eitaa logo
الف|نون
185 دنبال‌کننده
128 عکس
51 ویدیو
0 فایل
|پس اگر مقصد پرواز است، قفسِ ویران بهتر...| بی‌که شناخته شوید، با الف|نون مکاتبه کنید: https://harfeto.timefriend.net/17348255401807
مشاهده در ایتا
دانلود
______ - "ما در هزارتوی قلب‌مان غمِ تو را ذخیره کرده‌ایم. برای روز مبادا ذخیره کرده‌ایم. برای روزی که از مصیبت‌هامان پُل بزنیم به غمت. نوزادِ شیرخواره‌ای را بدون شیر مادر، بدون جرعه‌ای آب، در دامان پدرش کُشتند. نوزاد فرزندِ تو بود. تو پدرش بودی. اگر پوستِ گلوی نرمِ نوزادِ تو را، حرمله نشانه نمی‌گرفت، اگر تو غمت این همه سترگ نبود، ما خروار خروار غمِ امروزمان را به کجا وصله پینه می‌کردیم تا نترکیم از بزرگیش؟ خوشا غمِ تو که پیوسته در قلب‌های ماست. می‌سوزاند و شرحه شرحه می‌کند و هست هنوز. خوشا غمت که سوزاننده‌ست. غمت انسان ساز است و باشکوه؛ یا حسین." امروز نشد بنویسیم. نتوانستیم. نوشته‌هامان از یک جایی به بعد بریده بریده شدند. درست مثل نفس‌هامان که بی‌نظم و منقطع می‌زدند بیرون. داشتم از بورانی می‌نوشتم و سوپ، که خبر رسید. همان سِیرِ دومینو وارِ همیشگی. فشار عصبی، درد گردن، بی‌حسیِ جفت دست‌ها. نشد تمامش کنم. "گاهی نویسنده متنی رو می‌نویسه و از وسطا قطعش می‌کنه. هرکی هم پرسید چرا؟ میگه سبکمه." دیشب همین ساعت‌ها بود که این جمله را نوشتم. با خنده. امشب با بغض می‌نویسم: "گاهی نویسنده‌ متنی رو شروع میکنه و هیچوقت تمومش نمیکنه. هر کی هم پرسید چرا؟ میگه وسط نوشتن داغ دیدم. داغ طفلی که نه خودش رو دیده بودم تابحال و نه مادرش رو. ولی داغ جفتشون رو به چشم دیدم!" فکری بودم فردا هم ننویسیم. بگویم یک روز سکوت کنیم. عزا بگیریم و اشک بریزیم برای طفلی که فقط چند روز توی این دنیا ماند و مادری که فقط چند روز مادری کرد براش. گفتم اگر بخواهید می‌توانید ننویسید. ولی ما جز کلمه چه داریم توی دست‌هامان؟ چرا دریغش کنیم از هم؟ فردا را می‌نویسیم. از "امید." با قلب‌هایی مچاله و نفس‌هایی بریده و چشم‌هایی نموک، کلمه‌ها را دست می‌گیریم و می‌نویسیم. ما جمعی هستیم که وسطِ هجوم بی‌امانِ ناکامی و حرمان، وسط آوارِ اندوه‌های پی در پی، هنوز امید را می‌نویسیم. ما را دیوانه می‌خوانید یا چشم‌بستگان بر واقعیت، ملالی نیست. ما مؤمنانِ قبیله‌ی امیدیم. نوشتن از چیزی را بلدیم که باورش داریم. چیزی که زیسته باشیم‌اش. "امید"، ماست در مبنا. "برای استادیار عزیز مبنا و قلب داغ‌دیده‌اش دعا کنید. برای صدها هزار مادر داغ‌دیده‌ در سرزمین‌های اشغالی هم." . @AlefNoon59
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
