eitaa logo
الف|نون
184 دنبال‌کننده
128 عکس
51 ویدیو
0 فایل
|پس اگر مقصد پرواز است، قفسِ ویران بهتر...| بی‌که شناخته شوید، با الف|نون مکاتبه کنید: https://harfeto.timefriend.net/17348255401807
مشاهده در ایتا
دانلود
___________ صفحه‌اش را زیر و رو میکنم. پر است از نوشته‌های عاشقانه. از دلتنگی و گِله از نبودِ یار و لذت اولین هم‌آغوشی و بوسه. صفحه‌ام را زیر و رو میکنم. یا از زنی نوشته‌ام که میشد مادر‌ یک کودک فلسطینی باشد یا در نقد تفکری که میرود زیر پرچم صهیونیست. یا از انقلاب و پهلوی نوشته‌ام یا در شرح عظمت یک شهید. چرا از عشق ننوشتم هیچوقت؟ زن نیستم مگر؟ عاطفه و احساسم کجاست؟ توی مغزم کوهی از جنگ و جدال و حرص و جوش داغمه بسته. دکتر گفته بود درد دست و گردنم از اعصاب است. و من در دم چشم‌هام پریده بودند پس کله‌م و گفته بودم: "ممکن نیست! من خیلی آدم خونسرد و آرومی‌ام." و بعد از مطب که زده بودم بیرون، یادم آمده بود خیلی شب‌ها وقتی کف دستم را می‌چسباندم رو دهانم و از فکر چیزهایی که تو ایران و جهان می‌گذشت، پلک‌هام پشت هم داغ می‌شدند و تنم سرتاپا یخ، دست‌هام هم به سرعت بی‌حس‌ میشدند و گردنم رو تنم شل‌تر! آخرین باری که برای یک عشق از دست رفته دست‌هام بی‌حس شدند کِی؟ چرا همیشه توی مغزم چیزهای دیگر جلوتر از عشق آدمیزادی بودند؟ مغزم را شخم میزنم. بنا میکنم متن عاشقانه بنویسم. نمیتوانم. من با یک چیزی درون خودم در جنگم. مارگزیده‌ام که از ریسمان سیاه و سفید میترسم؟ مار اگر نزدیکترین به من باشد چه؟ اگر خودم باشم چه؟ خودم سیاهم یا سفید یا جفتش؟ از عاشق شدن بیزارم. این جمله را که مینویسم خوب میفهمم دارم یک چیزی را سرکوب میکنم. دارم خودم را حتی توی نوشتن سانسور میکنم. فکر میکنم چقدر مرگ است اگر بخواهم به کسی بگویم "دوستت دارم". می‌نویسم کاش هیچوقت هیچکس نخواهدَم. و بعد میخواهم بنویسم نه کاش...که مغزم خودش را جمع می‌کند و میزند تو دهانِ فکرم‌. صفحه‌اش پر است از نوشته‌های عاشقانه. نوشته این مرد همه‌ی زندگی من است. فکر میکنم چقدر دور است همه‌ی زندگی‌ام خلاصه شود در یک مرد. نوشته بهم رسیدیم و آرزوی دیگری ندارم. فکر میکنم چقدر محال است سقف آرزوهایم محدود به یک نفر شود فقط. به خودم نهیب میزنم که لابد خیلی دل‌سنگ و مزخرفم!‌ و او که این‌ها را نوشته خیلی طناز و لطیف... یک نفر در من مارگزیده شده حتم. کِی؟ کجا؟ خاطرم نیست چرا؟ ماری نزدیک نشده هیچوقت که بخواهد بگزدم. من از چه فرار میکنم؟ صفحه‌‌‌ام پر از تاریخ و سیاست است. چرا از عشق نوشتن‌ام نمی‌آید؟ چرا عاشق شدن بلد نیستم؟ سمت چپ سینه‌ام جای قلب سنگ گذاشته خدا؟ سنگ که با دیدن جسم لرزان یک کودک فلسطینی مچاله نمیشود. سمت چپ سینه‌ام قلب است. از خودم میپرسم نمیشود از دل سیاست و مذهب عشق بیرون کشید؟ یک نفر تهِ مغزم نرم میگوید: "تا تعریفت از عشق چه باشد زن‌!" @AlefNoon59
____________ زنی را می‌شناسم که بعد از تصادف پسر جوانش، افسردگی گرفت و پوست صاف و براقش به یک‌باره، مثل پارافينِ آب شده شُره کرد رو اجزای صورتش. زن حالا خیلی وقت است دیگر خدا را قبول ندارد. تصویر سرِ شُل‌ش وقتی خمیده خمیده راه می‌رفت و روی گردنش لق می‌زد هنوز توی مغزم است که انگشت اشاره‌ی دست راستم را می‌گیرم روی تصویر کودک دو یا سه ساله‌ی روبه‌روم. جسم ثابت کودک از زیرِ بغل مردی آویزان است. تصویر صورتِ آش و لاشش پوست صورتم را جمع می‌کند. انگشتم را می‌گیرم جلوش که نبینم. مرد دو کودک زیر بغل دارد. صورت آن یکی سالم‌تر است. انگشتم را نمی‌گیرم جلوش. لباس صورتی با خال خال‌های سفید به تن دارد. دهان کوچکش باز است و جسمش ثابت‌. مرد دو کودکِ بی‌حرکت را زده زیر بغلش و راست و محکم، با سری بالا گرفته رو به دوربین حرف می‌زند. بغل دستش مرد دیگری پارچه‌ای سفید پیچیده دور نوزادش‌. سرش را محکم چپ و راست می‌کند و فریاد می‌زند: "حسبی الله و نعم الوکیل". فریاد می‌زند: "لا حول ولا قوه الا بالله". فریاد می‌زند: "إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ" زنی را می‌شناسم که بعد از مرگ پسرش افسردگی گرفت. به خدا کافر شد. آدم‌های سرزمین اشغالی را تازه تازه دارم می‌شناسم. چرا افسردگی نمی‌گیرند؟ چرا له نمی‌شوند؟ چرا به خدا کافر نمی‌شوند‌؟ زن فقط یک فرزند از دست داد و خم شد. فلسطین هر روز همه چیزش را از دست می‌دهد و راست‌تر میشود. زن یک مصیبت دید و مچاله شد. فلسطین وسط کوهی از مصیبت ايستاده بر خرابه‌ها قرآن می‌خواند. کاش کسی این مردم را بنویسد. این مقاومت را. این اراده‌ی آهنین را. این صبر و ایمان و توکل را. کاش همه‌ی نویسنده‌های دنیا تمام سوژه‌های دم دست‌شان را زمین بگذارند و فقط فلسطین را بنویسند. کاش بی‌وقفه بنویسند؛ همانطور که شایسته‌ی این ملت شریف و مقاوم است. @AlefNoon59
__________ همین الان که نشسته‌ام پشت میز و این متن را می‌نویسم، روی زمین کنارِ پام، اخوان ثالث افتاده روی صفحه‌ی بازِ نیمه‌ی تاریک گلشیری. روی میز کتابِ آه چپکی خوابیده بالای چخوف و گیله مرد صاف افتاده روی چاه به چاهِ براهنی. بغل دستم رسول مولتان رفته لای صفحه‌های رمئو و ژولیت و جلو روم تو قفسه‌ی کتاب‌ها، خمره زیر سووشون نشسته و تو قفسه‌ی بالاییش به مجنون گفتم زنده بمان گیر کرده لای صفحه‌های ورق ورق شده و جر و واجر همسایه‌ها. روی میز پر است از دستمال کاغذی‌های کثیف و مچاله و یک عالم هسته‌ی خرمای ریش شده و نان کپک زده و پوست نارنگی خشکیده و هندزفری با سیم توی هم رفته و ده تا لیوان و زیرلیوانی و قرص و شکلات و گردو و کشمش و شانه چوبی با یک خروار تار موی فر پیچیده لای دندانه‌هاش و چهار پنج تا دفتر و دفترچه‌ی بازِ خطی خطی و یک عالم مداد و خودکار و کلی چیز میزِ دیگرِ غیرقابلِ ذکر‌. کثافت مطلق است دورم. هیچ تمایلی هم به مرتب