یک.
حاملانِ سرِ حسین در راهِ شام به دَیری رسیدند. فرود آمدند تا بخوابند.
نیمه شب، راهب، نوری دید از آنجا که سَر بود و بر آن قوم درآمد و گفت: "شما کیستید؟" گفتند: "اصحابِ ابن زیاد." پرسید: "این سرِ کیست؟"
گفتند: "سرِ حسین، پسر علی ابن ابیطالب و فاطمه، دخترِ رسول."
پرسید: "پیغمبرِ خودتان؟"
گفتند: "آری."
گفت: "چه بد مردمی هستید. اگر مسیح را فرزندی بود، ما او را در چشمِ خویش جای میدادیم."
دو.
اهل بیتِ حسین را سه روز بر دروازهی شام بداشتند تا شهر را آیین بستند. و سَرها را که پیشتر به شهر برده بودند، بیرون فرستادند تا با اهل بیت وارد کنند. آنگاه از مردمِ شام، ۵۰۰ هزار مرد و زن، دفزنان بیرون آمدند و جوانان میرقصیدند و دف و سنج میزدند و تنبور مینواختند. و مردمِ شام، به گونهگون جامهها و سرمه و خضاب، خویش را آراسته بودند. و بیرونِ شهر از بسیاریِ مردم، مانندِ عرصهی محشر شده بود: در یکدیگر موج میزدند. و چون روز بلند شد، سرها و اسیرها را به شهر درآوردند.
سه.
یکی از دانشمندانِ یهود که در مجلس یزید بود، گفت: "سبحان الله! پسرِ دخترِ پیغمبرِ خود را به این زودی کُشتید؟ پاسِ حرمتِ خاندانِ او را پس از وی نداشتید؟ به خدا قسم که اگر موسیِ عمران، نبیرهای از خود گذاشته بود، او را میپرستیدیم. شما دیروز پیغمبرتان از جهان رفت، بر سر فرزندِ او ریختید و او را کُشتید؟ چه بد اُمَّتی هستید."
چهار.
ترسای رومی از یزید پرسید: "این سرِ کیست؟"
یزید گفت: "این سر حسین ابن علی ابن ابیطالب است."
رومی گفت: "مادرش کیست؟"
یزید گفت: "فاطمه، دختر رسول خدا."
رومی گفت : "در محرابِ کلیسای حافر، حُقّهای آویخته است زرّین، و سُمی در آن است. گویند این سُم، آنِ خری است که عیسا وقتی بر آن سوار شد. و گردِ آن حُقّه را به دیبا آراستهاند و هر سال گروهی ترسا به زیارتِ آن روند و بر گردِ آن طواف میکنند و میبوسند و آنجا حاجتها از خدای خواهند. با سُمِ خری که آن را سُمِ خرِ عیسا پندارند چنین کنند، شما دخترزادهی پیغمبرتان را میکُشید؟ چه شوممردمید شما و چه نامبارکدینی است دینِ شما."
پنج.
رأسالجالوت گفت:
"میانِ من و داوود هفتاد پشت فاصله است و هرگاه یهود مرا میبینند تعظیم کنند. شما میانِ فرزندِ پیغمبرتان و پیغمبرتان یک پدر فاصله است، او را کُشتید؟"
- اگر مسیح را فرزندی بود، ما او را در چشمِ خویش جای میدادیم.
- به خدا قسم که اگر موسیِ عمران، نبیرهای از خود گذاشته بود، او را میپرستیدیم.
- گویند این سُم، آنِ خری است که عیسا وقتی بر آن سوار شد. هر سال گروهی ترسا به زیارتِ آن روند و بر گردِ آن طواف میکنند و میبوسند.
- مردمِ شام، ۵۰۰ هزار مرد و زن، دفزنان بیرون آمدند و جوانان میرقصیدند و دف و سنج میزدند.
- میانِ من و داوود هفتاد پشت فاصله است و هرگاه یهود مرا میبینند تعظیم کنند. شما میانِ فرزندِ پیغمبرتان و پیغمبرتان یک پدر فاصله است، او را کُشتید؟"
شش.
