﷽
_______
ما و شما، ما و شمایی که در جغرافیایی متفاوت، با تاریخ و فرهنگ و سیاستهایی متفاوت زندگی کردهایم، امروز، چفیه بر دوشایم و بیکه زبانِ مادریِ مشترکی داشته باشیم، شانه به شانهی هم، با مشتهایی گره کرده و فریادهایی از ته حلق، محکم و استوار، در درستترین سمت تاریخ ایستادهایم. سمتِ چند ده هزار کودکِ ذبح شدهایم و مقابل فرقهی انسانکُشِ صهیونیست.
ما زبانِ انسانیِ مشترکی یافتهایم و این اشتراک، از برکت اقیانوسی از خونهای بهناحق ریخته شده بر زمین است. زمین، خون مظلوم را، جنایت را، نسلکُشی و کودککُشی را تا ابد در خود حبس نمیکند. به وقتش، همه کثافاتِ درونش را به بیرون از خودش استفراغ میکند و صهیونیست و مدافعانِ خونخوارش، برای هميشه زیر هجومِ استفراغی که آلوده به خون و نکبت است، خفه خواهند شد.
#🇵🇸
@AlefNoon59
﷽
_________
امروز دومین روزی است که قوطیِ قرمزرنگِ نوشابه توی یخچال ماست. مامان با ساندویچ برایم خرید. با ساندویچ نوشابه خوردنام حتمیست. سوسیسهاش خفهام میکنند اگر نوشابه نباشد. مامان قوطیِ قرمز را که گذاشت جلوم، لقمه لای دندانهایم سفت شد. گفت: "بیا با نوشابه بخور". گفتم: "نه. نمیخورم". گفت: "چرا؟ بخور دیگه". گفتم: "نمیخورم." همین. توضیح اضافه دادنام نمیآمد. توضیح دادن سختترین کار است برایم. ساندویچ را بدون نوشابه خوردم و سوسیسهاش خفهام کردند. نانِ سفتش را گاز میزدم و به قوطی نوشابه نگاه میکردم. دست به جلد قرمزش نمیزدم. مامان بعد شام گذاشتش توی یخچال. دیروز سر ناهار گفت: "تو یخچال نوشابه داریم. با غذات میخوردی". گفتم: "نه. نمیخورم". گفت: "میاوردی بابا میخورد". گفتم: "نوشابه واسش ضرره". و قوطی توی یخچال بود هنوز. امروز صبح قوطی را از یخچال درآوردم و ضامنش را کشیدم، درش تقی صدا کرد و باز شد. همهی حجم سیاه و گازدارِ درونش را خالی کردم توی سینک ظرفشویی. حبابهای سیاهسفیدی که به قهوهای میزدند، وسط سطح فلزیِ سینک بالا پایین میشدند. شبیه مگسهایی که با دمپایی میزنیم پسِ کلهشان و چند ثانیه قبل از مرگ بالا پایین میپرند.
قوطیِ قرمز حالا توی سطل زباله است؛ لابهلای آت و آشغالهای دیگر. محتویات درونش هم جایی توی لولههای فاضلاب. مامان که از پیادهروی برگردد و قوطی را که توی سطل زباله ببیند، حتما مردمکهاش میپرند پسِ کلهاش و میپرسد: "سر صبح نوشابه خوردی؟" توضیحش میدهم که نه؛ نوشابه کوکاکولا بود و ریختمش دور.
______________
@AlefNoon59
🍃
________________
جملههای توی کتاب تعلیق و کششی ندارند. چند روز هم که سرت را نبری توی صفحههاش، بعید است ذهنت جایی لابهلای کلمههاش گیر کند. کلمهها تعلیقی نساختهاند اما بویی خوش دارند. شبیه بوی نعناهای توی دستم که مامان از باغچهی وسط حیاط چیده. برگهای نعنا بویی خنک و تند دارند که خنکیش به تندیش میچربد و تا ته مغزت راه باز میکند. نعناها را نمیخورم اما برگهای سبزش را توی دستم نگه میدارم تا بوی گند و تیزِ فاضلاب و آت و آشغال که از آشپزخانه زد بیرون، هُلشان بدهم نزدیک سوراخهای دماغم. کتاب را حتی وقتی نمیخوانم نزدیکم نگه میدارم. بوی خوش کلمههاش از لای صفحاتِ بسته هم بیرون میزند. بویی سبز و خنک و تر و تازه که بعد از خواندن کتابهای خشک و خشن و بدبو، لازمم میشود!
#شما_که_غریبه_نیستید
#هوشنگ_مرادی_کرمانی
#نعنا🍃
@AlefNoon59
﷽
___________
کتاب گران است. برای منی که همهی پولهایم میرود بالای کتاب، کتاب گران است. برای منی که از خرج خیلی چیزها میزنم، خیلی جاها نمیروم و خیلی چیزها نمیخورم تا پولش را ذخیره کنم، کتاب گران است. پس نسخهی "پیتزا نخور جاش کتاب بخر"،
"لباس نخر جاش کتاب بخر"، "پاساژ نرو جاش کتاب بخر"، برای من منسوخ است. آخرین باری که پیتزا خوردم یادم نیست، از پاساژگردی بیزارم و از جمله نصیحتهای همیشگیِ اهل منزلم این است که کتاب خریدن بس است؛ دو دست لباس بخر جایی میروی چیزی داشته باشی بکنی تنت! و کتاب همچنان برای من گران است.
نمیشود ملت را به کتاب خواندن تشویق کرد و نمیشود از پایین بودنِ سرانهی مطالعه در ایران نالید، و کتاب گران باشد و دسترسی بهش سخت!