کردن‌شان ندارم. مامان واگذارم کرده به پنج تن. بابا هم کاری به کار کثیف بازی‌هام ندارد کلا. مغزم درحال حاضر رو به انفجار است. نمی‌فهمد باید کدام را بخواند، کدام را نخواند. کدام متن را بنویسد، کدام یکی را ننویسد. کاسه‌ی سرم از ده طرف دارد کش می‌آید و من، عمیقا دلم میخواهد همین الان یک بمب فسفری بترکد توی اتاقم. بترکد و خودم و مغزم و بند و بساط دورم درجا منفجر شویم و خلاص. مغزم دیگر نمی‌کشد. [اگر ممکن است، برای مغزم پنج صلوات بفرستید و فوت کنید طرفش!] @AlefNoon59
Dariush RafieeDariush Rafiee -02 Aroose Aseman ( GandomMusic.ir ).mp3
زمان: حجم: 15.6M
شمایل‌شان خیلی عسس بیا ما را بگیر بود.‌ یک طوری که اطلاعات اگر از صد فرسخی می‌دیدشان، بی‌اُرس و پرس می‌چپاندشان لای میله‌ها. خب اما بخت یارشان بود که یکی تو شکل و شمایلی دیگر، هم‌پاشان شلنگ می‌انداخت و می‌رفت. از هر دو قدم هم می‌خنديدند و می‌گفتند فلانی! نگیرندمان؟ و فلانی خیال‌شان را تخت می‌کرد که طوری نیست، و باز صدا را میداد بالا. فلانی مرضِ صدا داشت چون. هی خوشش می‌آمد صداها را چه از تلویزیون و چه از رادیو و چه از ضبط ماشین، تا خرتلاق ببرد بالا. بخت یارترشان بود که فلانی اهل این بندمندها و تتلومتلوها و برای‌‌مرای‌ها نبود. ورنه لای میله‌ها سریدن‌شان حتمی بود. سلیقه‌ی فلانی یک طور بیمارگونه‌ای دور و ور موسیقی‌هایی چرخ میخورد که هر کدام از نت‌هاشان زیر چند وجب خاک سخت خزیده بودند. از این‌ها که قدمت‌شان بیش و کم، به ماقبل ماموت‌ها برمی‌گشت. یک طوری که شجریان پدر، جوان‌ترین‌شان بود مثلا. خب اما آنها که شمایل‌شان عسس بیا ما را بگیر بود، از قضا همگی اهل همین بندمندها بودند و زیر زیرکی فلانی را که من باشم، به فحش می‌کشیدند که این چرت و پرت‌های عهد دقیانوسی چیست که تو گوشی میدهی؟ می‌گفتند آخر جوانی تو دختر. دختر تو قد و قواره‌ی تو که نباید اینطور چیزهای عتیق بریزد توی گوشش. و من، بی‌آنکه به عتاب و خطاب پیچ‌خورده لای تندیِ کلا‌م‌شان بهایی بدهم، صدای ضبط را چسباندم به سقف ماشین و گوش سپردم به نوای رفیعی که سُر میخورد لای باد و صاف میرفت توی گوشم و میگفت: "ای چراع گیتی، ای عروسِ آسمان، نهان مشو که بوَد، نشانی از مهِ من، به چهره‌ی تو عیان..." @AlefNoon59
_____ |هميشه همینطور است. اولش برای همه سخت می‌آید. دوم و سوم و چهارم که می‌رسد، خیلی هم سخت‌مان نیست دیگر. خب حالا کاری‌ست که شده. چه می‌شود کرد؟ ما خودمان کم گیر و گور نداریم اینور. اجاره‌ خانه و مهد بچه و قسط ماشین و پوشک. ان‌شاءالله خدا خودش کمک کند و این‌ها هم کمتر بمیرند. کمتر منفجر شوند. کمتر تکه تکه شوند. کمتر بچه‌هاشان تو شیشه خفه شوند. ما خودمان اینجا اعصاب‌مان کم خط خطی‌ نیست. زورمان نمی‌رسد سه دست لباس بخریم در ماه. کلافه‌ایم. نمی‌شود تند تند سفر برویم. همه چیز گران است. گران. خب دیگر جایی برای غم این‌ها نداریم. عادی می‌شود. برای من. برای شما. برای همه. همیشه همینطور بوده. اولش برای همه سخت می‌آید. دوم و سوم و چهارم که می‌رسد، همه به جنایت عادت می‌کنیم؛ خو می‌گیریم به نکبت.| @AlefNoon59
. 🤍