خاک بر سر جماعتِ شبه مسلمانِ کوفی. خاک بر سرِ مسلمانانی چُنین که پیروانِ ادیان دیگر، پسر پیامبرِ آنها را دوستتر دارند و محترمترش شمارند. من مسلمانم. دور نیست جماعتی که تاریخِ زندگیِ من و مردمم را میخوانند، با کلمههاشان خاک بریزند بر سرمان که قربهالیالله امامِ زمانمان را کُشتیم. من خود، و مردمم را از اَشباهالرجالِ هزاررنگِ کوفی، دور نمیبینم...
[مواردِ یک تا پنج، بخشی از کتاب آه است به قلمِ یاسین حجازی.]
____________
@AlefNoon59
﷽
___________
شما میتوانید جلو لنزِ تمام رسانههای دنیا، پانزده هزار کودک را ردیف بنشانید روی زمین، مُچهای نازک دستشان را با زنجیرهایی آهنی از عقب ببندید، خودتان و سربازانتان از پشت سر خم شوید روی جسمهای کوچک و لرزانِ مچاله شده، خنجرِ توی دستتان را تنظیم کنید جایی درست زیر گلوهاشان، و تیزیاش را با حوصله بکشید روی پوست نرم و لطیفِ گردنشان. گردنِ کودک راحت بُریده میشود، انگار لبهی کاردِ میوهخوری را بکشید روی ژلهای. میتوانید آنقدر بِکِشید تا همه بندهای اتصالِ گردن به سر بُریده شوند و سر از بدن جدا.
شما میتوانید لبخند به لب، پانزده هزار کودک را سر بِبُرید و لنز تمام رسانههای دنیا را دعوت کنید به تماشای هزارهزار تنِ نحیفِ بیسر و سرِ کوچکِ بیتنی که بر زمین افتاده و خون از زیرش میجوشد و بیرون میزند... آدمهایی که در خانه و اداره و بیمارستان و تاکسی و مجامعِ بینالمللی و هرجا، نمایشِ خارقالعادهی شما را از پشت لنز این رسانهها تماشا میکنند، به احترامتان بر روی دوپا میایستند و کف دستهاشان را سخت و محکم میکوبند به هم. لبخندهایی مشابهِ لبخندِ خودتان، هلالهای لبشان را به طرفین زاویه میدهد و همه با صدایی بلند و گیرا، شما را بزرگترین اجراکنندهی دمکراسی در دنیا، و شریفترین گروهی که حقوق بشر را محترم شمرده خطاب میکنند. شما میتوانید قاتلِ میلیونمیلیون آدم باشید و برای نسلکُشیهاتان تشویق شوید؛ اگر پول، رسانه، قدرت و اسلحه داشته باشید.
#کنگره_آمریکا
___________
@AlefNoon59
﷽
___________
"سوئد" در ذهن شما که این یادداشت را میخوانید اَشکال متعددی دارد: کشوری در شمال اروپا در شبهجزیره اسکاندیناوی، منطقهای سرد، با شب و روزهایی طولانی، کشوری خالی از زباله، با پایینترین نرخ جرم و جنایت، و بسیار صلحطلب! "سوئد" تا چند روز پیش برای من واژهی مهمی نبود. جز اینکه منطقهایست بین هزار منطقه روی زمین و یکی دوتا آدمی که دورادور میشناسمشان مقیمش هستند. تا سه روز پیش که حمید نوری را توی قاب تلویزیون دیدم سوئد در نظرم به شبحِ بیشکلی میمانست. مهم نبود.
حمید نوری را که دیدم، سوئد، در دم، در نظرم به حیوان زشت و کریهی مبدل شد که پوزه به خون هفده هزار ایرانیِ ترور شده میمالد و با خونِ مردمِ من کیسهی مجاهدین خلق را پُر میکند... سوئد حتما صلحطلب است. اما طالبِ صلحی که منفعت تروریستهای دهه شصتِ ایران را تامین میکند. حمید نوری یکی بود و به خاطر یک دستمال قیصریهای را نباید آتش کشید و مشت همیشه نمونهای از خروار نیست؟ نه. سوئد برایم همان حیوان کریهیست که شکمش قرارگاهِ اشرف است. اشرفیهایی که جان از تنِ مردمِ من بیرون کشیدند و رو به دوربین ژست گرفتند و گفتند: "کم بود، پاش برسد باز هم میکُشیم!"
