﷽
_____
|هميشه همینطور است. اولش برای همه سخت میآید. دوم و سوم و چهارم که میرسد، خیلی هم سختمان نیست دیگر. خب حالا کاریست که شده. چه میشود کرد؟ ما خودمان کم گیر و گور نداریم اینور. اجاره خانه و مهد بچه و قسط ماشین و پوشک. انشاءالله خدا خودش کمک کند و اینها هم کمتر بمیرند. کمتر منفجر شوند. کمتر تکه تکه شوند. کمتر بچههاشان تو شیشه خفه شوند. ما خودمان اینجا اعصابمان کم خط خطی نیست. زورمان نمیرسد سه دست لباس بخریم در ماه. کلافهایم. نمیشود تند تند سفر برویم. همه چیز گران است. گران. خب دیگر جایی برای غم اینها نداریم. عادی میشود. برای من. برای شما. برای همه. همیشه همینطور بوده. اولش برای همه سخت میآید. دوم و سوم و چهارم که میرسد، همه به جنایت عادت میکنیم؛ خو میگیریم به نکبت.|
#بمباران_غزه
#عادت
@AlefNoon59
﷽
_____
شببیداریهایم عذابت میدهند. دست خودم نیست ولی. شبها خوابم نمیبرد. هی از پهلوی راست میچرخم به چپ، از چپ برمیگردم به راست. پهلو به پهلو میشوم مدام. بعد نیمخیز میشوم و جفت پا مینشینم لای پتوی. توی تاریکی تند تند چشم میچرخانم روی در و دیوار اتاق. سایهای از اجسام میبینم فقط. پنج دقیقه بعد، پتو را کنار میزنم و میایستم روی جفت پاهام. کورمال کورمال سیم سیاه چراغ مطالعه را از رو زمین چنگ میزنم و دو شاخهش را هُل میدهم توی سوراخهای سه راهی.
بعد مینشینم پشت میز، کتابی از قفسهی جلو روم بیرون میکشم و آنقدر صفحه به صفحهش میکنم تا پلکهام داغ شوند. داغ هم میشوند، ولی بعد که دوباره میخزم زیر پتو، در دم یخ میزنند. تک تک مژههام قندیل میبندند انگار و همینطور یک سره باز میمانند. بازِ باز. زل زل نگاهِ سقف میکنم و هزار و یک مدل فکر و خیال جور به جور میمُخد توی سرم.
خوابم نمیبرد شبها. بیدارم همیشه. تو گفته بودی خوابت را تنظیم کن. گفته بودی جان من. و جان من را پنج بار تکرار کرده بودی. و من هربار بنا کرده بودم برای خاطر تو هم که شده تنظیمش کنم، که نشد. نکردم. جاش فکر و خیالت وقت خواب میسُرد توی سرم. فکر اینکه چقدر عزیزی برای من. عزیزی چون شکل من نیستی. یعنی منطق جلوتر از عاطفهات نیست و حرفهات را مدام نمیخوری و غرور کاذب نداری. یعنی وقتی دلخوری، هزار و یک معما طرح نمیکنی و راست و مستقیم حرفت را میزنی. من که دلخور میشوم ولی، باید کارآگاه شوی و ذرهبین دست بگیری تا از دوتا چینِ گوشهی چشم چپم مثلا، پی ببری که بله! این آدم یک مرگش هست حتما که دوتا چین افتاه بیخ چشم چپش.
بعد، سه ساعت، اغراق نمیکنم، میزان سه ساعت به پر و پای من میپیچی تا قفل دهانم را باز کنی و منقاش به دست، کلمه از ته حلقم بیرون بکشی. و بعد انگار چند شبانهروز مدام و بیوقفه، تیشه بر جان هزاران کوه زده باشی -که سر و کله زدن با من تیشه بر کوه زدن هم هست- نفست را خش دار بیرون میدهی و با رگهای ورم کرده میگویی: "تو آخرش منو میکُشی."
