الف|نون
📌 گفتم، بیا یک چیزی بگوییم. هر چه باشد. فقط بگوییم.
گفتم، بیا یک چیزی بگوییم. هر چه که باشد. فقط بگوییم. حتی میشود جفتمان باهم حرف بزنیم. از چی؟ نمیدانم. اما هیچکدام نباید داد بزنیم. البته اجباری نیست. اگر تو خواستی میتوانی داد بزنی. ولی نه آنقدر بلند که صدات به گوش آنها برسد. صداهای بلند را خفه میکنند. از من میپرسی چیزی شده؟ معلوم است که شده. اما میگویم نه. چرا من حرف زدن بلد نیستم؟ لالم مگر؟ نمیدانم. تو میگویی بیا برویم یک جایی که بشود تو هوایش نفس کشید. من ولی ولو شدهام یک گوشه و میگویم بیخیال. ممکن نیست. تو میگویی از تنبلیت است. من میگویم از واقعبینیم. و تو جوابی نمیدهی.
حالم خراب است. میگویی اگر دعا بخوانی خوب میشوی. من میگویم بیا آهنگ شاد بگذاریم و دستهامان را تکان بدهیم. یعنی انگشتهامان را بچرخانیم، اینطور... و بعد قاه قاه بخندیم. به چی؟ نمیدانم. تو میگویی خندههات مصنوعی است. من میگویم آدم اگر یک بار بمیرد، بهتر از این است که هر روز خبر مرگ آدمهای دیگر را بشنود. داد میزنی که آدم انقدر زپرتی نمیشود! من ولی توی گلوم انگار عنکبوتی چیزی تار پهن کرده و انگار یک بند چنگ میزند به دیوارههایش.
میگویم بیا دراز بکشیم روی فرش. یعنی پاهامان را دراز کنیم، اینطور... بعد یک صفحه از کتاب را باز کنیم. دراز که میکشم غم پهن میشود تو کل تنم. میایستم یا مینشینم جمع میشود یک جا درست سمت چپ سینهام. میترسم یکهو بترکد از حجم زیادش. و تو دراز میکشی. درست روی من. مژههام پشت هم خیس میشوند. چرا؟ نمیدانم.
گوشوارههای سبز زری را به زور ازش گرفتهاند. جرئت نمیکند بگوید پسش بدهید. چون قدرت ندارد. آدم اگر قوی نباشد یا باید از چیزهایی که دوستش دارد دست بکشد یا بمیرد. زری از مرگ میترسد لابد. میپرسی توام؟ و بعد هندزفری را میچپانی توی گوشم. میگویی نقد داستان خودت را گوش نکردهای هنوز!
استاد میگوید: "داستان با یک جسارت و دل به دریا زدنی از فرمی استفاده کرده که فرم خطرناکیه. یعنی ظاهرا داری بدگویی میکنی ولی در واقع داری یک ارزشی رو تحسین میکنی. کار سخت و خطرناکیه چون ممکنه مخاطب درنیابه و نویسنده رو متهم کنه. اما به نظر من کار دراومده. و داستان خوبیه." من چرا توی زندگی واقعی دل به دریا نزدهام هیچوقت؟ چرا کار توی داستانهام در میآید اما یک پای زندگیم همیشه میلنگد؟ تو میگویی باید در داستانها متولد میشدی نه در دنیا!
و بعد، چه میشود که من انگار جان میگیرم و بلند میشوم و پودر کاکائو را میریزم توی لیوان سرامیکی و شیر و شکر را رویش؟ چرا وقتی پشت میز مینشینم سمت چپ سینهام درد نمیکند دیگر؟ کتاب دیگری باز میکنم. یک مرد چشم آبی پسربچهی ۶سالهی اشرف السادات را دزدیده. شاید هم تجاوز کرده. اشرف السادات دیوانه شده. به مرد پانزده سال حبس دادهاند. مرد خودش اعتراف کرده به این کار. مردِ توی گوشی هم اعتراف میکند به تجاوز به یک دختر ۱۶ سالهی فلسطینی. با خنده اعتراف میکند و انگار هنوز از خاطرهی خوشش سرمست است. چرا انقدر چیزهای بیربط را بهم ربط میدهم؟ نمیدانم.
من میگویم بیا یک چیزی بگوییم. هر چه که باشد. فقط بگوییم. حتی میشود جفتمان باهم حرف بزنیم. چرت و پرت حتی. فقط سکوت نکنیم. جهان به اندازهی کافی سکوت کرده همیشه. بیا ما حرف بزنیم. اصلا داد بزنیم. آنقدر بلند که صداش برسد به گوش آن دو زن. اشرفالسادات و مادر آن دختر. بگذار بفهمند جهان اگر ساکت است، دو نفر هنوز درد این مادرها را با کلمه فریاد میزنند...