____ صدای قلب‌ِ آدم‌ها چیزی شبیه بُب بُب است. قلبِ من صداش فرق دارد. چیزی بیشتر از بُب بُب ازش بیرون میزند. قلب من صداش حرف می‌زند. شما صدای محمد ابراهیم همت را می‌شنوید. . . "ما هم از چپ داریم میخوریم هم از راست!" هنوز هم... @AlefNoon59
__________ بچه سرتق‌ها را دیده‌اید؟ دیده‌اید وقتی گندی بالا می‌آورند، با مف آویزان و چشم‌هایی نموک، دست به دامن مادرشان می‌شوند تا بی‌خبر از پدر خانواده یک طوری خراب‌کاری‌‌هاشان را ماست مالی کنند؟ من از این مدل بچه سرتق‌ها نبودم هیچ‌وقت. مف آویزان و قیافه مچاله‌ام را سراغ مادرم نبرده‌ام تا حال. جاش ولی، هر جا خراب کرده‌ام، هرجا ویران شده‌ام، هر زمان جان رسیده تا بیخ گلوم،‌ رفته‌ام سروقت زنی عرب. تق تق در چوبیِ خانه‌اش را زده‌ام و چهار زانو نشسته‌ام جلوش. گردن کج کرده‌ام و زار و نزار گفته‌ام: "گند زدم باز. نکند کسی خبردار شود؟ خودت یک طور جمع و جورش میکنی؟" زن، مادر اُمّتی‌ست و من هنوز رویم نمی‌شود مادر صدایش بزنم. مادر صدایش نمی‌زنم و مادری می‌کند برایم. یکی از آن اُمّت نشده‌ام و هنوز مادری می‌کند. زن مرا متولد نکرده ولی هر زمان بدحال و مریض صدایش زده‌ام، تا خروس‌خوان نشسته بالا سرم و دستمال خیس گذاشته رو داغیِ پیشانی‌م. تا سپیده دم بیدار مانده و دست برده لا به لای تارِ موهای خیس و عرق کرده‌م. خیلی شب‌ها توی گوشم لالایی هم خوانده. صدایش نرم و لطیف است عین ابریشم سبز. من زنی عرب سراغ دارم که فرزندش نیستم ولی پیوسته مادری می‌کند برایم. زن، برای همه‌ی آدم‌های دیگر هم مادری می‌کند اگر صدایش بزنند. زن را صدا بزنید. به دو می‌آید بر بالین‌تان. @AlefNoon59
و چون تو نماز خوانده‌ای، خداپرست شده‌ام. - جمله از بیژن نجدی است. @AlefNoon59
_________ "احساس کردم دارم از حال می‌روم، ولی نرفتم. یعنی درد آنقدر شدید بود که امکان نداشت از حال بروم. مثل اینکه داشت چشمهایم را هم به همراه ناخنم درمی‌آورد. و بعد جیغ زدم، میخواستم با جیغ مستاصلش کنم. ولی هیچ چیز وحشتناک‌تر از شکنجه‌ای که وسط کار رها شده نیست. گفت اگر جیغ بکشی نمیتوانم تمامش کنم و می‌گذارم ناخنت همان‌طور روی انگشت بماند. بعد محکم زد توی گوشم. گفت اگر سر و صدا بکنی زیر ناخنت سوزن فرو میکنم. چقدر یک نفر می‌توانست بی‌رحم باشد‌! بی‌رحمیِ کُشتن به مراتب کمتر از بی‌رحمیِ سوزن فرو کردن زیر ناخنی است که ریشه‌اش سست شده تا کشیده شود. باور کن. ناخن تو را نکشیده‌اند، تو نمیدانی. بعد شروع کرد به زدن‌. دردِ کابل به سرعت به مغزم منتقل می‌شد، و در آن حال نمیتوانستم جیغ بکشم، و حالا میفهمیدم که جیغ زدن موقع کابل خوردن چه نعمتی است! جیغ، وسیله‌ی آزاد کردن قسمتی از دردی بود که احساس میکردم. ولی حالا نمیشد جیغ بکشم. و درد می‌آمد درست در فاصله‌ی سر و دهنم متمرکز میشد. فقط گریه میکردم." داشتم