تموم شد، مطالعهی کتاب ۱۹۸۴..
به معنای واقعی کلمه از سرم دود بلند میشه!
هیچوقت فکرش رو نمیکردم یه کتاب باعث بشه تا این اندازه سردرد بگیرم.
کتاب ۱۹۸۴ تک تک افکاری که توی سرم بود رو به حقیقت تبدیل کرد، انگار که یه مُهرِ تمام اینها حقیقت داشت پای افکارم کوبوند!
#Absurd_thoughts
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثلا ما جوونیم!
دلم میخواست الان یه کار دیگه بکنم..
#Video
یعنی میتونم؟ باز میتونم بشم من قبلی؟
میتونم از نو خودمو بسازم؟ میشه این منِ پودر شده رو از اول درستش کرد؟ شاید باید بیخیال این من بشم و یه من جدید بسازم؟ ولی این من تا الان منِ اصلی رو تحمل کرده، بازم میتونه درست بشه؟ باز میتونه مثل قبل بشه؟ فکر نکنم.. فکر نکنم این منِ جدید به اندازه منِ قبلی به جزئیات اهمیت بده به بقیه اهمیت بده، این من جدید خیلی نسبت به همه چیز داره بیاهمیت میشه.
دیگه خیلی چیزا براش مهم نیست خیلی حرفا رو میشنوه و اهمیتی نمیده خیلی رفتارها رو میبینه و جوری رفتار میکنه انگار ندیده خیلی آدما رو کنار گذاشته دیگه ضعیف بودن براش مهم نیست خیلی چیزا رو پنهان نمیکنه و نسبت به همه چیز و همه کس بیخیال شده..
فکر میکردم تولد امسالم قراره خیلی خوب باشه، قرار بود امسال خیلی کارا بکنم ولی مثل اینکه منِ جدید دیگه حوصلهی این کارا رو نداره.
این منِ جدید حوصله خودشم نداره چه برسه بقیه!
#Absurd_thoughts
آدمها هم مثل درختها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانههای آدم وجود داشت و سنگینیاش تا بهار دیگر حس میشد. بدیش این بود که آدمها فقط یک بار میمردند. و همین یک بار چه فاجعهی دردناکی بود.
-سمفونی مردگان-