_____ شب‌بیداری‌هایم عذابت می‌دهند. دست خودم نیست ولی. شب‌ها خوابم نمی‌برد. هی از پهلوی راست می‌چرخم به چپ، از چپ برمی‌گردم به راست. پهلو به پهلو می‌شوم مدام. بعد نیم‌خیز می‌شوم و جفت پا می‌نشینم لای پتوی. توی تاریکی تند تند چشم می‌چرخانم روی در و دیوار اتاق. سایه‌ای از اجسام می‌بینم فقط. پنج دقیقه بعد، پتو را کنار میزنم و می‌ایستم روی جفت پاهام. کورمال کورمال سیم سیاه چراغ مطالعه را از رو زمین چنگ میزنم و دو شاخه‌ش را هُل می‌دهم توی سوراخ‌های سه راهی. بعد می‌نشینم پشت میز، کتابی از قفسه‌ی جلو روم بیرون می‌کشم و آنقدر صفحه به صفحه‌ش میکنم تا پلک‌هام داغ شوند. داغ هم می‌شوند، ولی بعد که دوباره می‌خزم زیر پتو، در دم یخ می‌زنند. تک تک مژه‌هام قندیل می‌بندند انگار و همینطور یک سره باز می‌مانند. بازِ باز. زل زل نگاهِ سقف می‌کنم و هزار و یک مدل فکر و خیال جور به جور می‌مُخد توی سرم. خوابم نمی‌برد شب‌ها. بیدارم همیشه. تو گفته بودی خوابت را تنظیم کن. گفته بودی جان من‌. و جان من را پنج بار تکرار کرده بودی. و من هربار بنا کرده بودم برای خاطر تو هم که شده تنظیمش کنم، که نشد. نکردم. جاش فکر و خیالت وقت خواب می‌‌سُرد توی سرم. فکر اینکه چقدر عزیزی برای من. عزیزی چون شکل من نیستی. یعنی منطق جلوتر از عاطفه‌ات نیست و حرف‌هات را مدام نمی‌خوری و غرور کاذب نداری. یعنی وقتی دلخوری، هزار و یک معما طرح نمی‌کنی و راست و مستقیم حرفت را میزنی. من که دلخور می‌شوم ولی، باید کارآگاه شوی و ذره‌بین دست بگیری تا از دوتا چینِ گوشه‌ی چشم چپم مثلا، پی ببری که بله! این آدم یک مرگش هست حتما که دوتا چین افتاه بیخ چشم چپش. بعد، سه ساعت، اغراق نمیکنم، میزان سه ساعت به پر و پای من می‌پیچی تا قفل دهانم را باز کنی و منقاش به دست، کلمه از ته حلقم بیرون بکشی. و بعد انگار چند شبانه‌روز مدام و بی‌وقفه، تیشه بر جان هزاران کوه زده باشی -که سر و کله زدن با من تیشه بر کوه زدن هم هست- نفست را خش دار بیرون می‌دهی و با رگ‌های ورم کرده می‌گویی: ‌"تو آخرش منو می‌کُشی." می‌کُشد. خلق و خوی عجیب غریبم هر آدمی نزدیک به من را می‌کشد. هم این است که تو برایم عزیزی. چون شکل من نیستی. با آدم‌های شکل خودم آبم تو یک جوی نمی‌رود. حوصله‌شان را ندارم هیچ. آدم‌هایی با از کوهی از بی‌اعتمادی و خروار خروار پیش فرض‌های ذهنی که توی مغزشان به جای همه‌ی آدم‌ها فکر می‌کنند و به جای همه تصمیم می‌گیرند. آدم‌هایی با انبوهی از بلاتکلیفی‌ و نمیدانم نمیدانم کردن‌های مداوم سر هرچیزی. و یک خروار ادا اطوار و باید و نباید و چارچوب‌های سفت و سخت و