مچاله می‌شدم از واژه‌های داستان‌پیچ‌شده‌ی براهنی. که هر داستان، اندک ریشه‌ای هم در واقعیت دارد حتم! مَرد داشت سوزن فرو میکرد زیر ناخنِ نکشیده‌ام، و داشت کابلِ ندیده و نخورده را میزد کف پاهام. درد داشت نم نم تنم را میگرفت و غم، از زیر فَک تا جناغ سینه‌ خودش را می‌کشاند. داشتم کتاب را می‌بستم تا زل بزنم به سقف. داشتم آه پشت آه می‌دادم بیرون، که پیغام رسید: "تو را ای عشق از بین هوس‌ها یافتم آخر شبیهِ آنکه در انبارِ کاهی سوزنِ خود را." بعد، غم‌ِ غلیظِ توی سینه‌ام رقیق‌تر شد انگار، و لابد دردِ توی تنم، یکی از مُچ‌هاش داشت پهنِ زمین میشد که عضلاتِ نزدیک به دو گوشه‌ی دهانم تکانکی خوردند. در نهایت چیزی ورای همه‌ی داستان‌ها و قصه‌هاست که آدم‌ را رو به راه می‌کند. این واژه‌های آمیخته به مِهرند که آدم‌مچاله‌ها را پیوسته مرهم می‌شوند، نه واژه‌هایی که هنرپیشه‌ی صحنه‌های داستانی‌اند! گیریم نقش اول را هم داشته باشند در خلق یک اثر. پشتِ حروف‌شان با فونتی غلیظ "باحضور" و "باهنرمندی" هم نشسته باشد. بگیریم صحنه شاهکار هم بوده باشد، پر از تصویر و کشمکش، با پرداختی حرفه‌ای و دقیق. کارساز نیست ولی. درد را چاره نمی‌کنند و زورشان کم است. واژه باید پر زور باشد برای خواباندنِ مچِ درد؛ استخوان‌دار و قوی. دردِ کابل به سرعت به مغزم منتقل میشد و نمیتوانستم جیغ بکشم. و حالا می‌فهمیدم که جیغ زدن موقع کابل خوردن چه نعمتی است! حالا میفهمم موقع خواندن داستانی سراسر رنج، هفده‌تا واژه‌ی مِهرپیچ‌شده چه نعمتی‌ست! @AlefNoon59
__________ "او مغز متفکری‌ست که برای اسرائیل بسیار تهدید‌کننده است." این جمله، بخشی از متن خبری‌ِ یکی از شبکه‌های اسرائیلی بود. او، که تهدیدی خطرناک بود برای خونخوارترین موجوداتِ دوپا، هموطن ما بود، که امروز، در سوریه، به دست کثیف‌ترین رژیم جهان، به شهادت رسید. ترور شد. همین تهدید بودن برای اسرائیل، نشان از حقانیت‌ش دارد. او دشمنِ شیاطینِ زمینی بود و دشمن شیطان، به یقین در مسیرِ حق است. او، که در نهایتِ گمنامی زندگی کرد، حالا جانِ ماست. مثل همرزمش، اسطور‌ه‌یِ همیشه زنده در قلب‌هامان، شهیدِ قهرمانِ یک و بیست. که او هم تهدیدی بسیار بود برای آدم‌کش‌ترین دولتمردان جهان. و ترور شد. نیمه شب. غریبانه. دور از وطن... هر دو دور از وطن پرپر شدند، دور از خاک. گمنام و ناشناس... تا زمانی که یکی از ما شهید می‌شود، تا روزی که ما تهدیدیم برای شیاطینِ زمین، تا هنگامه‌ای که خطریم برای کودک‌کش‌ها و غاصب‌ها، زنده‌ایم، و می‌شود ادامه داد؛ به همه چیز! به هر سختی و مصیبتی که بر سرمان آوار می‌شود... ما زنده‌ایم و زنده خواهیم ماند. آدم‌کُش‌ها کسانی از ما را ترور می‌کنند که سالهاست، در حسرت