Amir Empire
ناشناس داستانت تا اینجا داره خوب پیش میره ولی یکی از نقاط ضعفت در این داستان کلمه زاهدیه یکدفعه وس
زاهدی مسئول برگزاری تست سنجش بود، کارش تموم شد و فعلا رفته
پارازیت و این سسشرا چیه دیگه
Amir Empire
با صدای درب اتاق از خواب بیدار شدم، نگاهی به ساعت انداختم، ساعت نزدیک ۷ صبح بود، آوا با صورتی کبود آ
«...حالا نوبت توئه امیررضا، میخوای چکار کنی؟» چهکار میتوانستم بکنم؟ در ذهنم سه اسم پررنگ بودند، سامان، آوا و پدرش. در بندی بودم که از آن متنفر بودم، با شنیدن این حقایق تنفرم بیشتر شده بود.
ساعت راس ۹ صبح بود که در اتاق باز شد و نگهبان صبحانه هایمان را تحویل داد، یک کف دست نان سنگک همراه با یک بسته کوچک پنیر و یک گردو، در طول این مدت هیچکداممان لام تا کام حرفی نزدیم، وقتی صبحانه تمام شد صدای بلندگو بلند شد:«آقای امیررضا، راس ساعت ۹:۳۰ در همان اتاق سابق منتظر شما هستیم.» ساعت ۹:۲۲ بود، ترجیح میدادم سر ساعت آنجا باشم، به سمت در خیز برداشتم. «باید یونیفرمتو بپوشی.» صدای آوا بود، کاملا یکنواخت و سرد، انگشت اشاره اش سمت کمدم بود. در کمدم را باز کردم، سه دست لباس یکسان تیره روی هم چیده شده بودند، یکی را برداشتم و کمی این دست و آن دستش کردم. «اگه سختته میتونم چشمام رو ببندم.» سرم را به نشانه تایید تکان دادم، چشمانش را بست و من شروع کردم به عوض کردن لباس هایم، در این میان احساس کردم که چشمانش کمی باز شد ولی مطمئن نبودم.
***
روی صندلی فلزی رو به روی زاهدی نشسته بودم و هنوز دو دقیقه تا ساعت ۹:۳۰ مانده بود، داشتم یقه یونیفرم را تنظیم میکردم که سر انجام راس ساعت ۹:۳۰ زاهدی وارد اتاق شد و روبهرویم نشست، زاهدی یک پاکت و یک سلاح کلت روی میز مقابلم گذاشت. «تو تست سنجش رو قبول شدی و الان قراره اولین ماموریتت رو انجام بدی، داخل این پاکت یک نامه و یک آدرس قرار داده شده، باید نامه رو ببری به این آدرس و جایی که گفته شده پنهانش کنی، این اسلحه هم برای خطرات احتمالی در نظر گرفته شده، وقتی برگردی حتی اگه یه تیر ازش کم شده باشه باید در موردش توضیح بدی. مفهومه؟» سرم را تکان دادم، وسایل را برداشتم و از روی میز بلند شدم، وقتی داشتم به سمت درب اتاق میرفتم زاهدی گفت:«با چی میخوای به این آدرس بری؟» نگاهم را به سمتش برگرداندم، سوییچ یک مگان را به طرفم گرفت. «تو اصلا به این توجه نکردی، این حواس پرتی ها در آینده برات مشکل ساز میشه. در ضمن، یونیفرم فقط برای فضای ادارهاس، میخوای بری بیرون لباس های معمولی بپوش.»
سرم را تکان دادم، کلید را از دستش گرفتم و به سمت طبقه پایین حرکت کردم.
15#