اصلا یه طوریم خستم
نمیدونم خودم خستم، روحم خستس،
دلم خستس، خسته از حرفای عمیقی
که تو دلم مونده، خسته از اینکه هیچکس نمیدونه
چه حالی دارم، خسته از دردایی که هر چی جمعشون
میکنم تمومی نداره...
خسته از انتظار،از حال خوبی که هر چی میگردم
پیداش نمی کنم.. خستم آنقدر خسته که زورم به
خستگیام نرسه.
‹ عمید ›
قِصهیدوستداشتنترایکشهرمیداند؛
*ولی من سزاوار غمی نبودم که در وجودم کاشتی..
بامــــــــــن بــــــــــــــــــــمان
آنها که رفتنشان را ، طاقت آوردم تو نبودند...
‹ عمید ›
بامــــــــــن بــــــــــــــــــــمان آنها که رفتنشان را ، طاقت آوردم تو نبودند...
مِرسی بِجایِ دَرک کَردنم تَرکَم کَردی):