گاهی اتفاقات باعث میشن تردید داشته باشم نسبت به اینکه واقعا حقیقت چیست؟
شاید سرنوشت وجود دارد؟ شاید هم همه چیز به دستان خودم شکل میگیرد..!
ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ
احتمالا دیگه عادی شده همش کف خیابان دراز کشیدنهام. نمیتونم تحمل کنم انسانها رو متوجه میشید؟ یکم بر
و اما اینبار متفاوت بود!
اینبار نشسته بودم کف کوچهای خلوت، کوچهای که هیچ رهگذری درونش نمیگذشت.
کوچهای که گاهی یک ماشینِ متحرک از درونش رد میشد، و من در انتظار آن ماشینها بودم!
نشسته بودم کف کوچهی بیرهگذر و به آسمان خیره بودم، اگر قادر نبودم احساساتِ مسخرهام را از درون تکذیب کنم، میتوانستم که از بیرون آنان را نابود کنم؟..
شاید با نابود کردنِ خودم؟
شاید با انتظار کشیدن برای برخورد با یکی از همان ماشینهای متحرکِ رهگذر!
و اما ایندفعه شیرقهوهای در کار نبود!
و اما ایندفعه هیچ چیز در کار نبود!
فقط من بودم و او یی که در ذهنم میخواستم نابودش کنم و اگر آنجا نابود نمیشد جسمم را نابود میکردم.
ولی هیچکدام نابود نشدند در آخر همچون همیشه سردرگم در کوچههای خلوت تلو تلوخوران مانند آدمیزادِ مستی که تازه جرعهای نوشیده به سمتِ ناکجاآباد میرفتم؛ شاید جایی پیدا میکردم برای فرار از احساسات!
#Absurd_thoughts
ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ
تصمیم دارم اینجا یکم مفید واقع بشه مثلا هر روز درمورد یک موضوع علمی تحقیق کنم و اینجا راجع بهش صحبت
لینک قبلی ناشناس کار نمیکند پس، https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2ljy94y&btn=ناتان اینجا میشنود سخنانتان را.
ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ
Pov : داریم وارد سال ۱۴۰۳ میشیم و تو هنوز تو سال ۱۹۵۰ میلادی گیر کردی! #pov
سال 1405 شد و من همچنان در همان زمانم!...
SOS..
ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ
همین حالا متوجه شدم 185 روز از متولد شدن چنل میگذره..
...پیامهای قبل رو میبینم میفهمم بیش از 360 روز گذشته!..