میکُشد. خلق و خوی عجیب غریبم هر آدمی نزدیک به من را میکشد. هم این است که تو برایم عزیزی. چون شکل من نیستی. با آدمهای شکل خودم آبم تو یک جوی نمیرود. حوصلهشان را ندارم هیچ. آدمهایی با از کوهی از بیاعتمادی و خروار خروار پیش فرضهای ذهنی که توی مغزشان به جای همهی آدمها فکر میکنند و به جای همه تصمیم میگیرند. آدمهایی با انبوهی از بلاتکلیفی و نمیدانم نمیدانم کردنهای مداوم سر هرچیزی. و یک خروار ادا اطوار و باید و نباید و چارچوبهای سفت و سخت و بیمعنی.
هیچوقتِ هیچوقت شکل من نشو. من عاشق خودمم و از خودم زجر میکشم. تو ولی شکل من نشو. شکل خودت باش همیشه. همین شکلی که هستی. همین شکلی که تمام قد، نعمتی برای من.
منی که شببیداریهایم عذابت میدهند و هر بار، بنا میکنم برای خاطر تو هم که شده خوابم ببرد، که نمیشود. نمیتوانم و جای خواب، فکر و خیالت میسُرد توی سرم.
#ما_شب_بیدارها
@AlefNoon59
﷽
____________
حالم خوب نیست. نمیتوانم نفس بکشم. یک جایی پشتِ استخوانِ جناغ سینه، حدفاصلِ غضروفهای دندهی سوم تا ششم، درست سمتِ چپِ قفسهٔ سینهم درد میکند. دارد خودش را جمع میکند و تنگ و تنگتر میشود. هر چیزی تویش بوده دارد سرریز میشود بیرون. عین چاهِ پُر آبی که دیوارههاش یکهو تنگ میشوند و آبِ تویش قُلُپ قُلُپ بیرون میزند.
قلبِ آدم کجاست؟ جاقلبیم دارد تنگ و تنگتر میشود و اجزای تویش، سرخرگها و سیاهرگها و دهلیزها، دارند قُلپ قُلپ میریزند بیرون. هنوز فوران نکردهاند. هنوز نرم نرم بیرون میزنند. نقطه فورانِ قلب مثل نقطه جوش آب است. نقطه جوش درد ندارد، دو دقیقه قبل از جوش است که درد دارد. سختترین نقطه برای اجزای فوران کننده. یک قدمیِ اوجِ التهاب. ملتهبِ ملتهب نشدهاند هنوز. دارند میشوند. درد اینجاست. نه جوش آمدهاند نه مثل حالتِ اولیه، آراماند. اجزای قلبم در آستانهی جوش آمدناند و هنوز نیامدهاند. انتظار...
حس میکنم شکست عشقی خوردهام. انگار همه آدمهای دنیا بهم خیانت کردهاند. دلم میخواهد چنگ بزنم توی گلوشان و خرخرهشان را زیر دندانهام بجوم. طوری که قرچ قرچ صداش برود توی مغزم. از همه بدم میآید. از خودم بیشتر. دلم میخواهد جیغ بزنم. یعنی دهانم را تا ته باز کنم، اینطور. بعد جیغ بکشم. محکم و بلند. بلند و ممتد. عین سوت ممتد قطاری پر مسافر که ناکجاآباد است مقصدش.
باید به سفر بروم. باید از اینجا که هستم دور شوم. یک جا دور از آدمها. یک کلبهی چوبی وسط جنگل سبز، با زیرصدای پر زدنِ یکهوییِ گنجشکها.
همان تصویرِ کلیشهایِ همیشگی. جنگل باید خیلی سبز باشد و کلبه قهوهایِ قهوهای. هیچکس نباشد. حوصله هیچکس را ندارم. بغض چنگ انداخته بیخ گلوم. عین جادوگری با انگشتهای خیلی بلند و ناخنهایی بلندتر. انگشتهاش چروک و لرزاناند. لاک قرمزِ چرک نشسته روی تک تک ناخنهاش. جادوگر خیلی زشت آرایش کرده. خط چشم سیاه را تا بالای ابروهاش گِرد کرده و رژ لبِ بنفش تیره را از حاشیهی لبهاش زده بیرون. رژگونه نارنجی، دو تا گِردیِ جیغ انداخته روی لُپهاش و مژههاش چسبیدهاند به رستنگاه پیشانیش. وحشیانه میخندد و دندانهای زرد و تیزش را میریزد بیرون. با ناخنهاش چنگ میزند به گلوم. بغض، جادوگریست که وقتی نمینویسم، بساط جادوجنبلش به راه میشود و شروع میکند به وِرد خواندن توی سرم. ردِ خیسِ روی گونههام ماحصل سِحر همین جادوگر است که بیدلیل از چشمخانه میسُرد بیرون.