رفتن، می‌سوزند، و در قنوت‌های نماز شب‌شان، زار میزنند! سر خم می‌کنند و زور میزنند هق هق گریه‌شان بالا نرود. که کسی نشنود در تاریکی شب، یکی ایستاده به نماز، و ضجه میزند برای رفتن... به عکسِ قاتلان‌شان که چونان سگان گرسنه، له له می‌زنند برای یک دقیقه بیشتر ماندن! آنها پنجه‌ فرو می‌کنند در قلب عزیزان ما، و ما درنده‌تر می‌شویم برای دریدن گلوی آنها. آنها داغ به قلب‌مان میزنند و ما، با داغ‌های انباشته‌ توی قلب‌‌‌مان، نفرت روی نفرت می‌کاریم و به وقتش، کوهی از کینه‌‌های چند هزارساله‌مان را درو می‌کنیم. ما صبوریم برای تحقق وعده‌ی حق. برای روزی که هیچ اثری، حتی از جنازه‌های متعفن و لجن‌‌گرفته‌شان باقی نماند. زمین پاک می‌شود از نجاست غاصبین. پاک می‌شود به دست وارثان‌ حقیقی‌اش. ، گمنام و ناشناس، امروز، شهید شد. ترور شد. توان جنگ رو در رو ندارد دشمن. هیچ وقت نداشته. ترور، کشتن از دور، جنگ از دور، همه‌ی زور آدم‌کش‌هاست برای حذف ما. ما حماسه‌ایم و حماسه حذف شدنی نبوده هرگز. حماسه‌ها ماندگارند تا ابد، و حماسه‌کُش‌ها در لجنزارِ خودساخته‌شان دفن خواهند شد. او به آرزویش رسید، به همرزمانش، به حق، با خدا هم‌آغوش شد. مبارکش. مبارک ما و شما که هموطنش بودیم. هموطن انسانی که دشمن شیطان بود‌. تهدیدی خطرناک بود برای اسرائیل کثیف. هر بار که یکی از ما را می‌کُشند، ما زنده‌تر می‌شويم! شکر! @AlefNoon59
_______ - "آقای جلال! من اولین بار کنار داستان‌های شما کلی دری وری نوشتم که مردکِ فلان فلان شده چرا توی داستان‌هایت آدم‌ مذهبی‌ها همیشه ریاکار و دو رو و زیر و رو کش‌اند پس؟ بعد جلوتر که آمدم یک روز "گلدسته‌ها و فلکِ" شما را خواندم‌ و بعدتر بیست بار دیگر هم خواندمش و حتی هنوز هم دلم می‌کِشد بخوانمش! اولین بار استاد میم بود که گفت ربانی این داستانت به لحاظ لحن و زبان، حال و هوای داستان‌های جلال و جمالزاده را دارد. پرسیدم این عیب است؟ گفت نه. بعد استاد ح به دوستی گفته بود به ربانی سلام برسان و بگو زبان داستانش مرا یاد داستان شوهر آمریکایی جلال انداخت. خواستم بپرسم این اشکال محسوب میشود؟ نپرسیدم. من اگر نگویم همه، اما بیشتر داستان‌ کوتاه‌های شما را خورده‌ام. تک تک کلمه‌های داستانی‌تان را بلعیده‌ام و به عکسِ مواجه‌ی اولیه‌ام، یک بند قربان صدقه‌ی زبان دوست داشتنی‌تان رفته‌ام. میدانم جلال یکی بود و شبیه بودن به جلال هیچ خوب نیست. در بهترین حالت، فرد شایدِ شاید یک کپیِ خیلی خوب از جلال بشود. همین. کپی. اصل شما بودید و تمام. اما شما طوری کلمه‌ها را کنار هم می‌چینید که آدم دلش نمی‌آید از رو دست‌تان تقلید نکند! شما برای من چیزی ورای تمام تعریف‌های دوست‌داران‌تان هستید. شما توی ذهن من مردی هستید که