آدما فکر میکنن که خب ناتان به شدت ذهنش درگیر شگفتیهای جهان است؛ اما در کنارش مثل همه زندگی عادیش رو هم انجام میده.. اما نه.. نه.. باید برای بار هزارم بگم که به معنای واقعی کلمه زندگیِ من با فیلمها و کتابها هیچ فرقی نداره! من وقتی متوجه حقایق جهان میشم رسما کل روز رو نشسته در یک جا فقط به دیوار خیره میشم، غذا نمیخورم، دستشویی نمیرم، هیچکاری نمیکنم! هیچ کاری! و این افتضاحِ محضه.. روزها ذهنم درگیر یک شگفتی میشه و اصلا از اون خارج نمیشم روزها درگیر انرژیهای جهان میشم، انرژیها بارها بهم آسیب میزنن بارها سردرد و گردن درد فقط بخاطر انرژیهایی که به اشتباه دستکاریشون کردم، فقط بخاطر کنجکاوی بیش از حدم نسبت به همه چیز!
و این بارهای هزارم بیشتر است که سر کنجکاوی آسیب میبینم..
#Absurd_thoughts
چرا برای همیشه نمیری و دست از سرم برنمیداری؟ چرا نمیذاری به نبودت عادت کنم؟ چرا هر دفعه میای و یه ردی از خودت به جا میذاری؟ بسه.. فقط برو اگر میخوای بری اگر ازم متنفری، لطفا برو و تمومش کن این کارای احمقانه رو..
لطفا برو و بذار سعی کنم فراموشت کنم، بذار با خودم و اون خاطراتِ مسخره کنار بیام.
برو.. فقط برو برای همیشه..!
برو چون من نمیتونم از دوست داشتنت دست بکشم پس لطفا برو و انقدر هر دفعه منو درگیر خودت نکن..
کاری نکن از خودم بیشتر از قبل بدم بیاد.
#Absurd_thoughts
ᴹʸ ʷᵒʳˡᵈ
1 روز مانده تا روز نهایی..
و... بالاخره
روز نهاییِ مضحک..
و معلوم نیست پس از این روز نهایی چه خواهد شد!
#Absurd_thoughts
هدایت شده از 𝙀𝙢𝙥𝙩𝙮 𝙝𝙚𝙖𝙧𝙨𝙚
23:25
شدهام یک روانی تحت تعقیب، توسط نیروهای مسلحی که فرماندهیشان را خودام بر عهده دارم.
مگر من چند نفر است که هربار در آینه در تقاطع من و من با شخص جدیدی برخورد میکنم؟
درونم کودتاست؛ اما دراین میان هنوز درست نمیتوانم بین من و من تنها یکی را به رهبری برگزینم.
و اما صدایی مدام میگوید:
[تو نمیتونی نیمی از خودتو نابود کنی، هانوش.]