یک نفر باید باطلالسّحر بیاورد برایم.
کلمهها توی مغزم دارند فوران میکنند. دارند، هنوز نکردهاند. حرف که نمیزنم مغزم داغ میشود. کلمهها یک به یک شروع میکنند به بالا پایین پریدن. خیلی که حرف نزنم، جوش میآیند کلمهها. یک نفر باید زیر مغزم را کم کند. نمیشود. باید قبل جوش آمدن خالی کنمشان. عین باربری که بارش را خالی میکند روی زمین. کلمهها بارِ اضافهاند توی مغزم وقتی نمینویسم. نمیشود از راه زبان خالیشان کنم. درِ شش قفله نشسته جلو این راه. هر شش تا کلیدش هم توی همان ناکجاآبادِ سبز و قهوهایست لابد.
وقتش رسیده. کلمهها توی مغزم دارند جوش میآیند. قلبم توی جاقلبی دارد جوش میآید. جادوگر تند تند ورد میخواند و ناخنهاش را فرو میکند ته گلوم. ردِ خیس کل صورتم را شسته حالا. اگر ننویسم، "خودم" جوش میآیم. باید بنویسم.
نوشتن، جابازکُن است برای جا قلبیم.
باطل السّحر است برای جادوی بغض ته گلوم.
زمین است برای بار اضافیِ توی مغزم.
کلبهای قهوهایست وسط جنگل سبز.
باید بنویسم. روزهایی که نمینویسم، خرابم.
#روزهایی_که_نمینویسم.
#روزانه_نویسی.
#باشگاه_داستان_مبنا💚
@AlefNoon59
﷽
____
من عاشق بچههام و بچه ندارم هنوز. هر مامانی توی در و همسایه و فک و فامیل کار و باری داشته باشد، بچهش را هُل میدهد توی بغل من. مامان میرود سیِ خودش و بچه از صبح تا غروب میماند سیِ من. آخ هم نمیگوید. بچهها پیش من هر کار بخواهند میکنند. از گند زدن به اسباب و اثاثیه خانه گرفته تا جیغ زدنهای دسته جمعی و مداوم گِردِ هم. بمب هم بترکانند توی خانه، اوج واکنشم نیمچه لبخندی مونالیزاطور است و جملهای که یواش از دهانم ول میشود: "اِ نکنید بچهها. آرومتر." همین.
بچهها دوستداشتنیترین موجوات کره زمیناند برایم. بچه که میبینم دست و پام شل میشود. خاله همیشه غر میزند که عین این اجاقکورهایی تو نرگس. بچهندیدهای مگر؟ بچهی هر کس و ناکس را میگیری بغل و سر و صورتش را تُفیمالی میکنی که چه؟ خاله از بچههای غریبه خوشش نمیآید. شیرین نیستند اینطور بچهها برایش.
برای من هستند. همسایه مادربزرگم یک زنِ بیشوهر افغانستانیست با چهارتا بچه. شوهرش معلوم نیست کجاست. سه تا دختر دارد و یک پسر. هروقت میروم خانهشان، درِ مادر بزرگم را تق تق میزنند و میگویند آمدیم دنبال نرگس. بگویید بیاید با ما بازی کند. مامان میگوید بفرما. دوست و رفیقهات آمدند پیات. گاهی هم چپ چپ نگاهم میکند که یعنی بزرگ شدهای، دیگر وقت بازی کردنت با بچهها نیست.
بچهی همسایهی خودمان از بیست روزگی خانهی ما بود. میگفت نرگس مامان دومم است. به زور میرفت خانهشان. شامش را که میخورد، درمانده نگاهش میکردم و میگفتم خب نازنین. ما میخواهیم بخوابیم الان. کِی میروی خانهتان انشاءالله؟ مِن و مِن میکرد و بعد دفتر دستک و عروسکهاش را میچپاند تو کیف فسقلیش و آویزان آویزان میرفت خانهشان. تاکید هم میکرد فردا صبح زود دوباره میآید. و صبح هنوز چشم باز نکرده توی بغلم بود و زیر گوشم جیغ میزد که بیدار شو. مامان میگفت خوب نیست بچهی مردم یک سره خانهی ما باشد. فردا یکطوری بشود میگویند ما کردهایم و از این قِسم حرفها. بچه ۱۲ سالش شد و هیچ طورش هم نشد!
