📌 ما ۴۰۰ نفر بودیم که نزدیک ۳ ماه، دور هم کتاب خواندیم، دربارهی صفحه به صحفهاش به بحث نشستیم و با نویسندهها و مترجمهای درجه یک دیدار کردیم.
حلقه کتاب مبنا جاییست برای هرکس که اهل کتاب است. اهل کتابید اگر، به جمع ما اضافه شوید.
لینک ثبت نام👇
https://mabnaschool.ir/product/halghe7/
#حلقه_کتاب_مبنا
📌 آنچه در حلقهی هفتم میگذرد...
لینک ثبت نام👇
https://mabnaschool.ir/product/halghe7/
#حلقه_کتاب_مبنا
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فریادهای تو مرد فلسطینی، جهان را به این نقطه خواهد رساند؛ بیشک.
الف|نون
📌 فریادهای تو مرد فلسطینی، جهان را به این نقطه خواهد رساند؛ بیشک.
﷽
___________
حاشیهی لبها هلالاند رو به پایین. قفسهی سینه سخت و سنگین ارتفاع میگیرد. انگشت شست خشک شده رو صفحهی گوشی، و منی که گردن کج مات شدهام تو فیلمهای جلو روم.
این،
تمام مواجهی این روزهای من است،
با اندوه عظیم سرزمینهای اشغالی...
نه حرفی میزنم. نه گلهای، و نه حتی کوچکترین فغان و نالهای.
هیچِ هیچِ هیچ. مژههام خشکِ خشکاند. بیکه ذرهای نم چسبیده باشد بهشان. از فرق سر تا نوک پا، سراسر چشمام فقط. سلول به سلول بدنم، شمایل هیولای جنایت را میبلعد. حریصانه و بیوقفه. سفت و خشک ماتم رو تصویرها فقط.
مغزم این روزها
نرم و بیصدا، بیکه عجلهای کند، با اشتیاق، کرور کرور نفرت میریزد تو دریچههای قلبم. تو سرخرگها و سیاهرگها و دهلیزهاش حتی.
قلبم این روزها
سر صبر و با طمانینه، خشم روی خشم، کینه روی کینه، نفرت روی نفرت تلنبار میکند.
من با این تنفر عمیق، با این کینهی ریشهدار،
حالا حالاها کار دارم.
من یقین دارم جهان،
این فریادهای حماسی را
این سوگندهای بیوقفه به جان پروردگار را
برای همیشه در گوش تاریخ ثبت میکند.
دیری نمیپاید که جهان
به یاد این کودک شهید
و دهها هزار کودک ذبح شده در فلسطین عزیز،
وجب به وجب مسجدالاقصی را
عروسکباران میکند!
میرسد روزی که در سرزمینهای اشغالی
عروسکها نه لای انگشتهای سست و بیحرکت کودکان،
که روی تکانهای ننو وارِ پاهای کوچکشان،
به خواب میروند...
جهان،
چند ده هزار عروسکِ سالم
به تمام کودکان فلسطینی بدهکار است!
بیکه موهای سیاه و کامواییشان،
آغشته به خون باشد.
بیکه دست و پای پارچهایشان
جر و واجر باشد.
فریادهای تو مرد فلسطینی،
جهان را به این نقطه خواهد رساند؛ بیشک.
@AlefNoon59
﷽
___________
صفحهاش را زیر و رو میکنم. پر است از نوشتههای عاشقانه. از دلتنگی و گِله از نبودِ یار و لذت اولین همآغوشی و بوسه. صفحهام را زیر و رو میکنم. یا از زنی نوشتهام که میشد مادر یک کودک فلسطینی باشد یا در نقد تفکری که میرود زیر پرچم صهیونیست. یا از انقلاب و پهلوی نوشتهام یا در شرح عظمت یک شهید.
چرا از عشق ننوشتم هیچوقت؟ زن نیستم مگر؟ عاطفه و احساسم کجاست؟ توی مغزم کوهی از جنگ و جدال و حرص و جوش داغمه بسته. دکتر گفته بود درد دست و گردنم از اعصاب است. و من در دم چشمهام پریده بودند پس کلهم و گفته بودم: "ممکن نیست! من خیلی آدم خونسرد و آرومیام." و بعد از مطب که زده بودم بیرون،
یادم آمده بود خیلی شبها وقتی کف دستم را میچسباندم رو دهانم و از فکر چیزهایی که تو ایران و جهان میگذشت، پلکهام پشت هم داغ میشدند و تنم سرتاپا یخ، دستهام هم به سرعت بیحس میشدند و گردنم رو تنم شلتر!
