https://eitaa.com/reihaneh_1/13089
بعلههه
به علاوه همه اینها، بنده ساعت پنج و نیم عصر مشغول کار و بار بودم همین خانوم زنگ زد که آره پاشو بیااا من تنهام😁
[نمیگم که گروه کلاسُ نگاه نکرده بود و نمیدونست کلاس کنسل شده🥴😂] گفتم بابااا من کار دارم فلانم بیسارم ایشونم گیررر که بیا
هیچی دیگه پاشدم رفتم ، دوتایی بعد مدتها هیئت و بعله🤗
ولی خدایی روزیمون شده بود این هیئت.…هیچکدوم قرار نبود اون ساعت اونجا باشیم،فقط باید از امام حسین تشکر کنیم که تو مجلسش راهمون داد🥺
آلاء 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨ 🌱✨ به هرکس نتوان گفت شرح قصه ی خویش.. -جنابِسعدی- #چادرت_را_من_س
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨
🌱✨
به هرکس نتوان گفت شرح قصه ی خویش..
-جنابِسعدی-
#چادرت_را_من_سرمیکنم 🌸
#پارت_5
رفتم رو به روی آینه قدی توی اتاقم و مشغول پاک کردن آرایشم شدم...
واقعاً صاحب این چهره بی روحِ پشت آرایش ها، من بودم؟
راستی که خیلی وقته خود واقعیم رو از یاد برده بودم و مشغول نقش بازی کردن بودم!
نقش بازی کردن برای جلب ذره ای توجه؛توجهی که....
روی تختم دراز کشیدم و آلارم گوشیم رو روی ساعت 7 گذاشتم
با صدای آلارم گوشی چشمام رو باز کردم..بی حوصله تر از همیشه بدون شستن سر و صورتم و حتی خوردن صبحانه روپوش مدرسه ام رو پوشیدم و زدم بیرون...
امروز آخرین امتحان بود! چیزی نخونده بودم ولی مطمئن بودم که حداقل ۱۰رو میگیرم؛)
سر جلسه داشتم با ساناز و بچه ها هماهنگ میکردم که بتونیم باهم پاشیم.که مراقب دقیقاً قبل از توزیع برگه ها جام رو عوض کرد و کنار میز خودش نشوند و مشغول پخش برگه ها شد...خدای مننن، طرح این سوالا برای ابوریحان بیرونی هم قفله! با این حساب افتادنم قطعیه😵💫.. نگاهم به ساعت افتاد فقط یک ربع از زمان مونده بود...از استرس دستم رو روی پام مشت کردم که دیدم ساناز بلند شد و برگه ش رو تحویل داد همون موقع برگه مچاله شده ای از دستش افتاد و همزمان باهاش ابروهاش پرید!
زیرلب گفتم: دمت گرم:)
با سرانگشتم خودکارمو هول دادم که بیوفته زمین ،خم شدمو همزمان هم خودکار هم کاغذ رو برداشتم...کف دستم بازش کردم و طوری که کسی نبینه شروع کردم عین فرفره نوشتن!
✏️به قلم فــــ.شـــیــن بانو🌸
❌هرگونه کپی برداری ممنوع و پیگرد قانونی دارد
https://eitaa.com/Alae_19
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میشه این بار بازم آبرو داری کنی
واسه کربلام خودت کاری کنی؟..
_به قول علی اکبر قلیچ: «.
حیف عمرے کہ بگذره پایِ .
عشقایِ .کوچہ بازارے .
اِی قربونِ امام حسینے کہ .
نہ تکرار شد .نہ تکرارے.»️
اگر کربلا یکبار است، پس آنچه
در فلسطین رخ میدهد نامش چیست؟
+شهید آوینی فرمودن!
آلاء 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨ 🌱✨ به هرکس نتوان گفت شرح قصه ی خویش.. -جنابِسعدی- #چادرت_را_من_س
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨
🌱✨
به هرکس نتوان گفت شرح قصه ی خویش..
-جنابِسعدی-
#چادرت_را_من_سرمیکنم 🌸
#پارت_6
طوری که کسی نبینه شروع کردم عین فرفره نوشتن!
تقریباً اکثر سؤالارو نوشتم تا حداقل نمره برای قبولی رو بگیرم...
با چندتا سوالی که خودم جواب داده بودم ۱۵ رو میگرفتم، دو دقیقه مونده بود به پایان امتحان که برگه رو تحویل مراقب دادم و با پوزخند به کاری که برای جلوگیری از تقلب کرده بود از کلاس زدم بیرون...از پله ها پایین نیومده بودم که زنگ هم خورد...سریع با ساناز از مدرسه زدیم بیرون، همین که ی ذره دور شدیم مقنعمو در آوردمو گفتم
_آخیششش
تموم شد! سلاممم آزادیییی🕊
ساناز برگه های جزوشو و پاره کرد و به هوا انداخت همزمان گفت
_ آزاد شدم ننههههه
ایشالا آزادی قسمت همه😂✌️🏽
دوتای باهم خندیدیم و از خیابون رد شدیم...
_میگم ساناز دمت گرم، امروز نبودی جدی جدی میوفتادم!
ولی خدایی چجوری کاغذ آورده بودی؟؟
_کاغذ شکلات بود دیوونه🍬
کسی به شکلات گیر نمیده...حتی مراقب!
مشتی حواله بازوش کردم و گفتم : بابا ایولللللل
با خنده کلید انداختم و در رو باز کردم...با دیدن جمعیت که نشسته بودن تو خونه و زندایی براشون روضه میخوند یادم افتاد که امروز...امروز روز اول محرمِ!
دوباره گریه و زاری! متنفرم ازین کار...اونم گریه برای اتفاقی که هزار و چندصد سال پیش افتاده و تموم شده!
✏️به قلم فــــ.شـــیــن بانو🌸
❌هرگونه کپی برداری ممنوع و پیگرد قانونی دارد
https://eitaa.com/Alae_19