توی مهمانیها که آدم بزرگها دور هم جمع شدهاند و زنها از کاسه بشقاب و پرده حرف میزنند و مردها از فلاکت ایران و بدبختیِ همهگیر، من با یک مشت بچهی قد و نیم قد یک گوشه گِرد میشویم و ریز ریز پچ پچ میکنیم دور هم. خدا ببخشدم گاهی از این بچهها استفادهی ابزاری هم میکنم. توی مهمانیهای شلوغ که همه درحال سفره جمع کردن و ظرف شستن و بدو بدو هستند، من یک بچهی نیم وجبی را میزنم زیر بغل و دور خانه رژه میروم. هرکی هم بگوید نرگس بیا یک کمکی بده توام، تندی بچه را میگیرم جلوش و میگویم بچه دارم توی بغلم. با بچه که نمیشود کار کرد! ترفند خوبیست برای از زیر کار در رفتن.
از بچهها استفادههای دیگری هم میکنم. وقتی پیشماند خردهکارهایم را پاس میدهم طرفشان.
- نازنین یک لیوان آب برایم میآوری؟
- علی بدو کنترل تلویزیون را بیار.
-سارا میروی آشپرخانه از مامانم یک لقمه نان بگیری؟ تنبلی نمیگذارد از جام جُم بخورم و بچهها رباتهای کوچکی هستند که هر چه بگویم، نه نمیآورند. یکی دوتاشان ولی خیلی سرتقاند. دو سه باری که کارهام را بکنند، دفعه چهارم صورتشان را جمع میکنند و ولو میشوند روی زمین. داد میزنند: "خسته شدیم دیگه. خودت برو." گاهی هم با هم زامبی میشویم و بعد غش غش میخندیم. اینطور وقتها قیافه مامان دیدنیست! نگاهش عاقل اندر سفیه را هم رد میکند.
حالم با بچهها خوب است. وقتی پیشماند غم و غصههام ته میکشند. روح پاک و لطیفشان روح زنگارگرفتهم را صیقل میدهند. بچهها مثل حریر، نرماند. زمختیِ آدم بزرگها را ندارند هیچ. نفس کشیدن توی هوای این آدمکوچولوها یکطور عبادت است برایم.
البته از بچهداری چیزی سرم نمیشود. شببیداری و مریضی و دنگ و فنگهای دیگرش را نچشیدهام هنوز. چه بسا مادر شوم نظرم برگردد کلا. حالا ولی بچه که میبینم، چشمهام بدجور برق میزنند! بچههای سرزمین اشغالی را هم که میبینم برق میزنند چشمهام. جنس برقِ اولی از ذوق است و دومی از بغض. دلم میخواست مامانِ دومِ همهی بچه فلسطینیها باشم. مامان اصلیهاشان بیایند در خانهمان را بزنند، تق تق. بعد بچهها را هول هولکی بیندازند توی بغلم و بگویند یک صبح تا شب نگهشان دار تا ما برگردیم. بچهها هم که بهانه گرفتند بگویم مامانهای شما رفتهاند آدم بدها را از خانههاتان بیرون کنند. الان است که دیگر برگردند.
بعد مامانها دم غروبی با صورتهای زخمی برگردند و بگویند: "بچهها که اذیتت نکردند؟" و دستهای کوچکشان را از دستم بیرون بکشند و بروند سمت خانههاشان. و بچهها هنوز دو قدم نرفته، صورتهاشان را برگردانند طرفم و برایم دست تکان دهند؛ و من، ایستاده بر چارچوب در، چادر گل گلی را محکمتر زیر گلو کیپ کنم و کف دست چپم را بوسه باران، و بعد بوسهها را یک به یک فوت کنم طرفشان.
@AlefNoon59
﷽
______
- "ما در هزارتوی قلبمان غمِ تو را ذخیره کردهایم.