بی‌معنی. هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت شکل من نشو. من عاشق خودمم و از خودم زجر می‌کشم. تو ولی شکل من نشو. شکل خودت باش همیشه. همین شکلی که هستی. همین شکلی که تمام قد،‌ نعمتی برای من. منی که شب‌بیداری‌هایم عذابت می‌دهند و هر بار، بنا می‌کنم برای خاطر تو هم که شده خوابم ببرد، که نمی‌شود. نمی‌توانم و جای خواب، فکر و خیالت می‌سُرد توی سرم. @AlefNoon59
____________ حالم خوب نیست. نمی‌توانم نفس بکشم. یک جایی پشتِ استخوانِ جناغ سینه، حدفاصلِ غضروف‌های دنده‌ی سوم تا ششم، درست سمتِ چپِ قفسهٔ سینه‌م درد می‌کند. دارد خودش را جمع می‌کند و تنگ و تنگ‌تر می‌شود. هر چیزی تویش بوده دارد سرریز می‌شود بیرون. عین چاهِ پُر آبی که دیواره‌هاش یکهو تنگ می‌شوند و آبِ تویش قُلُپ قُلُپ بیرون می‌زند. قلبِ آدم کجاست؟ جاقلبی‌م دارد تنگ و تنگ‌تر می‌شود و اجزای تویش، سرخرگ‌ها و سیاهرگ‌ها و دهلیزها، دارند قُلپ قُلپ می‌ریزند بیرون. هنوز فوران نکرده‌اند. هنوز نرم نرم بیرون میزنند. نقطه‌ فورانِ قلب مثل نقطه جوش آب است. نقطه جوش درد ندارد، دو دقیقه قبل از جوش است که درد دارد. سخت‌ترین نقطه برای اجزای فوران کننده. یک قدمیِ اوجِ التهاب. ملتهبِ ملتهب نشده‌اند هنوز. دارند می‌شوند‌. درد اینجاست. نه جوش آمده‌اند نه مثل حالتِ اولیه، آرام‌اند. اجزای قلبم در آستانه‌ی جوش آمدن‌اند و هنوز نیامده‌اند‌. انتظار... حس می‌کنم شکست عشقی خورده‌ام. انگار همه آدم‌های دنیا بهم خیانت کرده‌اند. دلم می‌خواهد چنگ بزنم توی گلوشان و خرخره‌شان را زیر دندان‌هام بجوم. طوری که قرچ قرچ صداش برود توی مغزم. از همه بدم می‌آید. از خودم بیشتر. دلم می‌خواهد جیغ بزنم. یعنی دهانم را تا ته باز کنم، اینطور. بعد جیغ بکشم. محکم و بلند. بلند و ممتد. عین سوت ممتد قطاری پر مسافر که ناکجاآباد است مقصدش. باید به سفر بروم. باید از اینجا که هستم دور شوم. یک جا دور از آدم‌ها. یک کلبه‌ی چوبی وسط جنگل سبز، با زیرصدای پر زدنِ یکهوییِ گنجشک‌ها. همان تصویرِ کلیشه‌ایِ همیشگی. جنگل باید خیلی سبز باشد و کلبه قهوه‌ایِ قهوه‌ای. هیچکس نباشد. حوصله‌‌ هیچکس را ندارم. بغض چنگ انداخته بیخ گلوم. عین جادوگری با انگشت‌های خیلی بلند و ناخن‌هایی بلندتر. انگشت‌هاش چروک و لرزان‌اند. لاک قرمزِ چرک نشسته روی تک تک ناخن‌هاش. جادوگر خیلی زشت آرایش کرده. خط چشم سیاه را تا بالای ابروهاش گِرد کرده و رژ لبِ بنفش تیره را از حاشیه‌ی لب‌هاش زده‌ بیرون. رژگونه‌ نارنجی، دو تا گِردیِ جیغ انداخته‌ روی لُپ‌هاش و مژه‌هاش چسبیده‌اند به رستنگاه پیشانی‌ش. وحشیانه می‌خندد و دندان‌های زرد و تیزش را می‌ریزد بیرون. با ناخن‌هاش چنگ میزند به گلوم. بغض، جادوگری‌ست که وقتی نمی‌نویسم، بساط جادوجنبلش به راه می‌شود و شروع می‌کند به وِرد خواندن توی سرم. ردِ خیسِ روی گونه‌هام ماحصل سِحر همین جادوگر است که بی‌دلیل از چشم‌خانه