﷽
___________
"ایران در ۴ سالی که با دستفرمان مسعود پزشکیان اداره میشود روزهای سختی خواهد داشت." این جمله در تصورات من زیاد چرخ میخورد. "با جلیلی کمتر سختمان بود تا با پزشکیان..." این یکی هم توی مغزم پهلوی جملهی قبلی نشسته. این دو جمله را منی مینویسم که دو ساعت پیش نتیجهی انتخابات را دیده. منی که مسعود پزشکیان انتخابم نبوده. امیدوارم ۴ سال بعد برگردم به این یادداشت و بنویسم: "تصورم اشتباه بود." خدا را شکر که اشتباه بود! بنویسم پزشکیان برخلاف تصور من رئیس جمهور بسیار خوبی برای ایران شد. ۴ سال بیوقفه کار کرد و کار کرد و کار کرد. ناامید نشد. خستگی نشناخت. بهانه نگرفت و روزگار بهتری در ایران رقم زد... امیدوارم ۴ سال بعد تمام تصوراتِ امروز و دیروزم پودر شوند و حمد بخوانم از به قدرت رسیدنِ انتخابی که انتخاب من نبود...
برای آقای پزشکیان آرزو میکنم در قامت ریاست جمهوری ایران عزیزمان برقرار باشند و سربلند. که تمام دلهرههای ما برای ایران است... نه به قدرت رسیدن یا نرسیدنِ شخصی خاص.
#🇮🇷
@AlefNoon59
این توییت ۳ سال قبل، بعد از انصراف سعید جلیلی به نفع شهید رییسی منتشر شد.
جلیلی را دوست داشتم. شخصیت، ادب، متانت و علم و ایراندوستیاش برایم محترم بود. رسانه قدرت این را داشت از یک انسان شریف هیولا بسازد و ساخت. امیدوارم مردمی که انتخابش نکردند چهار سال بعد از انتخاب امروزشان راضی باشند. این را نه از بابِ طعنه، که از ته دل مینویسم. میدانم جلیلی متوقف نمیشود. انبوهِ متخصصان و جوانان خوشفکری که دورش را گرفتهاند توقف ناپذیرند... امیدوارم در پناه خدا باشند در هر نقطهای که به ایران عزیز خدمت میکنند ...
عکس را از کانال حمید کثیری برداشتم.
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایرانیانِ خارج از کشور زیر هجومِ وحشیترین گونههای شبه انسانی، در شرایطی بسیار سخت پای صندوقهای رای رفتند. بخش قابل توجهی از ایرانیانِ داخل کشور با دلخوری و دستی لرزان رای دادند. به یکی از نامزدهای جمهوری اسلامی ایران رای دادند. ته دل مردممان هنوز امید هست ... مردم علی رغم تمام هجمهها و دلخوریها، پای کارند هنوز ...
کاش آقای پزشکیان این سرمایه را قدر بداند و نابودش نکند. کاش در پایان ریاست جمهوریاش مسئولیت تمام اقداماتش را مردانه بپذیرد. اگر جایی موفقیتی رقم زد نوش جانش، اگر جایی را خراب کرد گردن این و آن نیندازد! کاش مردانه ریاست کند، آنچنان که مدعیاش بود...
﷽
___________
علی ابن حسین گفت:
چون ما را بر جهازِ شتر سوار و به جانبِ کوفه روانه کردند، کُشتگان را بر زمین افکنده دیدم: به خاک ناسپرده. و بر من گران بود و از آنچه میدیدم سخت آشفته بودم چنانکه نزدیک بود جان از تنم بیرون رود.
عمهام، زینب، دخترِ بزرگِ علی، آثارِ آن حُزن در من بدید. با من گفت: "ای بازماندهی جدّ و پدر و برادرانم، چون است که جان خود را در کف نهادهای؟"
گفتم: "چگونه بیتابی نکنم و ناشکیب نباشم که میبینم سیّد خود و برادران و عموها و عموزادگان و کسانم را بر زمین افتاده و به خون آغشته در این دشت، جامههاشان ربوده، نه کسی آنها را کفن کرده است نه به خاک سپرده، هیچکس سوی آنان نمیآید و هیچ مردی نزدیک آنها نمیشود؛ گویی خاندانِ دیلم و خزرند."