برای روز مبادا ذخیره کردهایم. برای روزی که از مصیبتهامان پُل بزنیم به غمت. نوزادِ شیرخوارهای را بدون شیر مادر، بدون جرعهای آب، در دامان پدرش کُشتند. نوزاد فرزندِ تو بود. تو پدرش بودی. اگر پوستِ گلوی نرمِ نوزادِ تو را، حرمله نشانه نمیگرفت، اگر تو غمت این همه سترگ نبود، ما خروار خروار غمِ امروزمان را به کجا وصله پینه میکردیم تا نترکیم از بزرگیش؟ خوشا غمِ تو که پیوسته در قلبهای ماست. میسوزاند و شرحه شرحه میکند و هست هنوز. خوشا غمت که سوزانندهست. غمت انسان ساز است و باشکوه؛ یا حسین."
امروز نشد بنویسیم. نتوانستیم. نوشتههامان از یک جایی به بعد بریده بریده شدند. درست مثل نفسهامان که بینظم و منقطع میزدند بیرون.
داشتم از بورانی مینوشتم و سوپ، که خبر رسید. همان سِیرِ دومینو وارِ همیشگی. فشار عصبی، درد گردن، بیحسیِ جفت دستها. نشد تمامش کنم. "گاهی نویسنده متنی رو مینویسه و از وسطا قطعش میکنه. هرکی هم پرسید چرا؟ میگه سبکمه." دیشب همین ساعتها بود که این جمله را نوشتم. با خنده. امشب با بغض مینویسم: "گاهی نویسنده متنی رو شروع میکنه و هیچوقت تمومش نمیکنه. هر کی هم پرسید چرا؟ میگه وسط نوشتن داغ دیدم. داغ طفلی که نه خودش رو دیده بودم تابحال و نه مادرش رو. ولی داغ جفتشون رو به چشم دیدم!"
فکری بودم فردا هم ننویسیم. بگویم یک روز سکوت کنیم. عزا بگیریم و اشک بریزیم برای طفلی که فقط چند روز توی این دنیا ماند و مادری که فقط چند روز مادری کرد براش. گفتم اگر بخواهید میتوانید ننویسید. ولی ما جز کلمه چه داریم توی دستهامان؟ چرا دریغش کنیم از هم؟
فردا را مینویسیم. از "امید." با قلبهایی مچاله و نفسهایی بریده و چشمهایی نموک، کلمهها را دست میگیریم و مینویسیم.
ما جمعی هستیم که وسطِ هجوم بیامانِ ناکامی و حرمان، وسط آوارِ اندوههای پی در پی، هنوز امید را مینویسیم. ما را دیوانه میخوانید یا چشمبستگان بر واقعیت، ملالی نیست.
ما مؤمنانِ قبیلهی امیدیم. نوشتن از چیزی را بلدیم که باورش داریم. چیزی که زیسته باشیماش. "امید"، #تجربه_زیستهی ماست در مبنا.
"برای استادیار عزیز مبنا و قلب داغدیدهاش دعا کنید. برای صدها هزار مادر داغدیده در سرزمینهای اشغالی هم."
#چهارشنبه_۲۲آذر.
@AlefNoon59
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
﷽
____
صدای قلبِ آدمها چیزی شبیه بُب بُب است.
قلبِ من صداش فرق دارد.
چیزی بیشتر از بُب بُب ازش بیرون میزند.
قلب من صداش حرف میزند.
شما صدای محمد ابراهیم همت را میشنوید.
.
.
"ما هم از چپ داریم میخوریم هم از راست!"
هنوز هم...