می‌سُرد بیرون. یک نفر باید باطل‌السّحر بیاورد برایم. کلمه‌ها توی مغزم دارند فوران می‌کنند. دارند، هنوز نکرده‌اند. حرف که نمی‌زنم مغزم داغ می‌شود. کلمه‌ها یک به یک شروع می‌کنند به بالا پایین پریدن. خیلی که حرف نزنم، جوش می‌آیند کلمه‌ها. یک نفر باید زیر مغزم را کم کند. نمی‌شود. باید قبل جوش آمدن خالی کنمشان. عین باربری که بارش را خالی می‌کند روی زمین. کلمه‌ها بارِ اضافه‌اند توی مغزم وقتی نمی‌نویسم‌. نمی‌شود از راه زبان خالی‌شان کنم. درِ شش قفله نشسته جلو این راه. هر شش تا کلیدش هم توی همان ناکجاآبادِ سبز و قهوه‌ای‌ست لابد. وقتش رسیده. کلمه‌ها توی مغزم دارند جوش می‌آیند. قلبم توی جاقلبی دارد جوش می‌آید. جادوگر تند تند ورد میخواند و ناخن‌هاش را فرو میکند ته گلوم. ردِ خیس کل صورتم را شسته حالا. اگر ننویسم، "خودم" جوش می‌آیم. باید بنویسم. نوشتن، جابازکُن است برای جا قلبی‌م. باطل السّحر است برای جادوی بغض ته گلوم. زمین است برای بار اضافیِ توی مغزم. کلبه‌ای قهوه‌ای‌ست وسط جنگل سبز. باید بنویسم. روزهایی که نمی‌نویسم، خرابم. . . 💚 @AlefNoon59
﷽ ____ من عاشق بچه‌هام و بچه ندارم هنوز. هر مامانی توی در و همسایه و فک و فامیل کار و باری داشته باشد، بچه‌ش را هُل می‌دهد توی بغل من. مامان می‌رود سیِ خودش و بچه از صبح تا غروب می‌ماند سیِ من. آخ هم نمی‌گوید. بچه‌ها پیش من هر کار بخواهند می‌کنند. از گند زدن به اسباب و اثاثیه خانه گرفته تا جیغ زدن‌های دسته جمعی و مداوم گِردِ هم. بمب هم بترکانند توی خانه، اوج واکنش‌م نیمچه لبخندی مونالیزاطور است و جمله‌ای که یواش از دهانم ول می‌شود: "اِ نکنید بچه‌ها. آروم‌تر."‌ همین. بچه‌ها دوست‌داشتنی‌ترین موجوات کره زمین‌اند برایم. بچه که میبینم دست و پام شل میشود. خاله همیشه غر می‌زند که عین این اجاق‌کورهایی تو نرگس. بچه‌ندیده‌ای مگر؟ بچه‌ی هر کس و ناکس را می‌گیری بغل و سر و صورتش را تُفی‌مالی میکنی که چه؟ خاله از بچه‌های غریبه خوشش نمی‌آید. شیرین نیستند اینطور بچه‌ها برایش. برای من هستند. همسایه‌ مادربزرگم یک زنِ بی‌شوهر افغانستانی‌ست با چهارتا بچه. شوهرش معلوم نیست کجاست. سه تا دختر دارد و یک پسر. هروقت میروم خانه‌شان، درِ مادر بزرگم را تق تق میزنند و می‌گویند آمدیم دنبال نرگس. بگویید بیاید با ما بازی کند. مامان میگوید بفرما. دوست و رفیق‌هات آمدند پی‌ات. گاهی هم چپ چپ نگاهم می‌کند که یعنی بزرگ شده‌‌ای، دیگر وقت بازی کردنت با بچه‌ها نیست. بچه‌‌ی همسایه‌ی خودمان از بیست روزگی خانه‌ی ما بود. می‌گفت نرگس مامان دومم است. به زور می‌رفت خانه‌شان. شامش را که میخورد، درمانده نگاهش می‌کردم و میگفتم خب نازنین. ما می‌خواهیم بخوابیم الان. کِی میروی خانه‌تان ان‌شاءالله؟ مِن و مِن می‌کرد و بعد دفتر دستک و عروسک‌هاش را می‌چپاند تو کیف فسقلی‌ش و آویزان آویزان می‌رفت خانه‌شان. تاکید هم می‌کرد فردا صبح زود دوباره می‌آید. و صبح هنوز چشم باز نکرده توی بغلم بود و زیر گوشم جیغ می‌زد که بیدار شو. مامان می‌گفت خوب نیست بچه‌ی مردم یک سره خانه‌ی ما باشد. فردا یک‌طوری بشود میگویند ما کرده‌ایم و از این قِسم حرف‌ها. بچه ۱۲ سالش شد و هیچ طورش هم نشد! توی مهمانی‌ها که آدم بزرگ‌ها دور هم جمع شده‌اند و زن‌ها از کاسه بشقاب و پرده حرف می‌زنند و مردها از فلاکت ایران و بدبختیِ همه‌گیر، من با یک مشت بچه‌ی قد و نیم قد یک گوشه گِرد می‌شویم و ریز ریز پچ پچ می‌کنیم دور هم. خدا ببخشدم گاهی از این بچه‌ها استفاده‌ی ابزاری هم میکنم. توی مهمانی‌های شلوغ که همه درحال سفره جمع کردن و ظرف شستن و بدو بدو هستند، من یک بچه‌ی نیم وجبی را میزنم زیر بغل و دور خانه رژه می‌روم. هرکی هم بگوید نرگس بیا یک کمکی بده توام، تندی بچه را می‌گیرم جلوش و می‌گویم بچه دارم توی بغلم. با بچه که نمی‌شود کار کرد! ترفند خوبی‌ست برای از زیر کار در رفتن. از بچه‌ها استفاده‌های دیگری هم میکنم. وقتی پیشم‌اند خرده‌کارهایم را پاس می‌دهم طرف‌شان. - نازنین یک لیوان آب برایم می‌آوری؟ - علی بدو کنترل تلویزیون را بیار. -سارا می‌روی آشپرخانه از مامانم یک لقمه نان بگیری؟ تنبلی نمی‌گذارد از جام جُم بخورم و بچه‌ها ربات‌های کوچکی هستند که هر چه بگویم، نه نمی‌آورند. یکی دوتاشان ولی خیلی سرتق‌اند. دو سه باری که کارهام را بکنند، دفعه‌ چهارم صورتشان را جمع میکنند و ولو می‌شوند روی زمین. داد میزنند: "خسته شدیم دیگه. خودت برو." گاهی هم با هم زامبی می‌شویم و بعد غش غش میخندیم. اینطور وقت‌ها قیافه مامان دیدنی‌ست! نگاهش عاقل اندر سفیه را هم رد میکند. حالم با بچه‌ها خوب است. وقتی پیشم‌اند غم و غصه‌هام ته می‌کشند. روح پاک و لطیف‌شان روح زنگارگرفته‌م را صیقل میدهند. بچه‌ها مثل حریر، نرم‌اند. زمختیِ آدم بزرگ‌ها را ندارند هیچ‌. نفس کشیدن توی هوای این آدم‌کوچولوها یک‌طور عبادت است برایم. البته از بچه‌داری چیزی سرم نمی‌شود. شب‌بیداری و مریضی و دنگ و فنگ‌های دیگرش را نچشیده‌ام هنوز. چه بسا مادر شوم نظرم برگردد کلا. حالا ولی بچه که میبینم، چشم‌هام بدجور برق می‌زنند! بچه‌های سرزمین اشغالی را هم که میبینم برق میزنند چشمهام. جنس برقِ اولی از ذوق است و دومی از بغض. دلم میخواست مامانِ دومِ همه‌‌ی بچه فلسطینی‌ها باشم. مامان اصلی‌هاشان بیایند در خانه‌مان را بزنند، تق تق. بعد بچه‌ها را هول هولکی بیندازند توی بغلم و بگویند یک صبح تا شب نگهشان دار تا ما برگردیم. بچه‌ها هم که بهانه گرفتند بگویم مامان‌های شما رفته‌اند آدم بدها را از خانه‌هاتان بیرون کنند. الان است که دیگر برگردند. بعد مامان‌ها دم غروبی با صورت‌های زخمی برگردند و بگویند: "بچه‌ها که اذیتت نکردند؟" و دست‌های کوچکشان را از دستم بیرون بکشند و بروند سمت خانه‌‌هاشان. و بچه‌ها هنوز دو قدم نرفته، صورت‌‌هاشان را برگردانند طرفم و برایم دست تکان دهند؛ و من، ایستاده بر چارچوب در، چادر گل گلی را محکمتر زیر گلو کیپ کنم و کف دست چپم را بوسه باران، و بعد بوسه‌ها را یک به یک فوت کنم طرف‌شان. @AlefNoon59