تو میگویی فریاد در کلمه شنیده میشود؟
من میگویم میدانم که میشود!
#هجویات
#داستان_درمانی
@AlefNoon59
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
﷽
_________
کودک میگوید بمباران خانههای ما "عادی" است. آنها میگویند تقصیر خودشان است میخواستند جنگ را شروع نکنند.
کودک میگويد فلسطین چند ده سال است دارد در "جنگ" زندگی میکند. آنها میگویند قبل از حملهی حماس فلسطین داشت مثل "آدم" زندگیش را میکرد.
کودک میگوید جوانان و کودکان ما شهید شدند؛ همه فدای فلسطین، فدای سرزمینمان. آنها میگویند همهی فلسطین از حماس جداست. هیچکس آنجا دنبال مرگ و میر نیست.
کودک میگوید بگویید ارتش اسرائیل بیاید. "بیاید" را دو بار تکرار میکند. میگوید اگر بیاید شهید میشویم؟ خب. بعد از شهدا نسل دیگری به دنیا میآیند! آنها میگویند همهی فلسطین با اسرائیل در صلح است. میگویند فلسطین از همه چیز راضیِ راضی است. ایران یک مشت اراذل از بینشان بیرون کشیده و مسلحشان کرده و انداخته به جان دو ملت.
اینجا که من در خاکش نفس میکشم پاییز است حالا و زمستان نیامده هنوز. هیچ دانهی برفی روی زمین ننشسته تا حال. کَلههای "آنها" زیر برفهای کجاست؟ نکند در اسقاطیل زمستان شده حالا؟
✍ نرگس ربانی
📝 متن ۲۱۱_۰۳
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#طوفان_الاقصی
@khatterevayat
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱
ای قدس!
ای گلدستهی ادیان!
تو دخترک قشنگی هستی
با انگشتانی سوخته
و چشمانی برافروخته...
ای واحهی سبز!
که روزی پیامبر از آن گذر کرد
خیابانهایت اندوهگین
و گلدستههایت غمگین است...
ای قدس!
ای زیباییِ محاصره شده در سیاهی!
برای کودکان چه کسی هدیه میآورد
در شب میلاد؟
ای شهر اندوه!
ای اشکِ درشت!
که برپلکها میدرخشی
ای مروارید ادیان
از دیوارهایت خونها را که میشوید؟
انجیل را که نجات میدهد
و قرآن را؟
کیست که مسیح را نجات دهد
از دست قاتلان؟
کیست ناجیِ انسان؟
شهر من ای محبوب!
فردا و فرداها لیموها شکوفه میدهند
و خوشهها و زیتونها شادی میکنند...
چشمها میخندند
و کبوتران مهاجر
تا بامهای پاک تو باز میگردند...
کودکان برای بازی باز میآیند
و پدران و پسران بر تپههای سبز
همدیگر را در آغوش میگیرند...
ای میهن من
ای فلات صلح و زیتون!
"نزار قبانی"
#قدس🇵🇸
@AlefNoon59
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
﷽
___________
"روزى را نزديك خواهيم نمود كه اسرائيل چنان بترسد و در فكر اين باشد كه مبادا از لولهی سلاحمان به جاى گلوله، پاسدار بيرون بيايد. باشد كه ما شبانگاهان بر سرشان بريزيم؛ همچون عقابان تيزپروازى كه شب و روز برايشان معنا ندارد. و باشد آنجايى به هم برسيم كه با گرفتن هزاران اسير از صهيونيستها به جهانيان ثابت كنيم ما به اتكا به سلاح ايمانمان میجنگيم.
ما با ايمانمان میجنگيم؛ جندالله با ايمانش میجنگد. بگذار بوقهاى تبليغاتى رسانههاى صهيونيستى و سران اسرائيل به ما بگويند شما براى خودكشى آمدهايد! ما ثابت میكنيم كه خون ما باعث خواهد شد سرزمينهاى مقدس اسلامى، از دست امپرياليزم آمريكا و اين رژيم غاصب و فاسد صهيونيستى آزاد بشود."
•آنچه خواندید،
بخشی از آخرین سخنرانی سردار جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان "بود" برای قوای محمد رسولالله در پادگان زبدانی.
و آنچه دیدید،
تصاویری از مناجاتخوانی نیروهای مقاومت القسام غزه "است" در روزهای نبرد با صهیونیستها.
به دو فعل "بود" و "است" توجه کنید!
به آنچه حاج احمد وعده داد
و آنچه امروز به چشم میبینیم!
•"رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ."