@AlefNoon59
﷽
__________
بچه سرتقها را دیدهاید؟ دیدهاید وقتی گندی بالا میآورند، با مف آویزان و چشمهایی نموک، دست به دامن مادرشان میشوند تا بیخبر از پدر خانواده یک طوری خرابکاریهاشان را ماست مالی کنند؟ من از این مدل بچه سرتقها نبودم هیچوقت. مف آویزان و قیافه مچالهام را سراغ مادرم نبردهام تا حال. جاش ولی، هر جا خراب کردهام، هرجا ویران شدهام، هر زمان جان رسیده تا بیخ گلوم، رفتهام سروقت زنی عرب. تق تق در چوبیِ خانهاش را زدهام و چهار زانو نشستهام جلوش. گردن کج کردهام و زار و نزار گفتهام: "گند زدم باز. نکند کسی خبردار شود؟ خودت یک طور جمع و جورش میکنی؟"
زن، مادر اُمّتیست و من هنوز رویم نمیشود مادر صدایش بزنم. مادر صدایش نمیزنم و مادری میکند برایم. یکی از آن اُمّت نشدهام و هنوز مادری میکند. زن مرا متولد نکرده ولی هر زمان بدحال و مریض صدایش زدهام، تا خروسخوان نشسته بالا سرم و دستمال خیس گذاشته رو داغیِ پیشانیم. تا سپیده دم بیدار مانده و دست برده لا به لای تارِ موهای خیس و عرق کردهم. خیلی شبها توی گوشم لالایی هم خوانده. صدایش نرم و لطیف است عین ابریشم سبز. من زنی عرب سراغ دارم که فرزندش نیستم ولی پیوسته مادری میکند برایم. زن، برای همهی آدمهای دیگر هم مادری میکند اگر صدایش بزنند. زن را صدا بزنید. به دو میآید بر بالینتان.
@AlefNoon59
و چون تو نماز خواندهای، خداپرست شدهام.
#جان
- جمله از بیژن نجدی است.
@AlefNoon59
﷽
_________
"احساس کردم دارم از حال میروم، ولی نرفتم. یعنی درد آنقدر شدید بود که امکان نداشت از حال بروم. مثل اینکه داشت چشمهایم را هم به همراه ناخنم درمیآورد. و بعد جیغ زدم، میخواستم با جیغ مستاصلش کنم. ولی هیچ چیز وحشتناکتر از شکنجهای که وسط کار رها شده نیست. گفت اگر جیغ بکشی نمیتوانم تمامش کنم و میگذارم ناخنت همانطور روی انگشت بماند. بعد محکم زد توی گوشم. گفت اگر سر و صدا بکنی زیر ناخنت سوزن فرو میکنم. چقدر یک نفر میتوانست بیرحم باشد! بیرحمیِ کُشتن به مراتب کمتر از بیرحمیِ سوزن فرو کردن زیر ناخنی است که ریشهاش سست شده تا کشیده شود. باور کن. ناخن تو را نکشیدهاند، تو نمیدانی. بعد شروع کرد به زدن. دردِ کابل به سرعت به مغزم منتقل میشد، و در آن حال نمیتوانستم جیغ بکشم، و حالا میفهمیدم که جیغ زدن موقع کابل خوردن چه نعمتی است! جیغ، وسیلهی آزاد کردن قسمتی از دردی بود که احساس میکردم. ولی حالا نمیشد جیغ بکشم. و درد میآمد درست در فاصلهی سر و دهنم متمرکز میشد. فقط گریه میکردم."
داشتم مچاله میشدم از واژههای داستانپیچشدهی براهنی. که هر داستان، اندک ریشهای هم در واقعیت دارد حتم! مَرد داشت سوزن فرو میکرد زیر ناخنِ نکشیدهام، و داشت کابلِ ندیده و نخورده را میزد کف پاهام. درد داشت نم نم تنم را میگرفت و غم، از زیر فَک تا جناغ سینه خودش را میکشاند. داشتم کتاب را میبستم تا زل بزنم به سقف. داشتم آه پشت آه میدادم بیرون، که پیغام رسید:
"تو را ای عشق از بین هوسها یافتم آخر
شبیهِ آنکه در انبارِ کاهی سوزنِ خود را."
بعد، غمِ غلیظِ توی سینهام رقیقتر شد انگار، و لابد دردِ توی تنم، یکی از مُچهاش داشت پهنِ زمین میشد که عضلاتِ نزدیک به دو گوشهی دهانم تکانکی خوردند.
