🖤 فصل نهم | عروسی که نباید میبود
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
دریا هنوز به صفحهی گوشی خیره بود.
— «عروست بخشی از همون حقیقته...»
آرام سرش را بلند کرد.
— منظورش چیه؟
حامی جواب نداد.
دریا یک قدم جلو آمد.
— حامی، پرسیدم منظورش چیه؟
حامی گوشی را روی میز گذاشت.
— نمیدونم.
دریا با عصبانیت گفت: — پس چرا اینطوری نگام میکنی؟
— چون این پیام تصادفی نیست.
شروین جلو آمد.
— یه احتمال هست.
حامی نگاهش کرد.
— چی؟
شروین مکث کرد.
— شاید کسی میدونه چرا منصور حاضر شد دخترش رو به دشمن خودش بده.
دریا با شنیدن این جمله ساکت شد.
چشمانش پر از سؤال شد.
— یعنی چی؟
شروین چیزی نگفت.
حامی با صدای سردی گفت:
— شروین.
— خب... خودت بهتر میدونی.
دریا به حامی خیره شد.
— تو چیزی از پدرم میدونی که من نمیدونم؟
حامی جواب نداد.
— حامی!
بالاخره گفت:
— فقط چیزهایی هست که هنوز مطمئن نیستم.
دریا با ناراحتی گفت: — از اولش همین بود. همهتون یه چیزی میدونستید و من آخرین نفری بودم که میفهمیدم.
حامی نزدیکتر شد، اما فاصله را حفظ کرد.
— من قول دادم حقیقت رو بهت بگم. ولی حقیقتی که هنوز خودم ازش مطمئن نیستم رو نمیتونم بهت تحویل بدم.
دریا با تلخی خندید.
— عجیبه... برای اولین بار حرفت منطقیه.
حامی چیزی نگفت.
ناگهان صدای زنگ تلفن شروین بلند شد.
شروین جواب داد.
— بله؟
چند ثانیه گوش داد.
رنگ صورتش تغییر کرد.
— چی؟
حامی پرسید:
— چی شده؟
شروین گوشی را پایین آورد.
— نگهبانهای خونهی منصور جواب نمیدن.
دریا یکدفعه به سمت در رفت.
— من میام.
حامی جلویش را گرفت.
— نه.
— بابام اونجاست!
— دقیقاً به همین دلیل نباید بیای.
دریا با عصبانیت گفت:
— من دخترشم!
حامی چند لحظه نگاهش کرد.
بعد کنار رفت.
— باشه.
شروین با تعجب گفت: — حامی؟
حامی کلید ماشین را برداشت.
— خودش باید حقیقت رو ببینه.
دریا با تردید نگاهش کرد.
— چه حقیقتی؟
حامی در را باز کرد.
— نمیدونم.
اما درست قبل از اینکه از خانه بیرون بروند، گوشی دریا لرزید.
یک پیام ناشناس.
دریا صفحه را باز کرد.
فقط یک عکس بود.
عکسی قدیمی.
در عکس، منصور جوان کنار حامی و کامران ایستاده بود.
اما چیزی که دریا را شوکه کرد...
مرد چهارمی بود که پشت سرشان ایستاده بود.
دریا عکس را بزرگ کرد.
چهرهی مرد کاملاً مشخص بود.
و زیر عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«از پدرت بپرس، شب انفجار چه کسی کنار کامران بود.»
دریا آرام سرش را بلند کرد.
— حامی...
حامی عکس را دید.
چهرهاش برای چند ثانیه کاملاً بیحالت شد.
شروین زمزمه کرد:
— امکان نداره...
حامی گوشی را از دست دریا گرفت.
— این عکس رو از کجا آوردی؟
— پیام ناشناس.
حامی به تصویر خیره شد.
دریا پرسید:
— اون مرد کیه؟
حامی جواب نداد.
دریا دوباره پرسید:
— حامی... اون کیه؟
حامی بالاخره آرام گفت:
— فرید.
سکوت.
دریا به عکس نگاه کرد.
پس فرید فقط یک شاهد نبود...
او از همان شب، کنار کامران بوده.
و حالا، بعد از بیست سال...
برگشته بود.