آخرین باری که برای یک عشق از دست رفته دستهام بیحس شدند کِی؟ چرا همیشه توی مغزم چیزهای دیگر جلوتر از عشق آدمیزادی بودند؟ مغزم را شخم میزنم. بنا میکنم متن عاشقانه بنویسم. نمیتوانم. من با یک چیزی درون خودم در جنگم. مارگزیدهام که از ریسمان سیاه و سفید میترسم؟ مار اگر نزدیکترین به من باشد چه؟ اگر خودم باشم چه؟ خودم سیاهم یا سفید یا جفتش؟ از عاشق شدن بیزارم.
این جمله را که مینویسم خوب میفهمم دارم یک چیزی را سرکوب میکنم. دارم خودم را حتی توی نوشتن سانسور میکنم. فکر میکنم چقدر مرگ است اگر بخواهم به کسی بگویم "دوستت دارم". مینویسم کاش هیچوقت هیچکس نخواهدَم. و بعد میخواهم بنویسم نه کاش...که مغزم خودش را جمع میکند و میزند تو دهانِ فکرم.
صفحهاش پر است از نوشتههای عاشقانه. نوشته این مرد همهی زندگی من است. فکر میکنم چقدر دور است همهی زندگیام خلاصه شود در یک مرد. نوشته بهم رسیدیم و آرزوی دیگری ندارم. فکر میکنم چقدر محال است سقف آرزوهایم محدود به یک نفر شود فقط. به خودم نهیب میزنم که لابد خیلی دلسنگ و مزخرفم! و او که اینها را نوشته خیلی طناز و لطیف...
یک نفر در من مارگزیده شده حتم. کِی؟ کجا؟ خاطرم نیست چرا؟
ماری نزدیک نشده هیچوقت که بخواهد بگزدم. من از چه فرار میکنم؟ صفحهام پر از تاریخ و سیاست است. چرا از عشق نوشتنام نمیآید؟ چرا عاشق شدن بلد نیستم؟ سمت چپ سینهام جای قلب سنگ گذاشته خدا؟ سنگ که با دیدن جسم لرزان یک کودک فلسطینی مچاله نمیشود. سمت چپ سینهام قلب است. از خودم میپرسم نمیشود از دل سیاست و مذهب عشق بیرون کشید؟ یک نفر تهِ مغزم نرم میگوید: "تا تعریفت از عشق چه باشد زن!"
@AlefNoon59
﷽
____________
زنی را میشناسم که بعد از تصادف پسر جوانش، افسردگی گرفت و پوست صاف و براقش به یکباره، مثل پارافينِ آب شده شُره کرد رو اجزای صورتش. زن حالا خیلی وقت است دیگر خدا را قبول ندارد. تصویر سرِ شُلش وقتی خمیده خمیده راه میرفت و روی گردنش لق میزد هنوز توی مغزم است که انگشت اشارهی دست راستم را میگیرم روی تصویر کودک دو یا سه سالهی روبهروم.
جسم ثابت کودک از زیرِ بغل مردی آویزان است. تصویر صورتِ آش و لاشش پوست صورتم را جمع میکند. انگشتم را میگیرم جلوش که نبینم.
مرد دو کودک زیر بغل دارد. صورت آن یکی سالمتر است. انگشتم را نمیگیرم جلوش. لباس صورتی با خال خالهای سفید به تن دارد. دهان کوچکش باز است و جسمش ثابت. مرد دو کودکِ بیحرکت را زده زیر بغلش و راست و محکم، با سری بالا گرفته رو به دوربین حرف میزند.
بغل دستش مرد دیگری پارچهای سفید پیچیده دور نوزادش. سرش را محکم چپ و راست میکند و فریاد میزند: "حسبی الله و نعم الوکیل".
فریاد میزند: "لا حول ولا قوه الا بالله".
فریاد میزند: "إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ"
زنی را میشناسم که بعد از مرگ پسرش افسردگی گرفت. به خدا کافر شد. آدمهای سرزمین اشغالی را تازه تازه دارم میشناسم. چرا افسردگی نمیگیرند؟ چرا له نمیشوند؟ چرا به خدا کافر نمیشوند؟
زن فقط یک فرزند از دست داد و خم شد. فلسطین هر روز همه چیزش را از دست میدهد و راستتر میشود. زن یک مصیبت دید و مچاله شد. فلسطین وسط کوهی از مصیبت ايستاده بر خرابهها قرآن میخواند.
کاش کسی این مردم را بنویسد. این مقاومت را. این ارادهی آهنین را. این صبر و ایمان و توکل را.
کاش همهی نویسندههای دنیا تمام سوژههای دم دستشان را زمین بگذارند و فقط فلسطین را بنویسند. کاش بیوقفه بنویسند؛ همانطور که شایستهی این ملت شریف و مقاوم است.
#فلسطین
@AlefNoon59
﷽
__________
همین الان که نشستهام پشت میز و این متن را مینویسم، روی زمین کنارِ پام، اخوان ثالث افتاده روی صفحهی بازِ نیمهی تاریک گلشیری.