-پروردگارا، بر ماشکيبايی ببار. و ما را ثابت قدم گردان و بر کافران پيروز ساز"
~آیهی ۲۵۰ سورهی بقره.~
#غزه
@AlefNoon59
📌 ما ۴۰۰ نفر بودیم که نزدیک ۳ ماه، دور هم کتاب خواندیم، دربارهی صفحه به صحفهاش به بحث نشستیم و با نویسندهها و مترجمهای درجه یک دیدار کردیم.
حلقه کتاب مبنا جاییست برای هرکس که اهل کتاب است. اهل کتابید اگر، به جمع ما اضافه شوید.
لینک ثبت نام👇
https://mabnaschool.ir/product/halghe7/
#حلقه_کتاب_مبنا
📌 آنچه در حلقهی هفتم میگذرد...
لینک ثبت نام👇
https://mabnaschool.ir/product/halghe7/
#حلقه_کتاب_مبنا
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فریادهای تو مرد فلسطینی، جهان را به این نقطه خواهد رساند؛ بیشک.
الف|نون
📌 فریادهای تو مرد فلسطینی، جهان را به این نقطه خواهد رساند؛ بیشک.
﷽
___________
حاشیهی لبها هلالاند رو به پایین. قفسهی سینه سخت و سنگین ارتفاع میگیرد. انگشت شست خشک شده رو صفحهی گوشی، و منی که گردن کج مات شدهام تو فیلمهای جلو روم.
این،
تمام مواجهی این روزهای من است،
با اندوه عظیم سرزمینهای اشغالی...
نه حرفی میزنم. نه گلهای، و نه حتی کوچکترین فغان و نالهای.
هیچِ هیچِ هیچ. مژههام خشکِ خشکاند. بیکه ذرهای نم چسبیده باشد بهشان. از فرق سر تا نوک پا، سراسر چشمام فقط. سلول به سلول بدنم، شمایل هیولای جنایت را میبلعد. حریصانه و بیوقفه. سفت و خشک ماتم رو تصویرها فقط.
مغزم این روزها
نرم و بیصدا، بیکه عجلهای کند، با اشتیاق، کرور کرور نفرت میریزد تو دریچههای قلبم. تو سرخرگها و سیاهرگها و دهلیزهاش حتی.
قلبم این روزها
سر صبر و با طمانینه، خشم روی خشم، کینه روی کینه، نفرت روی نفرت تلنبار میکند.
من با این تنفر عمیق، با این کینهی ریشهدار،
حالا حالاها کار دارم.
من یقین دارم جهان،
این فریادهای حماسی را
این سوگندهای بیوقفه به جان پروردگار را
برای همیشه در گوش تاریخ ثبت میکند.
دیری نمیپاید که جهان
به یاد این کودک شهید
و دهها هزار کودک ذبح شده در فلسطین عزیز،
وجب به وجب مسجدالاقصی را
عروسکباران میکند!
میرسد روزی که در سرزمینهای اشغالی
عروسکها نه لای انگشتهای سست و بیحرکت کودکان،
که روی تکانهای ننو وارِ پاهای کوچکشان،
به خواب میروند...
جهان،
چند ده هزار عروسکِ سالم
به تمام کودکان فلسطینی بدهکار است!
بیکه موهای سیاه و کامواییشان،
آغشته به خون باشد.
بیکه دست و پای پارچهایشان
جر و واجر باشد.
فریادهای تو مرد فلسطینی،
جهان را به این نقطه خواهد رساند؛ بیشک.
@AlefNoon59
﷽
___________
صفحهاش را زیر و رو میکنم. پر است از نوشتههای عاشقانه. از دلتنگی و گِله از نبودِ یار و لذت اولین همآغوشی و بوسه. صفحهام را زیر و رو میکنم. یا از زنی نوشتهام که میشد مادر یک کودک فلسطینی باشد یا در نقد تفکری که میرود زیر پرچم صهیونیست. یا از انقلاب و پهلوی نوشتهام یا در شرح عظمت یک شهید.
چرا از عشق ننوشتم هیچوقت؟ زن نیستم مگر؟ عاطفه و احساسم کجاست؟ توی مغزم کوهی از جنگ و جدال و حرص و جوش داغمه بسته. دکتر گفته بود درد دست و گردنم از اعصاب است. و من در دم چشمهام پریده بودند پس کلهم و گفته بودم: "ممکن نیست! من خیلی آدم خونسرد و آرومیام." و بعد از مطب که زده بودم بیرون،
یادم آمده بود خیلی شبها وقتی کف دستم را میچسباندم رو دهانم و از فکر چیزهایی که تو ایران و جهان میگذشت، پلکهام پشت هم داغ میشدند و تنم سرتاپا یخ، دستهام هم به سرعت بیحس میشدند و گردنم رو تنم شلتر!
