. خالیِ خالی! حامی در حال خواندن بود. آن موزیک هایی که نورا عاشقشان بود. البته عاشق تمام هنر های حامی بود. آن کلماتی همیشه برایش زمزمه می‌کرد، حالا داشت به صورت موسیقی برای صد ها نفر می‌خواند؛ و نورا، فقط یک نقطه بود در آن جمعیت. موزیکِ آخر که خوانده شد، حامی از روی استیج پایین آمد و رفت. طرفداران، هورا کشیدند. نورا بلند شد، ولی پاهایش سنگینی می‌کردند. به سختی خودش را به خروجی رساند. به‌قلمِ:ℌ𝔞𝔫𝔦𝔢𝔥🖤✨ منتظرادامه«𝔏𝔬𝔳𝔢 𝔞𝔫𝔡 𝔥𝔞𝔱𝔯𝔢𝔡»باشید...🖤✨
عنوان:‌ࡃܢܚ݅ܧ‌ࡐ‌ࡅ߭ܦ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ🖤✨ پارت:⁴³🖤✨ جلویِ درِ پشتیِ سالن ایستاد. می‌دانست که حامی از انجا بیرون می‌رود. دستبند را درون مشتش فشار می‌داد. گردنبندِ زیبایش روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد. چند دقیقه گذشت. در باز شد. حامی امد بیرون، با همان استایلِ مشکی، با همان موهایِ نامرتب، با همان لبخندی که دیگه متعلق به نورا نبود. آرام، با صدایی که می‌لرزید حامی را صدا زد « حامی!» حامی ایستاد. برگشت. نگاهش به نورا افتاد. ولی درون چشمانش ان برقی که همیشه بود، اینبار نمی‌درخشید. انگار که اگر دورش شلوغ بود، یا فرصتی برای بی توجهی کردن داشت، قطعا نورا را نادیده می‌گرفت و به سمت ماشینِ مشکیِ براقش که ۱۰ برابر هیکلِ درشت خودش بود می‌رفت. با تعجبی ساختگی و لبخندی بدون هیچ احساسی لب زد «نورا؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟» «بلیط رو خودت دادی بهم یادت رفته؟» حامی مکثی کرد. یک چیزی درون چشمانش پرید. شاید اگر نورا درون چهره‌اش دنبال نشونه‌ای از عشق نمی‌گشت آن را نمی‌دید. «آره... یادم رفت. ببخشید خیلی سرم شلوغ بود.» «خیلی سرم شلوغ بود؟ یعنی اونقدر شلوغ بود که نتونی منو ببینی؟ اونقدر شلوغ بود که دستبندی رو که واست خریدم بیوفته زمین و بذاری همه لگدش کنن؟» نورا دستبند را جلویش گرفت. حامی نگاهی کرد. صورتش یکمی جمع شد. «نورا، اینجا جایِ این حرفا نیست. دوست ندارم شبم رو خراب کنی.» «پس کجاست حامی؟ بگو کجاست؟ همون خونه ای که گفتی همیشه هستی؟ همون کوچه‌ای که گفتی عاشقم هستی؟ الان من شدم کسی که شبت رو قراره خراب کنه؟ تو کاری نکردی؟ الان من برای کی اینجام؟ تو حتی زحمت به خودت ندادی که بهم بگی اعضای گروه رو عوض کردی!» حامی نفس عمیقی کشید. صداش را بلند کرد. انقدر بلند که چند تا از نگهبانان برگشتند نگاه کنند. «نورا! دیگه بس کن! بندِ موسیقی خودمه! زندگی خودمه دوست دارم مسیرمو عوض کنم تو چیکار داری؟» نورا عقب کشید. اشکانش دوباره سرازیر شدند. «بس کنم؟ چی رو بس کنم؟ عشقِ من به تو رو؟» «اره! دقیقا همون رو! دیگه نمی‌خوامت! می‌فهمی؟ دیگه نمی‌خوامت!» نورا: چی... چی گفتی؟ حامی قدمی به سمتش برداشت. صدایش هنوز بلند بود، ولی درونش یه لرزه‌ی خفیفی بود. «گفتم دیگه نمی‌خوامت! ما برای هم نیستیم! تموم شد!» «ولی حامی...» «اسمم رو میدونم، لازم نیست هی تکرار کنی. راتو بکش و برو. همچی تموم شد!» «تموم شد؟ کی تموم شد؟ همون شبی که گفتی تا آخرش می‌مونی؟» «نورا، یه چیز رو بفهم...» «چی رو بفهمم؟ بفهمم که تو احساسات منو به بازی دراوردی؟ بفهمم که من فقط یه سرگرمی بودم واسه وقتایی که حوصله‌ات سر می‌رفته؟» «خودت انتخاب کن! هر چی دوست داری فکر کن! ولی دیگه منو اذیت نکن!» نورا سکوت کرد. اشکانش دیگه جاری نبودند. خشک شده بودند. فقط نگاهِ سردی به حامی انداخت. نگاهی که داد می‌زد اگر می‌توانست کمی حامی را می‌زد ولی باید خانوم بودنش را حفظ کند. «پس اون انگشتر چی بود؟ اون گلای سفید چی بودن؟ اون قولایی که دادی چی بودن؟» «داستان بودن! همه‌ش داستان بود! تو خودت رو به آب و آتش زدی واسه یه داستان! داستانی که از سر یه هوس بچگونه شکل گرفت» نورا ساکت شد و فقط به حامی زل زد. «اگه‌ چیزی باشه که میگی...» خنده‌ای کوتاه و تلخی زد. «پس نویسنده خوبی هستی» کمی به حامی نزدیک شد. «غرور کورت کرده جناب صالحی! اسمت که روی زبون ها اومد کسایی که توی این راه کمکت کردنو فراموش کردی!» انگشتر را جلوی چشمانش گرفت و ول کرد انداخت زمین. «پس بگیرش. دیگه مالِ من نیست. متعلق به کسی‌هه که در آینده میاد توی زندگیت. امیدوارم تا اون موقع یاد بگیری با احساسات یه دختر... مخصوصا وقتی کسی رو نداره که تکیه‌گاهش باشه بازی نکنی!» برگشت و رفت. ولی چند قدمی که برداشت، ایستاد. بدون اینکه برگردد، گفت: «حامی... اون شب بارونی رو یادت باشه. چون من هیچوقت فراموشش نمی‌کنم. حتی اگر تو کرده باشی.» و رفت. با دلی زخمی که دیگر امیدی نداشت، درون تاریکی شب گم شد و دیده نشد. حامی ماند و به حلقه ی روی زمین خیره شد. خم شد و حلقه را در دست گرفت. حامی زیرِ لب گفت: « نورا... من...» اما نورا دیگر نبود که واقعیت را بشنود. نگهبان به سمت حامی آمد. «میتونم کمکتون کنم؟» اما حامی فقط نگاهش کرد. جوری به مرد نگاه میکرد که انگار طلب پدرش را میخواهد. چیزی به او نگفت و به سمت ماشینش رفت. به‌قلمِ:ℌ𝔞𝔫𝔦𝔢𝔥🖤✨ منتظرادامه«𝔏𝔬𝔳𝔢 𝔞𝔫𝔡 𝔥𝔞𝔱𝔯𝔢𝔡»باشید...🖤✨
𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 🥀
عنوان:‌ࡃܢܚ݅ܧ‌ࡐ‌ࡅ߭ܦ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ🖤✨ پارت:⁴³🖤✨ جلویِ درِ پشتیِ سالن ایستاد. می‌دانست که حامی از انجا بیرو
به‌دلیل‌رعایت‌نکردن‌قوانین‌جبرانی‌زدم. تاساعت‌۱۲‌میمونه‌وگرنه‌بیشترفورمیدم! مشکلی‌هست‌بفرماییدپیوی.
ناشناس:خوبه افرین🛐 اسمتو میشه بدونم؟ ✨🤍 مرسی عزیزم اسمم آلا عه
هدایت شده از -𝙈𝙤𝙣 𝙍𝙚𝙫𝙚៹.