______ - "ما در هزارتوی قلب‌مان غمِ تو را ذخیره کرده‌ایم. برای روز مبادا ذخیره کرده‌ایم. برای روزی که از مصیبت‌هامان پُل بزنیم به غمت. نوزادِ شیرخواره‌ای را بدون شیر مادر، بدون جرعه‌ای آب، در دامان پدرش کُشتند. نوزاد فرزندِ تو بود. تو پدرش بودی. اگر پوستِ گلوی نرمِ نوزادِ تو را، حرمله نشانه نمی‌گرفت، اگر تو غمت این همه سترگ نبود، ما خروار خروار غمِ امروزمان را به کجا وصله پینه می‌کردیم تا نترکیم از بزرگیش؟ خوشا غمِ تو که پیوسته در قلب‌های ماست. می‌سوزاند و شرحه شرحه می‌کند و هست هنوز. خوشا غمت که سوزاننده‌ست. غمت انسان ساز است و باشکوه؛ یا حسین." امروز نشد بنویسیم. نتوانستیم. نوشته‌هامان از یک جایی به بعد بریده بریده شدند. درست مثل نفس‌هامان که بی‌نظم و منقطع می‌زدند بیرون. داشتم از بورانی می‌نوشتم و سوپ، که خبر رسید. همان سِیرِ دومینو وارِ همیشگی. فشار عصبی، درد گردن، بی‌حسیِ جفت دست‌ها. نشد تمامش کنم. "گاهی نویسنده متنی رو می‌نویسه و از وسطا قطعش می‌کنه. هرکی هم پرسید چرا؟ میگه سبکمه." دیشب همین ساعت‌ها بود که این جمله را نوشتم. با خنده. امشب با بغض می‌نویسم: "گاهی نویسنده‌ متنی رو شروع میکنه و هیچوقت تمومش نمیکنه. هر کی هم پرسید چرا؟ میگه وسط نوشتن داغ دیدم. داغ طفلی که نه خودش رو دیده بودم تابحال و نه مادرش رو. ولی داغ جفتشون رو به چشم دیدم!" فکری بودم فردا هم ننویسیم. بگویم یک روز سکوت کنیم. عزا بگیریم و اشک بریزیم برای طفلی که فقط چند روز توی این دنیا ماند و مادری که فقط چند روز مادری کرد براش. گفتم اگر بخواهید می‌توانید ننویسید. ولی ما جز کلمه چه داریم توی دست‌هامان؟ چرا دریغش کنیم از هم؟ فردا را می‌نویسیم. از "امید." با قلب‌هایی مچاله و نفس‌هایی بریده و چشم‌هایی نموک، کلمه‌ها را دست می‌گیریم و می‌نویسیم. ما جمعی هستیم که وسطِ هجوم بی‌امانِ ناکامی و حرمان، وسط آوارِ اندوه‌های پی در پی، هنوز امید را می‌نویسیم. ما را دیوانه می‌خوانید یا چشم‌بستگان بر واقعیت، ملالی نیست. ما مؤمنانِ قبیله‌ی امیدیم. نوشتن از چیزی را بلدیم که باورش داریم. چیزی که زیسته باشیم‌اش. "امید"، ماست در مبنا. "برای استادیار عزیز مبنا و قلب داغ‌دیده‌اش دعا کنید. برای صدها هزار مادر داغ‌دیده‌ در سرزمین‌های اشغالی هم." . @AlefNoon59
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
____ صدای قلب‌ِ آدم‌ها چیزی شبیه بُب بُب است. قلبِ من صداش فرق دارد. چیزی بیشتر از بُب بُب ازش بیرون میزند. قلب من صداش حرف می‌زند. شما صدای محمد ابراهیم همت را می‌شنوید. . . "ما هم از چپ داریم میخوریم هم از راست!" هنوز هم... @AlefNoon59