آخرین باری که برای یک عشق از دست رفته دستهام بیحس شدند کِی؟ چرا همیشه توی مغزم چیزهای دیگر جلوتر از عشق آدمیزادی بودند؟ مغزم را شخم میزنم. بنا میکنم متن عاشقانه بنویسم. نمیتوانم. من با یک چیزی درون خودم در جنگم. مارگزیدهام که از ریسمان سیاه و سفید میترسم؟ مار اگر نزدیکترین به من باشد چه؟ اگر خودم باشم چه؟ خودم سیاهم یا سفید یا جفتش؟ از عاشق شدن بیزارم.
این جمله را که مینویسم خوب میفهمم دارم یک چیزی را سرکوب میکنم. دارم خودم را حتی توی نوشتن سانسور میکنم. فکر میکنم چقدر مرگ است اگر بخواهم به کسی بگویم "دوستت دارم". مینویسم کاش هیچوقت هیچکس نخواهدَم. و بعد میخواهم بنویسم نه کاش...که مغزم خودش را جمع میکند و میزند تو دهانِ فکرم.
صفحهاش پر است از نوشتههای عاشقانه. نوشته این مرد همهی زندگی من است. فکر میکنم چقدر دور است همهی زندگیام خلاصه شود در یک مرد. نوشته بهم رسیدیم و آرزوی دیگری ندارم. فکر میکنم چقدر محال است سقف آرزوهایم محدود به یک نفر شود فقط. به خودم نهیب میزنم که لابد خیلی دلسنگ و مزخرفم! و او که اینها را نوشته خیلی طناز و لطیف...
یک نفر در من مارگزیده شده حتم. کِی؟ کجا؟ خاطرم نیست چرا؟
ماری نزدیک نشده هیچوقت که بخواهد بگزدم. من از چه فرار میکنم؟ صفحهام پر از تاریخ و سیاست است. چرا از عشق نوشتنام نمیآید؟ چرا عاشق شدن بلد نیستم؟ سمت چپ سینهام جای قلب سنگ گذاشته خدا؟ سنگ که با دیدن جسم لرزان یک کودک فلسطینی مچاله نمیشود. سمت چپ سینهام قلب است. از خودم میپرسم نمیشود از دل سیاست و مذهب عشق بیرون کشید؟ یک نفر تهِ مغزم نرم میگوید: "تا تعریفت از عشق چه باشد زن!"
@AlefNoon59
﷽
____________
زنی را میشناسم که بعد از تصادف پسر جوانش، افسردگی گرفت و پوست صاف و براقش به یکباره، مثل پارافينِ آب شده شُره کرد رو اجزای صورتش. زن حالا خیلی وقت است دیگر خدا را قبول ندارد. تصویر سرِ شُلش وقتی خمیده خمیده راه میرفت و روی گردنش لق میزد هنوز توی مغزم است که انگشت اشارهی دست راستم را میگیرم روی تصویر کودک دو یا سه سالهی روبهروم.
جسم ثابت کودک از زیرِ بغل مردی آویزان است. تصویر صورتِ آش و لاشش پوست صورتم را جمع میکند. انگشتم را میگیرم جلوش که نبینم.
مرد دو کودک زیر بغل دارد. صورت آن یکی سالمتر است. انگشتم را نمیگیرم جلوش. لباس صورتی با خال خالهای سفید به تن دارد. دهان کوچکش باز است و جسمش ثابت. مرد دو کودکِ بیحرکت را زده زیر بغلش و راست و محکم، با سری بالا گرفته رو به دوربین حرف میزند.
بغل دستش مرد دیگری پارچهای سفید پیچیده دور نوزادش. سرش را محکم چپ و راست میکند و فریاد میزند: "حسبی الله و نعم الوکیل".
فریاد میزند: "لا حول ولا قوه الا بالله".
فریاد میزند: "إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ"
زنی را میشناسم که بعد از مرگ پسرش افسردگی گرفت. به خدا کافر شد. آدمهای سرزمین اشغالی را تازه تازه دارم میشناسم. چرا افسردگی نمیگیرند؟ چرا له نمیشوند؟ چرا به خدا کافر نمیشوند؟
زن فقط یک فرزند از دست داد و خم شد. فلسطین هر روز همه چیزش را از دست میدهد و راستتر میشود. زن یک مصیبت دید و مچاله شد. فلسطین وسط کوهی از مصیبت ايستاده بر خرابهها قرآن میخواند.
کاش کسی این مردم را بنویسد. این مقاومت را. این ارادهی آهنین را. این صبر و ایمان و توکل را.
کاش همهی نویسندههای دنیا تمام سوژههای دم دستشان را زمین بگذارند و فقط فلسطین را بنویسند. کاش بیوقفه بنویسند؛ همانطور که شایستهی این ملت شریف و مقاوم است.
#فلسطین
@AlefNoon59