پنج.
رأسالجالوت گفت:
"میانِ من و داوود هفتاد پشت فاصله است و هرگاه یهود مرا میبینند تعظیم کنند. شما میانِ فرزندِ پیغمبرتان و پیغمبرتان یک پدر فاصله است، او را کُشتید؟"
- اگر مسیح را فرزندی بود، ما او را در چشمِ خویش جای میدادیم.
- به خدا قسم که اگر موسیِ عمران، نبیرهای از خود گذاشته بود، او را میپرستیدیم.
- گویند این سُم، آنِ خری است که عیسا وقتی بر آن سوار شد. هر سال گروهی ترسا به زیارتِ آن روند و بر گردِ آن طواف میکنند و میبوسند.
- مردمِ شام، ۵۰۰ هزار مرد و زن، دفزنان بیرون آمدند و جوانان میرقصیدند و دف و سنج میزدند.
- میانِ من و داوود هفتاد پشت فاصله است و هرگاه یهود مرا میبینند تعظیم کنند. شما میانِ فرزندِ پیغمبرتان و پیغمبرتان یک پدر فاصله است، او را کُشتید؟"
شش.
خاک بر سر جماعتِ شبه مسلمانِ کوفی. خاک بر سرِ مسلمانانی چُنین که پیروانِ ادیان دیگر، پسر پیامبرِ آنها را دوستتر دارند و محترمترش شمارند. من مسلمانم. دور نیست جماعتی که تاریخِ زندگیِ من و مردمم را میخوانند، با کلمههاشان خاک بریزند بر سرمان که قربهالیالله امامِ زمانمان را کُشتیم. من خود، و مردمم را از اَشباهالرجالِ هزاررنگِ کوفی، دور نمیبینم...
[مواردِ یک تا پنج، بخشی از کتاب آه است به قلمِ یاسین حجازی.]
____________
@AlefNoon59
﷽
___________
شما میتوانید جلو لنزِ تمام رسانههای دنیا، پانزده هزار کودک را ردیف بنشانید روی زمین، مُچهای نازک دستشان را با زنجیرهایی آهنی از عقب ببندید، خودتان و سربازانتان از پشت سر خم شوید روی جسمهای کوچک و لرزانِ مچاله شده، خنجرِ توی دستتان را تنظیم کنید جایی درست زیر گلوهاشان، و تیزیاش را با حوصله بکشید روی پوست نرم و لطیفِ گردنشان. گردنِ کودک راحت بُریده میشود، انگار لبهی کاردِ میوهخوری را بکشید روی ژلهای. میتوانید آنقدر بِکِشید تا همه بندهای اتصالِ گردن به سر بُریده شوند و سر از بدن جدا.
شما میتوانید لبخند به لب، پانزده هزار کودک را سر بِبُرید و لنز تمام رسانههای دنیا را دعوت کنید به تماشای هزارهزار تنِ نحیفِ بیسر و سرِ کوچکِ بیتنی که بر زمین افتاده و خون از زیرش میجوشد و بیرون میزند... آدمهایی که در خانه و اداره و بیمارستان و تاکسی و مجامعِ بینالمللی و هرجا، نمایشِ خارقالعادهی شما را از پشت لنز این رسانهها تماشا میکنند، به احترامتان بر روی دوپا میایستند و کف دستهاشان را سخت و محکم میکوبند به هم. لبخندهایی مشابهِ لبخندِ خودتان، هلالهای لبشان را به طرفین زاویه میدهد و همه با صدایی بلند و گیرا، شما را بزرگترین اجراکنندهی دمکراسی در دنیا، و شریفترین گروهی که حقوق بشر را محترم شمرده خطاب میکنند. شما میتوانید قاتلِ میلیونمیلیون آدم باشید و برای نسلکُشیهاتان تشویق شوید؛ اگر پول، رسانه، قدرت و اسلحه داشته باشید.