روی میز کتابِ آه چپکی خوابیده بالای چخوف و گیله مرد صاف افتاده روی چاه به چاهِ براهنی.
بغل دستم رسول مولتان رفته لای صفحههای رمئو و ژولیت و جلو روم تو قفسهی کتابها، خمره زیر سووشون نشسته و تو قفسهی بالاییش به مجنون گفتم زنده بمان گیر کرده لای صفحههای ورق ورق شده و جر و واجر همسایهها.
روی میز پر است از دستمال کاغذیهای کثیف و مچاله و یک عالم هستهی خرمای ریش شده و نان کپک زده و پوست نارنگی خشکیده و هندزفری با سیم توی هم رفته و ده تا لیوان و زیرلیوانی و قرص و شکلات و گردو و کشمش و شانه چوبی با یک خروار تار موی فر پیچیده لای دندانههاش و چهار پنج تا دفتر و دفترچهی بازِ خطی خطی و یک عالم مداد و خودکار و کلی چیز میزِ دیگرِ غیرقابلِ ذکر.
کثافت مطلق است دورم. هیچ تمایلی هم به مرتب کردنشان ندارم. مامان واگذارم کرده به پنج تن. بابا هم کاری به کار کثیف بازیهام ندارد کلا. مغزم درحال حاضر رو به انفجار است. نمیفهمد باید کدام را بخواند، کدام را نخواند. کدام متن را بنویسد، کدام یکی را ننویسد. کاسهی سرم از ده طرف دارد کش میآید و من، عمیقا دلم میخواهد همین الان یک بمب فسفری بترکد توی اتاقم. بترکد و خودم و مغزم و بند و بساط دورم درجا منفجر شویم و خلاص. مغزم دیگر نمیکشد.
[اگر ممکن است، برای مغزم پنج صلوات بفرستید و فوت کنید طرفش!]
#ما_مغز_منفجرها
@AlefNoon59
Dariush RafieeDariush Rafiee -02 Aroose Aseman ( GandomMusic.ir ).mp3
زمان:
حجم:
15.6M
شمایلشان خیلی عسس بیا ما را بگیر بود. یک طوری که اطلاعات اگر از صد فرسخی میدیدشان، بیاُرس و پرس میچپاندشان لای میلهها. خب اما بخت یارشان بود که یکی تو شکل و شمایلی دیگر، همپاشان شلنگ میانداخت و میرفت. از هر دو قدم هم میخنديدند و میگفتند فلانی! نگیرندمان؟ و فلانی خیالشان را تخت میکرد که طوری نیست، و باز صدا را میداد بالا. فلانی مرضِ صدا داشت چون. هی خوشش میآمد صداها را چه از تلویزیون و چه از رادیو و چه از ضبط ماشین، تا خرتلاق ببرد بالا. بخت یارترشان بود که فلانی اهل این بندمندها و تتلومتلوها و برایمرایها نبود. ورنه لای میلهها سریدنشان حتمی بود. سلیقهی فلانی یک طور بیمارگونهای دور و ور موسیقیهایی چرخ میخورد که هر کدام از نتهاشان زیر چند وجب خاک سخت خزیده بودند. از اینها که قدمتشان بیش و کم، به ماقبل ماموتها برمیگشت. یک طوری که شجریان پدر، جوانترینشان بود مثلا. خب اما آنها که شمایلشان عسس بیا ما را بگیر بود، از قضا همگی اهل همین بندمندها بودند و زیر زیرکی فلانی را که من باشم، به فحش میکشیدند که این چرت و پرتهای عهد دقیانوسی چیست که تو گوشی میدهی؟ میگفتند آخر جوانی تو دختر. دختر تو قد و قوارهی تو که نباید اینطور چیزهای عتیق بریزد توی گوشش. و من، بیآنکه به عتاب و خطاب پیچخورده لای تندیِ کلامشان بهایی بدهم، صدای ضبط را چسباندم به سقف ماشین و گوش سپردم به نوای رفیعی که سُر میخورد لای باد و صاف میرفت توی گوشم و میگفت: "ای چراع گیتی، ای عروسِ آسمان، نهان مشو که بوَد، نشانی از مهِ من، به چهرهی تو عیان..."