در نهایت چیزی ورای همهی داستانها و قصههاست که آدم را رو به راه میکند. این واژههای آمیخته به مِهرند که آدممچالهها را پیوسته مرهم میشوند، نه واژههایی که هنرپیشهی صحنههای داستانیاند! گیریم نقش اول را هم داشته باشند در خلق یک اثر. پشتِ حروفشان با فونتی غلیظ "باحضور" و "باهنرمندی" هم نشسته باشد. بگیریم صحنه شاهکار هم بوده باشد، پر از تصویر و کشمکش، با پرداختی حرفهای و دقیق. کارساز نیست ولی. درد را چاره نمیکنند و زورشان کم است. واژه باید پر زور باشد برای خواباندنِ مچِ درد؛ استخواندار و قوی.
دردِ کابل به سرعت به مغزم منتقل میشد و نمیتوانستم جیغ بکشم. و حالا میفهمیدم که جیغ زدن موقع کابل خوردن چه نعمتی است!
حالا میفهمم موقع خواندن داستانی سراسر رنج، هفدهتا واژهی مِهرپیچشده چه نعمتیست!
@AlefNoon59
﷽
__________
"او مغز متفکریست که برای اسرائیل بسیار تهدیدکننده است."
این جمله، بخشی از متن خبریِ یکی از شبکههای اسرائیلی بود.
او، که تهدیدی خطرناک بود برای خونخوارترین موجوداتِ دوپا، هموطن ما بود، که امروز، در سوریه، به دست کثیفترین رژیم جهان، به شهادت رسید. ترور شد. همین تهدید بودن برای اسرائیل، نشان از حقانیتش دارد. او دشمنِ شیاطینِ زمینی بود و دشمن شیطان، به یقین در مسیرِ حق است.
او، که در نهایتِ گمنامی زندگی کرد، حالا جانِ ماست. مثل همرزمش، اسطورهیِ همیشه زنده در قلبهامان، شهیدِ قهرمانِ یک و بیست. که او هم تهدیدی بسیار بود برای آدمکشترین دولتمردان جهان. و ترور شد. نیمه شب. غریبانه. دور از وطن... هر دو دور از وطن پرپر شدند، دور از خاک. گمنام و ناشناس...
تا زمانی که یکی از ما شهید میشود، تا روزی که ما تهدیدیم برای شیاطینِ زمین، تا هنگامهای که خطریم برای کودککشها و غاصبها، زندهایم، و میشود ادامه داد؛ به همه چیز! به هر سختی و مصیبتی که بر سرمان آوار میشود... ما زندهایم و زنده خواهیم ماند.
آدمکُشها کسانی از ما را ترور میکنند که سالهاست، در حسرت رفتن، میسوزند، و در قنوتهای نماز شبشان، زار میزنند! سر خم میکنند و زور میزنند هق هق گریهشان بالا نرود. که کسی نشنود در تاریکی شب، یکی ایستاده به نماز، و ضجه میزند برای رفتن...
به عکسِ قاتلانشان که چونان سگان گرسنه، له له میزنند برای یک دقیقه بیشتر ماندن!
آنها پنجه فرو میکنند در قلب عزیزان ما،
و ما درندهتر میشویم برای دریدن گلوی آنها.
آنها داغ به قلبمان میزنند و ما، با داغهای انباشته توی قلبمان، نفرت روی نفرت میکاریم و به وقتش، کوهی از کینههای چند هزارسالهمان را درو میکنیم. ما صبوریم برای تحقق وعدهی حق. برای روزی که هیچ اثری، حتی از جنازههای متعفن و لجنگرفتهشان باقی نماند. زمین پاک میشود از نجاست غاصبین. پاک میشود به دست وارثان حقیقیاش.
#سید_رضی، گمنام و ناشناس، امروز، شهید شد. ترور شد. توان جنگ رو در رو ندارد دشمن. هیچ وقت نداشته. ترور، کشتن از دور، جنگ از دور، همهی زور آدمکشهاست برای حذف ما. ما حماسهایم و حماسه حذف شدنی نبوده هرگز. حماسهها ماندگارند تا ابد، و حماسهکُشها در لجنزارِ خودساختهشان دفن خواهند شد.
او به آرزویش رسید، به همرزمانش، به حق، با خدا همآغوش شد. مبارکش. مبارک ما و شما که هموطنش بودیم. هموطن انسانی که دشمن شیطان بود. تهدیدی خطرناک بود برای اسرائیل کثیف. هر بار که یکی از ما را میکُشند، ما زندهتر میشويم! شکر!
#شهید_سید_رضی
@AlefNoon59