eitaa logo
Bride of the Enemy🖤
100 دنبال‌کننده
43 عکس
6 ویدیو
0 فایل
رمان عروسِ دشمن عشقی که اتفاقی بود... به قلم: آلا MN: @CBJBGNF #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤 فصل ششم — «تصمیم دریا» شب برای دریا طولانی‌تر از همیشه گذشته بود. روی تخت نشسته بود و به پنجره‌ی اتاق خیره شده بود. صدای باران آرامی از بیرون می‌آمد، اما ذهنش آن‌قدر شلوغ بود که حتی صدای باران هم نمی‌توانست آرامش کند. پیشنهاد حامی هنوز در ذهنش می‌چرخید. ازدواج. با مردی که تا همین چند روز پیش حتی اسمش برای او معنای خاصی نداشت. مردی که دشمن پدرش بود. مردی که هیچ‌چیز از گذشته‌اش نمی‌دانست. و حالا قرار بود تصمیم بگیرد که با او ازدواج کند یا نه. دریا آه بلندی کشید و زیر لب گفت: — چرا باید زندگی من به گذشته‌ی شما دوتا گره بخوره؟ چشم‌هایش را بست. اگر قبول نمی‌کرد، ممکن بود حامی سراغ پدرش برود. اگر قبول می‌کرد، وارد زندگی مردی می‌شد که نمی‌شناخت. اما یک چیز بیشتر از همه ذهنش را درگیر کرده بود. حقیقت. حقیقتی درباره‌ی پدرش. درباره‌ی حامی. درباره‌ی کامران. و اتفاقی که بیست سال قبل افتاده بود. صبح روز بعد، دریا بالاخره تصمیمش را گرفت. از اتاق بیرون آمد و مستقیم به سمت اتاق پدرش رفت. در زد. — بابا؟ صدای خسته‌ی منصور آمد: — بیا داخل. دریا وارد شد. منصور به محض دیدن چهره‌ی دخترش فهمید اتفاقی افتاده. — تصمیم گرفتی؟ دریا چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: — آره. منصور از جا بلند شد. — دریا، لازم نیست این کارو بکنی. — می‌دونم. — پس چرا؟ دریا نگاهش را پایین انداخت. — چون می‌خوام حقیقت رو بدونم. منصور با نگرانی گفت: — حقیقت ارزش این رو نداره که خودت رو وارد زندگی حامی کنی. دریا آرام جواب داد: — شاید برای تو نه. سرش را بالا آورد. — ولی برای من داره. منصور نزدیک‌تر آمد. — حامی آدم ساده‌ای نیست. — می‌دونم. — نمی‌دونی با چه کسی طرفی. — برای همین می‌خوام بفهمم. منصور چیزی نگفت. دریا ادامه داد: — من نمی‌خوام تمام عمرم با سؤال زندگی کنم. نمی‌خوام هر بار اسم کامران میاد، تو ساکت بشی و حامی عصبانی بشه و من ندونم واقعاً بیست سال پیش چه اتفاقی افتاده. منصور با ناراحتی گفت: — من فقط می‌ترسم اتفاقی برات بیفته. دریا لبخند خیلی کمرنگی زد. — پس کمکم کن. — چطور؟ — اگر قراره با حامی ازدواج کنم، حداقل مطمئن شو این ازدواج به تو آسیبی نمی‌زنه. منصور چند لحظه به دخترش خیره ماند. بعد آرام گفت: — هنوز هم می‌تونی منصرف بشی. دریا سرش را تکان داد. — تصمیمم رو گرفتم. همان لحظه صدای زنگ در بلند شد. منصور نگاه کوتاهی به در انداخت. هر دو می‌دانستند چه کسی پشت در است. چند دقیقه بعد حامی وارد اتاق شد. کت تیره‌رنگی پوشیده بود و مثل همیشه چهره‌اش هیچ احساسی را نشان نمی‌داد. نگاهش ابتدا روی منصور افتاد و بعد روی دریا ثابت ماند. — تصمیم گرفتی؟ دریا مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد. — آره. حامی منتظر ماند. — قبول می‌کنم. منصور خواست چیزی بگوید، اما دریا با نگاهش او را متوقف کرد. حامی فقط سرش را کمی تکان داد. — خوبه. همین. نه لبخندی. نه خوشحالی‌ای. نه حتی تعجب. انگار این فقط یک معامله بود که بالاخره به نتیجه رسیده بود. دریا گفت: — اما من شرط دارم. حامی ابرویش را کمی بالا برد. — بگو. — اول اینکه به پدرم کاری نداشته باشی. — تا وقتی به تعهداتش عمل کنه، مشکلی باهاش ندارم. — دوم اینکه توی این ازدواج منو مجبور به هیچ کاری نکنی. حامی بدون مکث گفت: — قبول. دریا کمی مکث کرد. — و سوم... این بار حامی منتظر ماند. — من می‌خوام حقیقت رو بدونم. چند ثانیه سکوت شد. حامی نگاهش را از دریا نگرفت. — حقیقت؟ — درباره‌ی کامران. درباره‌ی پدرم. درباره‌ی اتفاقی که بیست سال پیش افتاد. حامی سرد گفت: — قول نمی‌دم چیزی که می‌شنوی همون چیزی باشه که می‌خوای بشنوی. دریا جواب داد: — فقط می‌خوام دروغ نباشه. حامی لحظه‌ای سکوت کرد. بعد گفت: — قبول. دریا نفس عمیقی کشید. — پس توافق شد؟ حامی سرش را تکان داد. — یک هفته دیگه ازدواج می‌کنیم. منصور با نگرانی به هر دو نگاه کرد. دریا برای لحظه‌ای به حامی خیره شد. هیچ‌کدام نمی‌دانستند این تصمیم قرار است زندگی‌شان را چطور تغییر دهد. برای دریا، این فقط راهی برای رسیدن به حقیقت بود. برای حامی، این فقط بخشی از نقشه‌ای بود که باید به پایان می‌رسید. هنوز هیچ‌کدام نمی‌دانستند این ازدواج قرار است بعدها به چیزی بسیار متفاوت تبدیل شود. حامی از اتاق بیرون رفت. دریا چند ثانیه بعد به پنجره خیره شد. یک هفته. فقط یک هفته تا روزی که زندگی‌اش برای همیشه تغییر می‌کرد. اما درست وقتی حامی سوار ماشینش شد، گوشی‌اش لرزید. یک پیام ناشناس. حامی صفحه را باز کرد. فقط یک جمله نوشته شده بود: «فکر نکن با این ازدواج همه‌چیز تمام می‌شود...» نگاه حامی سرد شد. گوشی را پایین آورد. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، حس کرد کسی از تصمیم او خبر داشته. و این یعنی... یک نفر دیگر هم منتظر این ازدواج بود. 🖤 پایان فصل ششم
ورق ششم رمان (عروس دشمن ) تقدیم نگاهتون شد خوشحال میشم نظراتتونو بامن درمیون بزارید ✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟
مرسیی