#عروس_آسمان
#شمع_شبانه
#داریوش_رفیعی
@AlefNoon59
﷽
_____
|هميشه همینطور است. اولش برای همه سخت میآید. دوم و سوم و چهارم که میرسد، خیلی هم سختمان نیست دیگر. خب حالا کاریست که شده. چه میشود کرد؟ ما خودمان کم گیر و گور نداریم اینور. اجاره خانه و مهد بچه و قسط ماشین و پوشک. انشاءالله خدا خودش کمک کند و اینها هم کمتر بمیرند. کمتر منفجر شوند. کمتر تکه تکه شوند. کمتر بچههاشان تو شیشه خفه شوند. ما خودمان اینجا اعصابمان کم خط خطی نیست. زورمان نمیرسد سه دست لباس بخریم در ماه. کلافهایم. نمیشود تند تند سفر برویم. همه چیز گران است. گران. خب دیگر جایی برای غم اینها نداریم. عادی میشود. برای من. برای شما. برای همه. همیشه همینطور بوده. اولش برای همه سخت میآید. دوم و سوم و چهارم که میرسد، همه به جنایت عادت میکنیم؛ خو میگیریم به نکبت.|
#بمباران_غزه
#عادت
@AlefNoon59
﷽
_____
شببیداریهایم عذابت میدهند. دست خودم نیست ولی. شبها خوابم نمیبرد. هی از پهلوی راست میچرخم به چپ، از چپ برمیگردم به راست. پهلو به پهلو میشوم مدام. بعد نیمخیز میشوم و جفت پا مینشینم لای پتوی. توی تاریکی تند تند چشم میچرخانم روی در و دیوار اتاق. سایهای از اجسام میبینم فقط. پنج دقیقه بعد، پتو را کنار میزنم و میایستم روی جفت پاهام. کورمال کورمال سیم سیاه چراغ مطالعه را از رو زمین چنگ میزنم و دو شاخهش را هُل میدهم توی سوراخهای سه راهی.
بعد مینشینم پشت میز، کتابی از قفسهی جلو روم بیرون میکشم و آنقدر صفحه به صفحهش میکنم تا پلکهام داغ شوند. داغ هم میشوند، ولی بعد که دوباره میخزم زیر پتو، در دم یخ میزنند. تک تک مژههام قندیل میبندند انگار و همینطور یک سره باز میمانند. بازِ باز. زل زل نگاهِ سقف میکنم و هزار و یک مدل فکر و خیال جور به جور میمُخد توی سرم.
خوابم نمیبرد شبها. بیدارم همیشه. تو گفته بودی خوابت را تنظیم کن. گفته بودی جان من. و جان من را پنج بار تکرار کرده بودی. و من هربار بنا کرده بودم برای خاطر تو هم که شده تنظیمش کنم، که نشد. نکردم. جاش فکر و خیالت وقت خواب میسُرد توی سرم. فکر اینکه چقدر عزیزی برای من. عزیزی چون شکل من نیستی. یعنی منطق جلوتر از عاطفهات نیست و حرفهات را مدام نمیخوری و غرور کاذب نداری. یعنی وقتی دلخوری، هزار و یک معما طرح نمیکنی و راست و مستقیم حرفت را میزنی. من که دلخور میشوم ولی، باید کارآگاه شوی و ذرهبین دست بگیری تا از دوتا چینِ گوشهی چشم چپم مثلا، پی ببری که بله! این آدم یک مرگش هست حتما که دوتا چین افتاه بیخ چشم چپش.
بعد، سه ساعت، اغراق نمیکنم، میزان سه ساعت به پر و پای من میپیچی تا قفل دهانم را باز کنی و منقاش به دست، کلمه از ته حلقم بیرون بکشی. و بعد انگار چند شبانهروز مدام و بیوقفه، تیشه بر جان هزاران کوه زده باشی -که سر و کله زدن با من تیشه بر کوه زدن هم هست- نفست را خش دار بیرون میدهی و با رگهای ورم کرده میگویی: "تو آخرش منو میکُشی."
میکُشد. خلق و خوی عجیب غریبم هر آدمی نزدیک به من را میکشد. هم این است که تو برایم عزیزی. چون شکل من نیستی. با آدمهای شکل خودم آبم تو یک جوی نمیرود. حوصلهشان را ندارم هیچ. آدمهایی با از کوهی از بیاعتمادی و خروار خروار پیش فرضهای ذهنی که توی مغزشان به جای همهی آدمها فکر میکنند و به جای همه تصمیم میگیرند. آدمهایی با انبوهی از بلاتکلیفی و نمیدانم نمیدانم کردنهای مداوم سر هرچیزی. و یک خروار ادا اطوار و باید و نباید و چارچوبهای سفت و سخت و بیمعنی.
هیچوقتِ هیچوقت شکل من نشو. من عاشق خودمم و از خودم زجر میکشم. تو ولی شکل من نشو. شکل خودت باش همیشه. همین شکلی که هستی. همین شکلی که تمام قد، نعمتی برای من.
منی که شببیداریهایم عذابت میدهند و هر بار، بنا میکنم برای خاطر تو هم که شده خوابم ببرد، که نمیشود. نمیتوانم و جای خواب، فکر و خیالت میسُرد توی سرم.
#ما_شب_بیدارها
@AlefNoon59