#کنگره_آمریکا
___________
@AlefNoon59
﷽
___________
"سوئد" در ذهن شما که این یادداشت را میخوانید اَشکال متعددی دارد: کشوری در شمال اروپا در شبهجزیره اسکاندیناوی، منطقهای سرد، با شب و روزهایی طولانی، کشوری خالی از زباله، با پایینترین نرخ جرم و جنایت، و بسیار صلحطلب! "سوئد" تا چند روز پیش برای من واژهی مهمی نبود. جز اینکه منطقهایست بین هزار منطقه روی زمین و یکی دوتا آدمی که دورادور میشناسمشان مقیمش هستند. تا سه روز پیش که حمید نوری را توی قاب تلویزیون دیدم سوئد در نظرم به شبحِ بیشکلی میمانست. مهم نبود.
حمید نوری را که دیدم، سوئد، در دم، در نظرم به حیوان زشت و کریهی مبدل شد که پوزه به خون هفده هزار ایرانیِ ترور شده میمالد و با خونِ مردمِ من کیسهی مجاهدین خلق را پُر میکند... سوئد حتما صلحطلب است. اما طالبِ صلحی که منفعت تروریستهای دهه شصتِ ایران را تامین میکند. حمید نوری یکی بود و به خاطر یک دستمال قیصریهای را نباید آتش کشید و مشت همیشه نمونهای از خروار نیست؟ نه. سوئد برایم همان حیوان کریهیست که شکمش قرارگاهِ اشرف است. اشرفیهایی که جان از تنِ مردمِ من بیرون کشیدند و رو به دوربین ژست گرفتند و گفتند: "کم بود، پاش برسد باز هم میکُشیم!"
و به حمید نوری زیاد فکر میکنم. مرد جوانی که با اتهاماتی واهی و اثبات نشده وارد زندانهای سوئد شد و با سرِ طاس و پوستی چروک و صدایی زنگ زده و روانی خُرد بیرون آمد. او که من توی قاب تلویزیون دیدمش و از خجالتِ زنش شرم داشت بگوید در زندان های سوئد لختش میکردند و هر چه داد میزد: "من مسلمانم"، بیفایده بود و میگفتند بچرخ! و به اینجا که میرسید مکث میکرد. بغض میکرد. صداش عین زنها نازک میشد و آب میرفت...
من به اینجا زیاد فکر میکنم. این صحنه که بریده بریده روایت شد و کج و کوله قاب شد توی مغزم، چیزی را درونم درهم شکسته، میشکند. چیزی که اسمش را پیدا نمیکنم ولی میفهمم شکسته است... جسم اگر زیر مشت و لگد متلاشی شود طوری نیست، روح اگر خُرد شود تمام است. حمید نوری روحش در زندانهای سوئد خرد شده بود ولی خودش هنوز سرپا بود، تمام نشده بود... چروک و خسته و زخمی ولی ایستاده بود هنوز! شگفتآور...
صدای گریههای خفهی زن و بچهاش پیوسته دور و برِ قابِ توی مغزم چرخ میخورد وقتی دستهگل به دست از پلههای هواپیما پایین میآمد و خاک ایران را بعد از ۵ سال اسارت، بابغض و ولع، میبلعید... به امیرعبداللهیان، وزیرامور خارجهی شهیدمان، و به ابراهیم رئیسی، رئیس جمهور شهیدمان سلام میکنم که دیپلماسیِ عزتشان هموطن ما را از اسارت دستگاه قضاییِ گروگانگیرِ سوئد نجات داد... زندانیای که شدیدترین حکم در دادگاه سوئد برایش بریده شده بود: حبسِ ابد در زندانهای انفرادی؛ و در داخل هم سازِ "نمیشود، نمیتوانیم، هیچ راهی برای نجات نیست و فعلا بیخیالش شوید" زیاد کوک شده بود...
