eitaa logo
آلاء 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
135 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
968 ویدیو
12 فایل
﷽ 🇮🇷🇵🇸 ‹هنر و علم و سیاست همہ خوبند ولے اے بہ قربان همانے کہ رفاقت بلد اَست♥️› روشنگری در حد توان! پل ارتباطی 🌱 https://harfeto.timefriend.net/17689230559732 نیمچه عکاس و نویسنده🖋️🕶️ آلاء یعنی نعمت ها 🥰🌻 فوروارد کن گیانم🌿
مشاهده در ایتا
دانلود
هنگام تاختن اسب بر پیکر مطهرش دیدند که روی کمر و پشت او پینه بسته است! " وجدوا فی ظهره آثاراً سُوداً " علت آن را بعد ها از امام‌زین‌العابدین پرسیدند؛ فرمود: پینه های پشت پدرم اثر حمل غذا در شبانگاهان برای فقیران مدینه بود... حسین‌بن‌علی‌علیه‌السلام -تذکره‌الشهدا،ص۲۳-
آلاء 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
عصر فردا بدنش زیر سم اسبان‌ست، مکن ای صبح طلوع 😭
پیکرش در دل گودال چرا عریان است؟!😭 فاطمه گریان است... عصر فردا شده و زیر سم اسبان است😭 فاطمه گریان است..
کربلایی حسین طاهری4_6003667051997039862.mp3
زمان: حجم: 23.3M
افتادم تو قتلگاھ ؛ یوما یوما یوما ! موندم زیر دست و پا ؛ یوما یوما یوما !💔
هفتادُ دو سر بر سر نی میگفتند مست ارباب شدن کشته شدن هم دارد🖤
اَلسَّلامُ عَلَى الشَّيْبِ الخَضيبِ سلام بر محاسن به خون خضاب شده..
شام غریبان سحر ندارد رقیه امشب پدر ندارد🖤
https://eitaa.com/reihaneh_1/13089 بعلههه به علاوه همه اینها، بنده ساعت پنج و نیم عصر مشغول کار و بار بودم همین خانوم زنگ زد که آره پاشو بیااا من تنهام😁 [نمیگم که گروه کلاسُ نگاه نکرده بود و نمیدونست کلاس کنسل شده🥴😂] گفتم بابااا من کار دارم فلانم بیسارم ایشونم گیررر که بیا هیچی دیگه پاشدم رفتم ، دوتایی بعد مدتها هیئت و بعله🤗 ولی خدایی روزیمون شده بود این هیئت.…هیچکدوم قرار نبود اون ساعت اونجا باشیم،فقط باید از امام حسین تشکر کنیم که تو مجلسش راهمون داد🥺
. مادرم گفت برو روضه جلا میگیری چای آنجا بخوری جام بلا میگیری پدرم گفت اگر نوکر خوبی باشی عاقبت تذکره کرب‌بلا میگیری(((((:♥️
آلاء 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨ 🌱✨ به هرکس نتوان گفت شرح قصه ی خویش.. -جنابِ‌سعدی- #چادرت_را_من_س
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨ 🌱✨ به هرکس نتوان گفت شرح قصه ی خویش.. -جنابِ‌سعدی- 🌸 رفتم رو به روی آینه قدی توی اتاقم و مشغول پاک کردن آرایشم شدم... واقعاً صاحب این چهره بی روحِ پشت آرایش ها، من بودم؟ راستی که خیلی وقته خود واقعیم رو از یاد برده بودم و مشغول نقش بازی کردن بودم! نقش بازی کردن برای جلب ذره ای توجه؛توجهی که.... روی تختم دراز کشیدم و آلارم گوشیم رو روی ساعت 7 گذاشتم با صدای آلارم گوشی چشمام رو باز کردم..بی حوصله تر از همیشه بدون شستن سر و صورتم و حتی خوردن صبحانه روپوش مدرسه ام رو پوشیدم و زدم بیرون... امروز آخرین امتحان بود! چیزی نخونده بودم ولی مطمئن بودم که حداقل ۱۰‌رو میگیرم؛) سر جلسه داشتم با ساناز و بچه ها هماهنگ میکردم که بتونیم باهم پاشیم.که مراقب دقیقاً قبل از توزیع برگه ها جام رو عوض کرد و کنار میز خودش نشوند و مشغول پخش برگه ها شد...خدای مننن، طرح این سوالا برای ابوریحان بیرونی هم قفله! با این حساب افتادنم قطعیه😵‍💫.. نگاهم به ساعت افتاد فقط یک ربع از زمان مونده بود...از استرس دستم رو روی پام مشت کردم که دیدم ساناز بلند شد و برگه ش رو تحویل داد همون موقع برگه مچاله شده ای از دستش افتاد و همزمان باهاش ابروهاش پرید! زیرلب گفتم: دمت گرم:) با سرانگشتم خودکارمو هول دادم که بیوفته زمین ،خم شدمو همزمان هم خودکار هم کاغذ رو برداشتم...کف دستم بازش کردم و طوری که کسی نبینه شروع کردم عین فرفره نوشتن! ✏️به قلم فــــ.شـــیــن بانو🌸 ❌هرگونه کپی برداری ممنوع و پیگرد قانونی دارد https://eitaa.com/Alae_19