عمهام گفت: "اینها تو را به جَزَع نیاورد، که این عهدی است از رسول خدا با جدّ و پدر و عمّت. خداوند پیمانی گرفته است از جماعتی از این اُمّت که فرعونانِ زمین آنها را نمیشناسند اما فرشتگانِ آسمانها میشناسند. آنها این استخوانهای پراکنده فراهم کنند و این پیکرهای خونآلوده به خاک سپارند و در این طَفّ، برای قبرِ پدرت نشانی بر پا دارند که اثرِ آن کهنه نشود و رسمِ آن با گذشتنِ شبها و روزها ناپدید نگردد و هرچه پیشوایانِ کفر و پیروانِ ضلال در محوِ آن بکوشند، اثر ظاهرتر شود."
#کتاب_آه
#یاسین_حجازی
___________
@AlefNoon59
___________
برای قبرِ پدرت نشانی بر پا دارند که اثرِ آن کهنه نشود و هرچه پیشوایانِ کفر و پیروانِ ضلال در محوِ آن بکوشند، اثر ظاهرتر شود!
___________
﷽
___________
من یکی از جمعِ ۱۵۵ نفرهای هستم که آدمهاش وصلاند به کتاب. عددش مهم نیست، دور هم جمع شدنمان مهم است و اینکه به #خواندن گِرد شدهایم مهمتر. نهجالبلاغه میخوانیم. کمتر از سی روز است که خواندنش را شروع کردهایم، بعد از مکتبهای ادبیِ سیروس شمیسا.
پیامی توی گروهمان گذاشتم که حیف نهجالبلاغه ندارم و از کتابهای الکترونیکی هم بیزارم. شش هفت روز بعد دوستی از همان جمع برایم پیغام فرستاد که اجازه میدهید نهجالبلاغه عیدی من باشد به شما؟ گفت این لطف مولا امیرالمؤمنین است و من اگر قابل باشم هدیه را روز غدیر میرسانم بهتان. نهجالبلاغه کتاب ارزانقیمتی نبود. برای خریدش باید پول روی پول میگذاشتم. جمع صفحه به صفحه جلو میرفت و من در پیچ نداشتنِ کتاب درجا میزدم که پیغام دوستم رسید.
دوستم را یک بار هم از نزدیک ندیدهام. عکسش را هم. اجزای صورتش، دماغ و دهان و چشم و ابروش برایم گُنگ است. سن و سال و قد و قامتش هم. کمتر از هر دو نفرِ دیگری توی آن جمع همکلامِ هم بودهایم. شناسه میم که نشسته کنارِ دوست، پیام صمیمت درازمدت، رفیق گرمابه گلستان بودن را به ذهن مخابره میکند. هیچکدامِ اینها نیست. همین که هیچ کدام از اینها نیست، همین که پای صمیمیتی چند ساله درمیان نبوده، ارزش هدیه دوستم را دوچندان میکند. شیعیانِ علی چشمبسته و بیحساب میبخشند و فقط همین نیست!
سه روز بعد پستچی بستهای دیگر آورد برایم. نهجالبلاغه بود باز! روی بسته هیچ نام و نشانی از فرستنده نبود. فقط نوشته بود: "مدرسه مبنا." یکی گمنام، یکی ناشناس، یکی از آن جمعی که دورهم کلام علی (ع) را میخوانیم، بیکه خودش را معرفی کند، بیکه پیغامی بدهد و سراغ از بستهی ارسالشدهاش بگیرد، نهجالبلاغه فرستاده بود برایم! من قدِ چند ثانیه از ذهنم گذشته بود که کاش نهجالبلاغه داشتم و خدای علی، "ای کاشِ" ثانیهایِ ذهنم را پیوند زده بود به قلب دو عزیزی که یکیشان شناس است برایم و دیگری نه...
