eitaa logo
♡Ali Yasini, Novel♡
148 دنبال‌کننده
180 عکس
205 ویدیو
1 فایل
چنل دوم: @Music_Fans ناشناسمون برای رمان: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_fy1ffj8&btn=AliYasiniNovel ناشناسمون برای فعالیت از داش علی: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_7ax3tby&btn=AliYasiniFans شروعمون: 1405/3/25
مشاهده در ایتا
دانلود
به قلم: نیوشا صفری «_این عشق پر از خون و خونریزیه، پر از خطر! کنارم میمونی؟ _من تا ابد کنارت میمونم» داستان عشقی که بین بزرگترین مافیا و یه دختر ساده به وجود میاد. یه اشتباه که تاوان سنگینی داره.. خیلی سنگین! ~ اخطار: این رمان برای اولین بار و بدون اصکی رفتن از هیچ چنل یا رمان دیگه ای، توی این چنل پارت گذاری میشه. همه‌ی شغل ها، مکان ها و.. از تخیل نویسنده نشأت گرفته. درصورت مشاهده‌ی هرگونه اصکی رفتن از این رمان، حتما بهم توی ناشناس اطلاع بدین. اگر ببینم جایی داره اصکی میره و با زبون خوش پارت گذاری رو تموم نمیکنه چنلش 🐘 میشه.
و اینم بگم که این رمان هیچ پی دی افی نداره و مستقیم پارت ها رو تایپ میکنم و میزارم.
یعنی هیچ جا من این رمان رو ننوشتم.
ای بابا..
140 تا نشدیم..
میخواستم امشب براتون پارت بزارم.
درحال فشار آوردن به مغزم برای اینکه رمان بنویسم. من هر چند تا پارت که تونستم مینویسم. شما هم آمارو به 140 برسونید که بزارممم❤️‍🔥
00:00+¹
تایم فداتون قشنگا! 💖
چشامو باز میکنم. تمام بدنم گرفته شده. پارچه‌ی سیاهی جلوی چشمام رو گرفته و حتی نمیدونم چه موقع از روزه. دستام رو نمیتونم تکون بدم. ظاهرا به یه صندلی بسته شدم. اینجا چه خبره؟ دهنم بسته نبود. داد میزنم: «اینجا کدوم خراب شده‌ایه که منو آوردین؟ شماها کی هستین؟؟ بزارید من برمممم» در با صدای بدی باز میشه و صدای بمی توی اتاق میپیچه: «صداتو ببر تا خودم خفت نکردم.» با ترس نگاهی به سمتی که صدا میومد میندازم ولی باز هم سیاهی.. پارچه از روی چشام کنار میره و من از شدت نوری که یک دفعه به چشام هجوم میاره، چشمام رو روی هم فشار میدم. آروم آروم پلکام رو از همدیگه فاصله میدم. با کنجکاوی و ترس به مرد رو به روم نگاه میکنم. موها و چشای مشکی. و ابروی راستش که شکسته بود. ریش و سیبیل زیاد و جذابی داشت. اه پارمیس این حرفا و تعریفا چیه توی این موقعیت؟ الان معلوم نیست میخوان گروگان بگیرنت یا اعضای بدنتو قاچاق کنن یا آسیبی بهت بزنن! از فکر به این چیزا تنم لرزید. مرد_آخی ترسیدی کوچولو؟ _ه..هرکی که هستی، بزار ب..برم! مرد_نچ نچ نچ! قانون ما اینه که اگه کسی چهرمون رو دید زنده نزاریم. تو که پات به این عمارت باز شده، دیگه عمرا بزارم زنده از اینجا بیرون بری. _میخواین باهام چیکار کنید؟ به خدا پولی چیزی ندارم، بدبخت تر از من پیدا نکردین برای دزدیدن؟ پوزخندی زد. مرد_یعنی یادت نیست چرا آوردیمت اینجا؟ یا هنوز مغزت لود نشده؟ کمی که فکر کردم با یاد آوری اینکه چیشد که من به اینجا اومدم چشام گرد شد. ادامه دارد..