‹ عمید ›
قِصهیدوستداشتنترایکشهرمیداند؛
*ولی من سزاوار غمی نبودم که در وجودم کاشتی..
بامــــــــــن بــــــــــــــــــــمان
آنها که رفتنشان را ، طاقت آوردم تو نبودند...
‹ عمید ›
بامــــــــــن بــــــــــــــــــــمان آنها که رفتنشان را ، طاقت آوردم تو نبودند...
مِرسی بِجایِ دَرک کَردنم تَرکَم کَردی):
‹ عمید ›
'اَزتُودَرمَنشَبٖیجٓامٰاندکِهِهَرگِزصُبحنَخواهَدشُدٰ....
با گذشت زمان فهمیدم برای هیچکس مهم نیستم!
بعضی دردارو نمیشه گفت، نمیشه نوشت،
فقط میشه شبا با چشای خیس به سقف زل زد و سکوت کرد... 💔🖤