ورق هفتم،هشتم و نهم تقدیم نگاهتون شد
خوشحال میشم نظراتتونو بامن درمیون بزارید🫶🏼
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2i2e18u&btn=جون.دلم؟
Bride of the Enemy🖤نفور
چقدر ناناززززززززززززززززززززززز😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭🛐🛐🛐🛐🛐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ناشناس:https://eitaa.com/joinchat/3806332579C86a259d913
حمایتتتتتتتت
✨🤍
حامیم فنا حملهههههه
چالش داریم لطفا کویر نکنید و شرکت کنید🖤
https://eitaa.com/Aasl1393
پیویم👆🏿
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:18
حامی بدون اینکه به نگاه متعجب و خیرهی مهمونایی که دورشون جمع شده بودن اهمیت بده، مچ دست دلارا رو محکم توی دستش گرفت.
با قدمهای بلند و خشونتآمیز، کشونکشون از سالن پر از سر و صدا و نورهای رنگی بیرونش آورد.
دلارا که از سرعت حرکت حامی و سرگیجهی ناشی از نوشیدنی تعادل نداشت، مدام تکون میخورد
آییی دستم شکست آرومتر بابا، کجا داری منو میبری؟
حامی جوابی نداد تا اینکه از عمارت خارج شدن و به فضای خنک، تاریک و خلوت محوطهی بیرون رسیدند.
در یکی از اتاقهای خصوصی یا راهرویی که به تراس ختم میشد رو باز کرد، دلارا رو هل داد داخل و در رو محکم بست.
با چرخیدن قفل، صدای تیک ترسناکی پیچید.
حامی برگشت سمتش ،رگهای پیشونی و گردنش کاملا بیرون زده بود و چشمهاش خشم سرخ شده بود.
با صدای بم و خشداری که لرزش خشم توش موج میزد، غرید
توی کلهات چی میگذره دلارا؟ هان؟ مگه بهت نگفتم هیچی از دستِ این آدمای اینجا نخور و نخور؟! ک/ور بودی، ک/ر بودی، ندیدی اون کثاف/ت چطور داشت بهت زهر میخوروند؟
دلارا که به خاطرِ الک/ل، حس ترسش کم شده بود و جاش رو لجبازی گرفته بود، دستش رو محکم کشید بیرون و با عصبانیت پوزخندی زد
سر من داد نزنا اصلا به تو چه ربطی داره چی خوردم؟ خودت منو وسط اون گرگومیش ول کردی رفتی با ماشین مسخرهات پز بدی، بعد طلبکاری؟ گم/شو بابا
حامی با شنیدن این حرف، انگار برق گرفته باشدش.
دو قدم بلند برداشت، بازوهای دلارا رو گرفت و محکم چسبوندش به دیوار.
داری زیادهروی میکنی دلارا خیلی داری پررو میشی فکر کردی چون مستی هر ز/ر و چرندی که دلت خواست میتونی به من بکنی؟
میفهمی داری با کی اینطوری حرف میزنی؟!
دلارا با چشمهای نیمهباز، خیره شد توی چشمهای خشمگین حامی.
لبخندِ تلخ و مستانهای روی لبش نشست و با صدای کشدار و بیباکی گفت
تو فقط یه زندانبان روانی هستی که فکر میکنی با چند تا تهدید میتونی همهچیز رو کنترل کنی ازت متنفرم... فهمیدی ازت...
حامی با شنیدن کلمهی متنفرم، انگار یه تیر خورد وسط سینهاش.
دستهاش روی بازوهای اون سفتتر شد.
طوفانی توی نگاهش شکل گرفت که کنترلش خیلی سخت شده بود...
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
هدایت شده از 𝗥𝗮𝘇 𝗮𝗸𝗵𝗮𝗿𝗶𝗻 𝗻𝗼𝘁𝗲👀🎹
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راز آخــریــن نــت👀🎹
بـعـضـی نـت هـا تـا آخـر عـمـر در دل آدم مـی مـانـنـد،سـرنـوشـت بـعـضـی آدمـا بـا کـلاویـه هـای پـیانو تـغیـیـرمیـکـنـه🎹👀
بـخــشــی از رمــان👀🎹:
حــامـی :یه دسته گل میخوام
پناه:عع استاد
حـامـی:پناه چقدر خوب پیانو میزنی
پـنـاه:ممنونم
هـانـا:داداش میشه منم باهات بیام
پـارمـیـس:آبجی حالت خوبه
نـگـیـن:عاشق شدم
الـیـنـا:منم عاشقم
🎹👀🎹👀🎹👀
@razakharinnote