پاییز و سرمای موردعلاقهاش داشت از راه میرسید، سویشرت طوسی رنگ کلاه دارش را به تن کرده و اسکیتبردش را برمیداشت و بند کفشهای خاک خورده و کهنهاش را میبست..
درِ قدیمی خانه را گشود و به خیابان پا گذاشت، اسکیتاش را پشت دوچرخهاش بست و رکابزنان به سوی مقصدی نامعلوم میرفت
باد خنک زمستانی، خورشید داشت غروب میکرد؛ ولی او و دوستانش بالعکس بقیهی انسانها که به خانه میرفتند، آنها به سوی ماجراجویی در همان خانههای قدیمی و متروکهی خیابانی دور افتاده بودند!
شاید او از نظر دیگران انسانی عجیب بود؛ ولی حداقل اینگونه میتوانست خودش را تا آمدن زامبیها خرسند نگه دارد..
#Absurd_thoughts
I was living; I realized that I was extremely lonely, and this loneliness is what makes me win..
It makes me very strong in difficult moments, strong and able to handle myself and this life. That's when I can be proud of myself in the future!
#Absurd_thoughts