سلامِ خدا بر سیاستمدارانِ شهیدمان که شهروندِ ایرانیِ محکوم به حبس ابد را بعد از چهار و اندی سال اسارت نجات دادند و بار دیگر به مجاهدینِ خلق و خاکفروشانِ خارجی نشان دادند دولتهای غربی، اینان را به مثابه سگهایی میدانند که تا زمان منفعترسانی، استخوانی جلوشان تکان تکان میدهند و منفعت که نداشته باشند، استخوانها را در ماتحتشان فرو میکنند!
#حمید_نوری
___________
@AlefNoon59
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این سومین صبحیست که با خبر شهادت عزیزانمان آغاز میکنیم. ما اقلیّتِ همیشه داغداری هستیم در برابر اکثریتِ جانورصفتی که هیچ خطوط قرمزی را به رسمیت نمیشناسند و حیوانگونه میدرند و خون میمکند و میدرند باز. ما نه با دولت و کشور و حکومت که با طویلهای به نام "اسرائیل" مواجهایم. طویلهای مملو از حیواناتی وحشی که خوراکشان گوشت و خون انسان است. هر لحظه تداومِ این رژیمِ طویلهمسلک خونهای بیشتری از نسل آدم میریزد. جنگ ما جنگ فرزندان آدم است با فرزندان شیطان. جنگ حقِ مطلق است با باطل مطلق. ویران شدن کامل این طویله بزرگترین آرزوی ماست. آرزوی ما اقلیتِ همیشه داغداری که در جنگی نابرابر، مقاومترین نسل آدمایم در برابر وحشیترین نسل شیطان. مقاومت با ترور هنیه تمام نمیشود. مقاومت نه در اسماعیل هنیه که در اندیشهی فرزندانش ریشه دوانده. ما فرزندان هنیهایم، تمام نمیشویم. مرزها خیلی وقت است شکسته شده، با فلسطین یکی هستیم.
#مقاومت
#اسماعیل_هنیه
___________
@AlefNoon59
﷽
_______
تا آخر امشب باید سه تا متن آماده میکردم. دیروز گفتم بماند فردا از صبحِ زود شروع میکنم به نوشتن. فردا شد و آواره شدم. تا ۸ شب سرگردانِ کانالهای خبری و شبکههای تلویزیونی بودم. با آدمها حرف میزدم، نصفه نیمه غذا میخوردم و چندباری هم خاطرم هست به چیزهایی خندیدم ولی روحم آوارهی خبرها بود. متنها باید تا ۱۲ شب آماده میشدند. یکی از یکی کج و کولهتر بودند. اولی تمام شده بود و بازنویسی میخواست. دومی ۱۷۰۰ کلمه زیادی داشت. سومی هم شش هفت ماه بود عین استخوانِ لای گلو گیر کرده بود کنج صفحه یادداشتِ گوشیام. سومی را استادم گیرِ سه پیچ داده بود تمامش کنم. تقریبا هفتصدبار برایش توضیح داده بودم این متن را دوست ندارم و متن بدی است و نمیخواهم ارسالش کنم. گفتم لطفا بیخیال این یکی شوید استاد. میشود؟ هر هفتصد بارش را تاکید کرده بود خیر، نمیشود. دوستش داشته باش و تکمیلش کن، منتظرم! آخرین پیام استادم را بیجواب گذاشته بودم. دوتا تیکِ آبیِ توی تلگرام را دیده بود. دیده بود پیامش را خواندهام. جواب ندادنم بیادبی بود ولی مرغِ همیشه یک پا دارم میگفت این متن خوب نیست حتی اگر استادم بگوید خوب میشود به شرطی که کمتر غر بزنی و دل به کار بدهی! دیروز گفتم این یکی را هم فردا تمام میکنم و میفرستم. مرغِ دوپا هم بد نیست! فردا شد و آواره شدم... گفتم چرا انقدر بیخاصیتم من؟ یک به یک عزیزانم را ترور میکنند من کجای این معادلهام؟ چندتا تیر به اسقاطیل روانه کردهام تا حال؟ جواب ناامیدکننده بود. جنگِ خودم بود با خودم. قاسم سلیمانی و ابومهدی، ابراهیم رئیسی و امیر عبداللهیان، اسماعیل هنیه و محافظش، همهشان نیمه شب رفتند. وقتی من خواب بودم رفتند. من همیشه توی خواب بودم وقتی عزیزانم برای پیروزیِ حق میجنگیدند. من کجای این جنگِ نابرابر بودم؟ چرا صحنه انقدر تکرار میشود؟ منی که خوابم و صبحش میفهمم وقتی زیر پتو خزیده بودم هموطنهایم را درحال دویدن زدهاند. گفتم من چرا دویدن بلد نیستم؟ زمین بازیِ من کجاست؟ کجا را هدف بگیرم به این مردها نزدیکتر و شبیهتر میشوم؟ قاسم سلیمانی را در سوریه میبینم دوربین به دست که مواضع تروریستهای داعشی را رصد میکند. ابراهیم رئیسی را میبینم پهلوی بالگردی سقوط کرده وسط جنگلی با مه غلیظ، اسماعیل هنیه را میبینم توی اردوگاه آوارگان فلسطینی با نطقهایی غرا. میگویم کاش توی یکی از این مکانها پهلوی این مردها بودم. بودم چه میکردم؟ این سوال را زیاد از خودم پرسیدم. جنگِ خودم بود با خودم. نه. زمین بازیِ من هیچ کدام از این مکانها نبود. توی بغداد نبود. توی جنگلِ پُر مه نبود. بین آوارگان فلسطینی هم نبود. توی این مکانها کاری از من برنمیآمد. ساعت ۸ شب بود و متنها تا ۱۲ باید تکمیل میشدند. یکی در من تشر زد که بجنب. وقت تنگ است. گفت شهادت هنیه نباید کلمهها را توی مغزت زمینگیر کند. جمع شو ببینم. روحم آواره بود و جمع شدن محال به نظر میرسید. نشستم پشت میز و صفحه یادداشت گوشی را باز کردم. متنهای ناتمام نگاهم میکردند. داغ اسماعیل هنیه مچالهام میکرد و وقت کم بود. متنها را یکی یکی بازشان کردم. ۴ ساعت بیوقفه نوشتم و خط زدم. دردِ دست و گردن امان میبرید و توجه نمیکردم. نوشتهها همهشان کج و کوله بودند. شاهکار ادبی خلق نشد. داستان کوتاهی پر از اشکالهای تکنیکی، روایتی شتابزده، متنهایی استخوان ندار. همهی کلمهها لنگ میزدند و لنگ زدنشان را میفهمیدم. مهم نبود. مهم تمام کردن بود. صفحه سفیدِ کاغذ باتلاقِ نویسنده است. مِیدانی که شکست تویش حتمیست. پُر که شود حتی با کلمههایی لنگان، نویسنده را از باتلاق دور میکند. پر کردن، "حرکت" است. حرکت به پیروزی میرسد و رکود به شکست. صفحه سفید کاغذ رکود است. نوشتهها را سر ساعت ارسالشان کردم. تیری سمت اسقاطیل نشانه نرفته بود اما روحم یکجانشینتر شده بود... کلمههای کج و کولهی من اندازهی موشکهایی که قلب شیطان را هدف میگیرند زور ندارند. خودم که کج و کوله مینویسم اندازهی قاسم سلیمانی و ابومهدی و عماد مغنیه و هینه زور ندارم. اینها را میفهمم و غصهام دنباله پیدا میکند. ولی این را هم میفهمم که امروز زمین بازی من دقیقا همین جاست... پشت میزم، وسط صفحه سفیدهایی راکد که منتظرند کلمه بریزم تویشان و به حرکتشان درآورم. امروز جای من اینجاست. اگر محکم کار کردن سر جای خودم را یاد بگیرم دنبالهی غصهام کوتاهتر میشود. بسا که کلمههام تیرهایی هم روانهی لانهی عنکبوت کنند؛ اگر درست نوشتن را یاد بگیرم. که ای کاش یاد بگیرم...
