آلاء 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
به سمت گودال از خیمه دویدم من شمر جلو تر بود دیر رسیدم من😭 #محرم #گوش_دل
شمر!!!
مادرش گوشه گودال داره میبینه..حیا کن😭😭
هنگام تاختن اسب بر پیکر مطهرش
دیدند که روی کمر و پشت او
پینه بسته است!
" وجدوا فی ظهره آثاراً سُوداً "
علت آن را بعد ها از
امامزینالعابدین پرسیدند؛
فرمود: پینه های پشت پدرم
اثر حمل غذا در شبانگاهان
برای فقیران مدینه بود...
حسینبنعلیعلیهالسلام
-تذکرهالشهدا،ص۲۳-
آلاء 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
عصر فردا بدنش زیر سم اسبانست، مکن ای صبح طلوع 😭
پیکرش در دل گودال چرا عریان است؟!😭
فاطمه گریان است...
عصر فردا شده و زیر سم اسبان است😭
فاطمه گریان است..
https://eitaa.com/reihaneh_1/13089
بعلههه
به علاوه همه اینها، بنده ساعت پنج و نیم عصر مشغول کار و بار بودم همین خانوم زنگ زد که آره پاشو بیااا من تنهام😁
[نمیگم که گروه کلاسُ نگاه نکرده بود و نمیدونست کلاس کنسل شده🥴😂] گفتم بابااا من کار دارم فلانم بیسارم ایشونم گیررر که بیا
هیچی دیگه پاشدم رفتم ، دوتایی بعد مدتها هیئت و بعله🤗
ولی خدایی روزیمون شده بود این هیئت.…هیچکدوم قرار نبود اون ساعت اونجا باشیم،فقط باید از امام حسین تشکر کنیم که تو مجلسش راهمون داد🥺
آلاء 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨ 🌱✨ به هرکس نتوان گفت شرح قصه ی خویش.. -جنابِسعدی- #چادرت_را_من_س
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨
🌱✨
به هرکس نتوان گفت شرح قصه ی خویش..
-جنابِسعدی-
#چادرت_را_من_سرمیکنم 🌸
#پارت_5
رفتم رو به روی آینه قدی توی اتاقم و مشغول پاک کردن آرایشم شدم...
واقعاً صاحب این چهره بی روحِ پشت آرایش ها، من بودم؟
راستی که خیلی وقته خود واقعیم رو از یاد برده بودم و مشغول نقش بازی کردن بودم!
نقش بازی کردن برای جلب ذره ای توجه؛توجهی که....
روی تختم دراز کشیدم و آلارم گوشیم رو روی ساعت 7 گذاشتم
با صدای آلارم گوشی چشمام رو باز کردم..بی حوصله تر از همیشه بدون شستن سر و صورتم و حتی خوردن صبحانه روپوش مدرسه ام رو پوشیدم و زدم بیرون...
امروز آخرین امتحان بود! چیزی نخونده بودم ولی مطمئن بودم که حداقل ۱۰رو میگیرم؛)
سر جلسه داشتم با ساناز و بچه ها هماهنگ میکردم که بتونیم باهم پاشیم.که مراقب دقیقاً قبل از توزیع برگه ها جام رو عوض کرد و کنار میز خودش نشوند و مشغول پخش برگه ها شد...خدای مننن، طرح این سوالا برای ابوریحان بیرونی هم قفله! با این حساب افتادنم قطعیه😵💫.. نگاهم به ساعت افتاد فقط یک ربع از زمان مونده بود...از استرس دستم رو روی پام مشت کردم که دیدم ساناز بلند شد و برگه ش رو تحویل داد همون موقع برگه مچاله شده ای از دستش افتاد و همزمان باهاش ابروهاش پرید!
زیرلب گفتم: دمت گرم:)
با سرانگشتم خودکارمو هول دادم که بیوفته زمین ،خم شدمو همزمان هم خودکار هم کاغذ رو برداشتم...کف دستم بازش کردم و طوری که کسی نبینه شروع کردم عین فرفره نوشتن!
✏️به قلم فــــ.شـــیــن بانو🌸
❌هرگونه کپی برداری ممنوع و پیگرد قانونی دارد
https://eitaa.com/Alae_19