هزاری هم نسخه بپیچند که از کتابخانه امانت بگیرید و به یکدیگر قرض بدهید و نذر کتاب راه بیندازید و چه و چه و چه، باز خیلی از کتابها در کتابخانههای
دوستانمان نیست، در کتابخانههای عمومی هم نیست، جزء نذریهای نذریدهندگان هم نیست. باید خریدشان و گرانی همچنان هست؛ ثابت.
|کتاب رو که ارزون نمیکنند، حداقل چهارتا صندلی میذاشتند وسط نمایشگاه وقتی از پادرد درحال فلج شدن بودیم مینشستیم روش.|👩🦯
#نمایشگاه_کتاب
@AlefNoon59
پهپاد شاهد_۱۳۶، پهپاد استفاده شده در عملیات #وعده_صادق رو هم در نمایشگاه دیدیم.
همین چند وقت پیش بود که متخصصان و تحلیلگرانِ عرصه جنگ سخت، بعد از عملیاتِ بزرگِ وعده صادق، از ترس جنگ، از ترس اینکه وای الان اسرائیل ایران رو
مثل غزه شخم میزنه، وای الان همهمون موشکبارون میشیم، وای مگه اسرائیل بیکار میشینه بعد از این حمله، و هزاران ای وایِ دیگر، مرثیه خوانیهایی در مجازستان راه انداخته بودند شگرف. عجیب و خواندنی!! در نظر این متخصصان، ایران تپهایست در قارهی آسیا، که هر ننه قمری از خونهش قهر میکنه و تفنگ دست میگیره میتونه شخمش بزنه! جهان تموم میشه و قیامت میاد و میره و این جماعت همچنان در تحلیل موقعیت ایران و منطقه غرب آسیا، در توهم و خودحقیربینی باقی میمونند.👩🦯
#خدایا_صبر_که_نمیدی
#مرگ_ما_رو_بده_بمیریم
#راحت_شیم_لااقل👩🦯
@AlefNoon59
___________
هنوز صداش توی مغزم است. صدا برای دو سه سال پیش است. صدای خشدارِ زنی که میگوید: "حالا اینم شهید میشه، بعد، دوباره..." بعدش را یادم نیست. صدای زن همینجا قطع میشود. بعد دوباره چه؟ خاطرم نیست. زن صداش خفه است. صحنه روی دور تکرار است. من به اختلال پارانویا دچارم. بدگُمانی.
___________
@AlefNoon59
___________
صبح جمعه ۱۳ دی ۹۸ صدای مامان اسید میشود روی قلبم. "نرگس پاشو... حاج قاسم رو زدند." قاسم سلیمانی که بود؟ همان که هربار توی تلویزیون میدیدمش دهانم کج میشد؟ همان که ته دلم صاف نبود باهاش؟ چرا صاف نبود؟ خاطرم نیست. من به اختلال پارانویا دچارم و بدگُمانی. صبح جمعه ژولیده و مات و آویزان جلوی تلویزیون میخ میشوم. تصویرها و صداها و زیرنویسها همه بادند جلو روم. باد میدود توی کاسهی چشمهام و پُر و خالیشان میکند. قاسم سلیمانی که بود؟ مردی که نمیشناختمش. مردی که دوستش نداشتم. اشکها تناقض آفرین بودند. چرا گریه میکردم برایش؟ حالا که شهید شده است دلم صاف شده؟ حالا دوستش دارم؟ چه مُردهپرستم من!
___________
@AlefNoon59
___________
از جمعه ۱۳ دی و روزهای بعد و سالهای بعدش یکسره اشکام برای حاج قاسم. کاسهی چشمهام پیوسته برایش پُر است و خالی نمیشود. من و ما اشکیم و اصل این است و فرعی هم دارد. هلهلهکنندگانی هم هستند. ذوقزده از شهادت حاج قاسم. در صدرِ ذوقزدگان صهیونیست نشسته. نکبتِ خالص. نسلکُشِ اعظم. کودککشِ قهار. استفراغِ خونیِ زمین. هلهلهکنندگانِ دست چندمی هم هستند. اسم بردن ازشان در شان قلمم نیست. چند ده میلیون آدم وسط خیابانِ تهراناند و کرمان و همه جای ایران. تشییع پیکرش از باشکوهترین تشییعهای تاریخ شده. یکی میگوید: نظامیها معمولا محبوب نمیشوند، او چرا این همه محبوب است؟ و هلهلهکنندگانِ دست چندمی جیغ میکشند از خوشی. از جیغشان بوی ورم و خفگی میزند بیرون. حاج قاسم از جان برایم عزیزتر شده. خیال میکنم چه خوب میشود برای او ذبح شود آدم. ارزشش را دارد.
___________
@AlefNoon59
___________
من به اختلال پارانویا دچارم و صحنه روی دور تکرار است. از عصر به این ور خبر فرود سخت، سقوط سخت، چیزهای سخت میشنوم. دوباره میخم روی تلویزیون. روی عکسها و تصویرها و خبرها. حالم خوش نیست. چرا نیست؟ این سوال را زیاد میپرسم. از بعدازظهر به اینور تصاویر بیشماری میبینم از مردمِ دست به دعا. یکی میگوید: سیاسیها معمولا محبوب نمیشوند، او چرا این همه محبوب است؟ مردی را که بالگردش سقوط کرده دوست نداشتم. بدم نمیآمده اما دوستش هم نداشتم. و حالم خراب است.
___________
@AlefNoon59