#اسماعیل_هنیه
_______
@AlefNoon59
الف|نون
راضیه طاهری نشانگرِ کتاب میسازد. برای من و چند نفر دیگر با سلیقهی خودش نشانگر هدیه فرستاده. جودی ابوت و احمدمحمود و مارکز و کُپهای از کتابهای روی هم تلنبار شده بخشی از طرحهای نشانگرهاش بودند. طرحِ نشانگرِ من ترکیبی از مسجد الاقصی بود و پرچم فلسطین و نقشهی غزه...
نمیدانم ارسال این نشانگر برای من اتفاقی بوده یا راضیه وقتی داشته طرح میزده به اسم من که رسیده گفته خب خب، برای نرگس فلسطینش را بگذارم کنار! ممکن است انتخابش اتفاقی باشد و کنارگذاشتنی در میان نباشد ولی دلم میکِشد معادلاتِ ذهنیام را اینطور بچینم که اتفاقی نبوده؛ یکی مرا با فلسطین به یاد آورده و مسجدالاقصیش را برایم کنار گذاشته... یکی که کارش ساختن نشانگر است برای گم نکردنِ صفحههای کتاب.
نشانگرِ دستسازِ راضیه را هر بار که از لای کتابی برمیدارم جای دنبال کردنِ کلمهها زل میکنم به طرحهای رویش. به گنبد طلاییِ مسجدالاقصی و درخت سبزی که لابد زیتون است و پرچمی که بالای بالا نشسته. نشانگری که راضیه برایم ساخته عوضِ یادآوریِ شماره صفحهها حواسم را از صفحهها گُم میکند! طرحهای رویش یادآورِ ماجراهای یک کتاب است. فلسطین کتاب است. کتابِ کهن و پُرافتخاری که صفحههاش قرمزند و آیندهی تاریخ جهان را رقم میزنند. از هفت اکتبر به بعد جدیتر میخوانمش. هنوز به پایانش نرسیدم و نرسیده میدانم پیرنگِ قصهاش رستخیز است... چیزکی باید بگذارم لای نشانگرم! نشانگرم خودش کتابی قطور است و لحظهای غفلت کنم حواسم از صفحههاش گُم میشود ...
[اگر اهل کتابید و صفحههاش را زیاد گم میکنید، از خانم طاهری نشانگر بخرید.]
نشانیش این: https://eitaa.com/dalibook
"زمانی که مشروطهخواهان تهران را فتح کردند و دنبال به قتل رساندن شیخ فضل اللّه نوری بودند، از طرف سفارت دولت عثمانی پیغام آوردند که ما پرچم این دولت را بیاوریم در بالای بام منزل شما نصب کنیم تا از خطر در امان باشید.
همچنین پیشنهاد شد پرچم دولت روس یا هلند بر فراز بام خانه شیخ نصب شود تا زنده بماند. شیخ در واکنش به این پیشنهادات گفت: "اگر به دست ملت خود کشته شوم بهتر از آن است که به دست یک خارجیمذهب زنده بمانم. من راضی هستم صد مرتبه کشته شوم و زنده گردم و مسلمانان و ایرانیان مرا مُثله (قطعه قطعه) کنند، ولی به کفّار پناهنده نمیشوم."
|مُردن در #وطن را خوشتر داشت تا زنده ماندن زیرِ پرچمِ #غیر...|
- ما را خواستهای نیست جز پیروزیِ تو...
پس پیروز باش؛ و سرودِ ستایشت را از زبانِ دوستدارانِ حقیقیات بشنو... پاینده باد نام عزیزت: #ایران.
______________
@AlefNoon59