و به حمید نوری زیاد فکر میکنم. مرد جوانی که با اتهاماتی واهی و اثبات نشده وارد زندانهای سوئد شد و با سرِ طاس و پوستی چروک و صدایی زنگ زده و روانی خُرد بیرون آمد. او که من توی قاب تلویزیون دیدمش و از خجالتِ زنش شرم داشت بگوید در زندان های سوئد لختش میکردند و هر چه داد میزد: "من مسلمانم"، بیفایده بود و میگفتند بچرخ! و به اینجا که میرسید مکث میکرد. بغض میکرد. صداش عین زنها نازک میشد و آب میرفت...
من به اینجا زیاد فکر میکنم. این صحنه که بریده بریده روایت شد و کج و کوله قاب شد توی مغزم، چیزی را درونم درهم شکسته، میشکند. چیزی که اسمش را پیدا نمیکنم ولی میفهمم شکسته است... جسم اگر زیر مشت و لگد متلاشی شود طوری نیست، روح اگر خُرد شود تمام است. حمید نوری روحش در زندانهای سوئد خرد شده بود ولی خودش هنوز سرپا بود، تمام نشده بود... چروک و خسته و زخمی ولی ایستاده بود هنوز! شگفتآور...
صدای گریههای خفهی زن و بچهاش پیوسته دور و برِ قابِ توی مغزم چرخ میخورد وقتی دستهگل به دست از پلههای هواپیما پایین میآمد و خاک ایران را بعد از ۵ سال اسارت، بابغض و ولع، میبلعید... به امیرعبداللهیان، وزیرامور خارجهی شهیدمان، و به ابراهیم رئیسی، رئیس جمهور شهیدمان سلام میکنم که دیپلماسیِ عزتشان هموطن ما را از اسارت دستگاه قضاییِ گروگانگیرِ سوئد نجات داد... زندانیای که شدیدترین حکم در دادگاه سوئد برایش بریده شده بود: حبسِ ابد در زندانهای انفرادی؛ و در داخل هم سازِ "نمیشود، نمیتوانیم، هیچ راهی برای نجات نیست و فعلا بیخیالش شوید" زیاد کوک شده بود...
سلامِ خدا بر سیاستمدارانِ شهیدمان که شهروندِ ایرانیِ محکوم به حبس ابد را بعد از چهار و اندی سال اسارت نجات دادند و بار دیگر به مجاهدینِ خلق و خاکفروشانِ خارجی نشان دادند دولتهای غربی، اینان را به مثابه سگهایی میدانند که تا زمان منفعترسانی، استخوانی جلوشان تکان تکان میدهند و منفعت که نداشته باشند، استخوانها را در ماتحتشان فرو میکنند!
#حمید_نوری
___________
@AlefNoon59
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این سومین صبحیست که با خبر شهادت عزیزانمان آغاز میکنیم. ما اقلیّتِ همیشه داغداری هستیم در برابر اکثریتِ جانورصفتی که هیچ خطوط قرمزی را به رسمیت نمیشناسند و حیوانگونه میدرند و خون میمکند و میدرند باز. ما نه با دولت و کشور و حکومت که با طویلهای به نام "اسرائیل" مواجهایم. طویلهای مملو از حیواناتی وحشی که خوراکشان گوشت و خون انسان است. هر لحظه تداومِ این رژیمِ طویلهمسلک خونهای بیشتری از نسل آدم میریزد. جنگ ما جنگ فرزندان آدم است با فرزندان شیطان. جنگ حقِ مطلق است با باطل مطلق. ویران شدن کامل این طویله بزرگترین آرزوی ماست. آرزوی ما اقلیتِ همیشه داغداری که در جنگی نابرابر، مقاومترین نسل آدمایم در برابر وحشیترین نسل شیطان. مقاومت با ترور هنیه تمام نمیشود. مقاومت نه در اسماعیل هنیه که در اندیشهی فرزندانش ریشه دوانده. ما فرزندان هنیهایم، تمام نمیشویم. مرزها خیلی وقت است شکسته شده، با فلسطین یکی هستیم.
#مقاومت
#اسماعیل_هنیه
___________
@AlefNoon59