میپرسه خوبی؟ میگم خوبم، ولی دروغ میگم، خوب نیستم دل و دماغ زندگی کردن هم ندارم، خسته شدم مدام تو گوشیم تا خودمو سرگرم کنم اما با همین چندتا آدمی که تو مجازی هم ارتباط دارم جر و بحث میکنم ،فیلم میبینم ولی هیچی از فیلم متوجه نمیشم خستم؛ آهنگایه مورد علاقم دیگه کفاف نمیدن دیگه دارم کم کم از اهنگهایی که یه زمانی قفلیم بودن حالم بهم میخوره، اعصاب طراحی کردن رو ندارم ،دوست دارم مثل یک خرس به خواب زمستونی برم بدون هیچ دغدغه ای؛ ولی با این حال و این همه آشفتگی روحی تو بازم ازم بپرسی خوبی، جوابم میدم خوبم تا مبادا ذهنت درگیر بشه که چرا حالم بده.
بیخیال
کميازمآ
احساس میکنم یه چیزی توی دلم هست که نمیتونم کامل براش اسم پیدا کنم ، نه کاملا غمه ، نه کاملا آرامش ، یه حس مبهمه که بعضی روز ها سنگین تر میشه و بعضی روز ها فقط گوشه ای از ذهنم میشینه. احساس میکنم خیلی چیز ها رو تحمل کردم بدون اینکه دربارشون حرف بزنم ، خیلی مسیر ها رو رفتم بدون اینکه مطمئن باشم به کجا میرسم و با این حال هنوز یه جایی درونم هست که نمیخواد دست از ادامه دادن بکشه ، همون جایی که با وجود تمام خستگی ها هنوز آروم زیر لب میگه شاید فردا کمی بهتر باشه.
کميازمآ