مامان چندباری سفارش کرد ته و توی فرستندهی ناشناس را دربیاورم، پیامی بگذارم توی گروه و سراغ ارسالکنندهاش را بگیرم. اگر میخواست شناس باشد خبرم میکرد... نخواسته. چراش را نمیدانم اما نخواسته و من هم پیاش را نمیگیرم...
حالا عوض یکی، دو تا نهجالبلاغه دارم و دوتا داشتنش برایم معنادار است. علی مشتاق است که بخوانیمش! ما محتاجیم به کلامش. مشتاق هم؟ مغز ما پُر از حفره است. حفرههای بزرگ و کوچکی که تلی از زبالههای متعفن و بدبو اشغالشان کرده. باید از آت و آشغال خالیشان کرد. حفرهها دُرّ لازماند. کلامِ علی دُرّ است. باید زودتر خواندش. حالاش هم دیر است. خیلی دیر...
#نهجالبلاغه
___________
@AlefNoon59
یک.
حاملانِ سرِ حسین در راهِ شام به دَیری رسیدند. فرود آمدند تا بخوابند.
نیمه شب، راهب، نوری دید از آنجا که سَر بود و بر آن قوم درآمد و گفت: "شما کیستید؟" گفتند: "اصحابِ ابن زیاد." پرسید: "این سرِ کیست؟"
گفتند: "سرِ حسین، پسر علی ابن ابیطالب و فاطمه، دخترِ رسول."
پرسید: "پیغمبرِ خودتان؟"
گفتند: "آری."
گفت: "چه بد مردمی هستید. اگر مسیح را فرزندی بود، ما او را در چشمِ خویش جای میدادیم."
دو.
اهل بیتِ حسین را سه روز بر دروازهی شام بداشتند تا شهر را آیین بستند. و سَرها را که پیشتر به شهر برده بودند، بیرون فرستادند تا با اهل بیت وارد کنند. آنگاه از مردمِ شام، ۵۰۰ هزار مرد و زن، دفزنان بیرون آمدند و جوانان میرقصیدند و دف و سنج میزدند و تنبور مینواختند. و مردمِ شام، به گونهگون جامهها و سرمه و خضاب، خویش را آراسته بودند. و بیرونِ شهر از بسیاریِ مردم، مانندِ عرصهی محشر شده بود: در یکدیگر موج میزدند. و چون روز بلند شد، سرها و اسیرها را به شهر درآوردند.
سه.
یکی از دانشمندانِ یهود که در مجلس یزید بود، گفت: "سبحان الله! پسرِ دخترِ پیغمبرِ خود را به این زودی کُشتید؟ پاسِ حرمتِ خاندانِ او را پس از وی نداشتید؟ به خدا قسم که اگر موسیِ عمران، نبیرهای از خود گذاشته بود، او را میپرستیدیم. شما دیروز پیغمبرتان از جهان رفت، بر سر فرزندِ او ریختید و او را کُشتید؟ چه بد اُمَّتی هستید."
چهار.
ترسای رومی از یزید پرسید: "این سرِ کیست؟"
یزید گفت: "این سر حسین ابن علی ابن ابیطالب است."
رومی گفت: "مادرش کیست؟"
یزید گفت: "فاطمه، دختر رسول خدا."
رومی گفت : "در محرابِ کلیسای حافر، حُقّهای آویخته است زرّین، و سُمی در آن است. گویند این سُم، آنِ خری است که عیسا وقتی بر آن سوار شد. و گردِ آن حُقّه را به دیبا آراستهاند و هر سال گروهی ترسا به زیارتِ آن روند و بر گردِ آن طواف میکنند و میبوسند و آنجا حاجتها از خدای خواهند. با سُمِ خری که آن را سُمِ خرِ عیسا پندارند چنین کنند، شما دخترزادهی پیغمبرتان را میکُشید؟ چه شوممردمید شما و چه نامبارکدینی است دینِ شما."
پنج.
رأسالجالوت گفت:
"میانِ من و داوود هفتاد پشت فاصله است و هرگاه یهود مرا میبینند تعظیم کنند. شما میانِ فرزندِ پیغمبرتان و پیغمبرتان یک پدر فاصله است، او را کُشتید؟"