قلم‌تان بی‌نهایت قصه‌گوست، و وقتی شروع به خواندن داستان‌‌هاتان می‌کنم انگار زیر کرسی خانه‌ی مادربزرگه چمباتمه زده‌ام و درست وقتی از لای درز پنجره‌های خانه سوز میزند توی صورتم، و دانه‌های برفِ توی هوا چرخان چرخان پایین می‌ریزند، یک دستم کتاب شماست و دست دیگرم چای نبات غلیظ، که شیرینی‌ِ نباتش به عکسِ غلظت چایش، به اندازه‌ است و هیچ دل آدم را نمی‌زند. شیرینیِ داستان‌های شما دل آدم را نمی‌زند. من قرار نبود اینجا باشم. قرار بود باز از پشت صفحه‌ی تلویزیون اختتامیه جشنواره‌تان را ببینم. خوشحالم اوضاع طوری پیش رفت که امروز اینجا بودم. جایی که فضاش عینهو مسجدهای محله‌مان توی خلسه‌ می‌بُردم! فضایی آکنده از رایحه‌ی مرغوب داستان و ادبیات. دل‌شادم کنار جمعی بودم که آدم به آدمش شما را دوست داشتند؛ و جشنواره‌ای برگزار کرده بودند که همه‌ی جایزه‌هایش، شش دانگ به نام شما بودند. به نام آقای جلال آل احمد! دوست‌دار شما؛ نرگس.》 @AlefNoon59
____ دکتر می‌گفت: "در این مملکت همه جور آدم پیدا می‌شود. میلیونر مارکسیست، وزیر سوسیالیست، اشراف بی‌پول،‌ گدای گردن کلفت،‌ سرتیپی که حاضر است ترور بکند، نویسنده‌ی مأمور، و گاهی ناگهان آدم در بدترین جاها، بهترین آدم‌ها را می‌بیند." او می‌گفت: "نرگس تو یه هیولایی. یه هیولای ترسناک." می‌‌گفتم: "هیولا خودتی و هفت نسل قبل و بعدت." و بعد توی دلم مطمئن‌تر می‌شدم که او، بهترین آدمی بود که در بدترین جای زندگی دیده بودمش. @AlefNoon59
ما باید برویم توی بله و ایتا و روبیکا از تو بنویسیم. باید تو را به خودمان بشناسانیم. ما نمی‌توانیم از تو در یک بستر جهانی بنویسیم. نمی‌توانیم تصویرت را جهانی کنیم. قاتلانت از تو گفتن را منع کرده‌اند. تصویرِ تو اگر بیش از چندبار در شبکه‌های جهانی منتشر شود، قاتلانِ تو صفحه‌ی ما را حذف می‌کنند. فیلترکنندگان هم دست و پای ما را برای نوشتن از تو بسته‌اند. گفته‌اند بروید توی ایتا و بله از حاجی بگویید. در سالگرد شهادتت حاجی، من لعنت به جفت‌شان می‌فرستم. هم قاتلانِ جسم و نامت، هم شیادان و ابلهانِ فیلترکننده. آنجا توی بغل خدا، از همان بالا، تف بینداز توی صورتِ کریهِ این هر دو گروه. @AlefNoon59
و یک جهان، حماسه را در نامِ تو معنا کرد. @AlefNoon59
____ به طرح دیوارها، پشتی، در، گوشه‌ی موکت آبیِ توی تصویر نگاه کنید. به این زن نگاه کنید. به لباس‌هایش، عینکش، چروک‌های روی صورتش، و به مرد موسفیدِ توی بغلش. مردِ توی تصویر که راستِ سرش بر شانه‌ی زن است، کابوس بوده و هست. کابوسِ اَبَرتروریست‌های جهان امروز. آنقدر که نیمه‌شب میزنندش، و از این زدن مفتخرند هنوز! باید ستایش کرد زنی که چون تویی زائید. باید گرامی داشت روز چنین مادری را. @AlefNoon59