Bride of the Enemy 🖤
عروس دشمن فصل اول/سایه یک دشمن پارت:۲ دریا به پنجره خیره شد _بابا...اون کیه؟ منصور پرده رو کشید
ورق دوم رمان (عروس دشمن) تقدیم نگاهتون شد
خوشحال میشم نظراتتونو بامن درمیون بزارید✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟
عروس دشمن
فصل اول/سایه دشمن
پارت:۳
مرد غریبه دوباره گفت:
+تو یه اشتباه کردی،منصور.
_من اشتباه نکردم
+همه همینو میگن
منصور جلو رفت
_از خونه من برو
مرد برای چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
+هنوز هم همون آدمی
وبه سمت در برگشت
اما درست قبل از خروج،ایستاد
+فقط یه چیزی رو یادت باشه...
منصور چیزی نگفت
+اینبار کسی دنبال خودت نیست
نگاهش برای لحظه ای رفت سمت پله ها
+این بار دنبال دخترته
در بسته شد
خانه دوباره ساکت شد
دریا چند ثانیه همان جا ماند
بعد آرام از پله ها پایین اومد
منصور وقتی او را دید،رنگش پرید
_تو هنوز اینجایی؟
دریا با صدایی لرزان گفت:
+اون کی بود؟
_کسی نیست
+دوباره نگو(کسی نیست)
منصور سکوت کرد
+من شنیدم چی گفت
دریا چند قدم جلو رفت
چرا گفت منو از همه پنهان کردی؟
منصور دستش را روی پیشانی اش کشید
_دریا...
+چرا اسم حامی صالحی رو اوردی؟
اینبار سکوت منصور طولانی تر شد
دریا با دقت نگاهش کرد
+حامی صالحی کیه؟
منصور بلاخره نشست.
_یه آدمیه که هیچ وقت نباید وارد زندگی تو بشه
+چرا؟
_چون دشمن منه
+فقط همین؟
منصور نگاهش را پایین انداخت
_نه
دریا منتظر ماند
+پس چی؟
_چون منو حامی...گذشته ای داریم که تو ازش خبر نداری.
دریا با ناباوری خندید
+یعنی چی؟
_یعنی بهتره هیچ سوالی دربارش نپرسی.
+ولی من حق دارم بدونم
صدای دریا در خانه پیچید
+من بیست سالمه بابا بچه نیستم هرچی گفتی باور کنم
منصور نگاهش کرد
چشم هایش برای لحظه ای خسته و نگران به نظر میرسید
_میدونم
+پس حقیقتو بگو
منصور جواب نداد
دریا چند ثانیه منتظر ماند
وقتی دید پدرش قصد حرف زدن ندارد با ناراحتی برگشت و به سمت پله ها رفت
اما صدای منصور متوقفش کرد
_دریا...
ایستاد
اگه یکروز حامی صالحی رو دیدی
مکث کرد
به هیچ حرفی که درباره من زد اعتماد نکن
دریا برگشت
+چرا؟
منصور فقط گفت:
ممکنه حقیقتو نصفه بگه
No copying whatsoever❌
Written by Ala ✨