روزتون‌مبارک‌کوشولو‌‌های‌من🌀💘. فورنیس
شبتون بخیر✨🤍
هدایت شده از ♡Ali Yasini, Novel♡
سریع از اتاق بیرون زدم. وارد اتاق خودم شدم و خودمو روی تخت پرت کردم و زار زدم. واکنشش خیلی غیر منتظره بود. نمیدونم چرا انقدر ضعیف شدم. نمیدونم چرا هروقت اون سرم داد میزنه به جای اینکه از خودم دفاع کنم به گریه میوفتم. اقتدار و جذبه ای که از علی دیدم رو هیچ جای دیگه ای ندیدم. صدای حامی از پشت در اومد. حامی_گفتم جلوی چشمش آفتابی نشو پارمیس. چرا حرف گوش نمیکنی؟ و صدای دور شدن قدماش به گوشم رسید. تا عصری موقع ناهار داشتم گریه میکردم. نمیدونم چرا اشکام بنت نمیومدن. من نگران علی بودم و اون اینجوری رفتار کرد. اون حرفا چی بود؟ یعنی قبلا عاشق کسی بوده و اون فرد بهش خیانت کرده؟ به نفس نفس و هق هق افتاده بودم. یه بار آناشید اومده بود و گفت بیام ناهار ولی قبول نکردم. یه بار هم خاله سارا اومد برام غذا آورد. ولی نمیتونستم. اصلا اشتها نداشتم. چند بار هم حامی صدام زده بود ولی جوابشو نداده بودم. اینبار صدای باز شدن در رو شنیدم. _حامی ولم کن. گفتم غذا نمیخوام. نمیخوام با اون مرتیکه رو به رو بشم. بس کل عمرم این چند وقت سرم داد زده. صدای بمش درست کنار گوشم پخش شد علی_مرتیکه؟ صفت جدیده؟ عوضی، روانی، مرتیکه، آشغال.. راحت باش تو رو خدا تعارف نکن. هرچی دلت میخواد بگو هااا _ت.. ت.. ت.. توووو... ا.. این.. اینجا.. لبخند کجی زد. همه‌ی حرفاش تیکه و کنایه بود لامصب. علی_باز که داری من من میکنی. اومدم بیارمت ناهار. حامی برات توضیح نداده؟ بدم میاد یکی از اعضای این عمارت سر میز ناهار حاضر نباشه. حتی غذایی که برات فرستادیم هم پس فرستادی. چه مرگته؟ _هی.. هیچی. فقط.. فقط اشتها ندارم. زوری که نیست. علی_توی این عمارت زوریه. بازومو گرفت که آخم بلند شد. علی_چت شد؟ _بازوم.. همونه که توی اتاقت و کلا این چند وقت هی میگیریش و فشارش میدی. درد میکنه خووو اخم کمرنگی کرد. آستین لباسمو بالا زد و متعجب به بازوم که کبود شده بود نگاه کرد. علی_یعنی.. انقدر محکم گرفتم؟ اینا رو زیر لب به خودش میگفت ولی خب من شنیدم. _بله. حالا دلیل اون صفت هایی که بهت نسبت دادم رو فهمیدی آقا؟ و با حرص ازش رو گرفتم. خواستم بازومو از دستش بکشم بیرون که دیدم به یه جای دیگه از بازوم خیره شده. علی_تا حالا چاقو خوردی؟ _من؟ دستپاچه لبخندی هول هولکی ای زدم. _نه نه اصلا. خیلی ضایع بودم. اخمش پر رنگ تر شد. علی_از دروغ و پنهان کاری متنفرم. میدونی که؟ _خب.. همون موقع که اون خلافکار ها دنبالم میگشتن چاقو رو بین لباسا آوردن که بگردن و زخمی شدم. علی_آها. دستمو ول کرد. علی_بدو بیا ناهار. سریع. _باشه. وقتی دید همونجوری ثابت وسط اتاق وایسادم پوفی کشید. مچ ظریفمو بین دست بزرگش و قویش گرفت و کشون کشون منو از اتاق خارج کرد. وقتی وارد آشپزخونه شدیم، همه با تعجب نگاهمون کردن. ادامه دارد..
روزتون مبارک خوشگلااا🥹🍬..
روزتون‌مبارک‌فرشته‌کوچولو‌ها💞🥹 -فور‌نی