eitaa logo
Amir Empire
90 دنبال‌کننده
786 عکس
803 ویدیو
4 فایل
قرارگاه مرکزی حزب مهدویسم. نظرات بنده وحی مُنزَل است. باید بپذیرید. فرماندهی حزب: @Pv_AmirReza13 ناشناس حزب: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ojt5y4&btn=AmirMod
مشاهده در ایتا
دانلود
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایشالا مورد تجاوز فرهنگی قرار نگیرید ... هرکس هم طرفدار تیم سیاه نیست از گپ بره ما اینجا به ملکه سوگند خوردیم
Amir Empire
سینا شروع به صحبت کرد:«خب باید بفهمیم کی دسترسی مجاز داشته، نوید، تو این‌کار رو نکردی؟» نوید با لرز
5 ماه قبل آوا سرش را از روی ورقه A4 بلند کرد، جرعه‌ای از قهوه‌ش نوشید.«خب سامان این همون دوستته که گفتی؟» سامان دستش را روی میز گذاشت:«آره خودشه.» آوا دوباره به اطلاعات روی کاغذ نگاهی انداخت.«توانایی های ذهنیش خوبه؟» سامان هیجان‌زده گفت:« معدل امتحان نهایی دوازدهمش 20 شد. الان هم توی دانشگاه خیلی خوب داره پیش می‌ره.» آوا به آرامی گفت:«این به تنهایی کافی نیست، ولی بازم نشونه خوبیه. اطلاعات رو می‌فرستم تا پرونده‌ش رو ثبت کنن.» *** روی پهلویم غلتیدم، ساعت 10:43 دقیقه بود، 43 دقیقه از زمان خاموشی گذشته بود و من هنوز نتواسته بودم بخوابم. هزاران فکر ذهنم را درگیر کرده بود. ماجرای T60-2  چه بود؟ آن را صبح هم روی میز اتاقمان دیده بودم. پرونده چه کسی بود؟ سینا برای چه می‌خواست در مورد آن بیشتر بداند؟ ولی... ولی اگر T60-2 وجود داشت پس باید T60-1 هم وجود می‌داشت! و عدد 60 هم... با صدای عطسه آوا به خودم آمدم.«آوا T60-2 یعنی چی؟» صدایی نیامد.«خودتو نزن به خواب، آدم توی خواب عطسه نمی‌کنه.» صدای خسته‌اش درآمد:«نمی‌دونم یعنی چی.» -«دروغ نگو همین امروز رو میز دیدمش.» +«ببین، T  اسم دوره‌س، 60 شماره اتاقه و 2 هم شماره ساکن. همین.» -«پس یعنی T60-1  تویی؟» +«آره دقیقا.» -«پس یعنی قبل ما دو نفر از دوره S ساکن بودن؟ و قبلشون هم دوره R؟» +«درسته» -«خب S60-1 و S60-2  چه کسایی بودن؟»  برای اولین بار مکث طولانی کرد.«نمی‌دونم.» دوباره پرسیدم:«الان کجان؟» دوباره با همان لحن گفت:«این رو هم نمی‌دونم.» از دستش حرص‌ام گرفته بود. پتو را روی خودم کشیدم و خوابیدم. *** با قاشق پلاستیکی‌ام آخرین قطرات بسته مربای کوچک را از ته قوطی جمع کردم و روی زبانم کشیدم و پشت‌بندش آخرین جرعه لیوان چایی‌ام را سر کشیدم. وقتی داشتم به اتاق برمی‌گشتم در راهرو نوید را دیدم، مثل دیروز داشت لب هایش را می‌جوید. از او پرسیدم:«راستی هم‌اتاقیت سینا کجاست؟» فقط پاسخ داد:«نمی‌دونم.» و بعد وارد اتاق 55 شد. وقتی وارد اتاق شدم آوا هنوز نیامده بود، همیشه غذا خوردنش طول می‌کشید. روی تخت نشستم و به اتفاقات دیروز فکر کردم، کلمات T60، S60، آن فرد نابغه و سطح زرد از ذهنم بیرون نمی‌رفتند. در آن هیاهوی ذهنم، فضای اتاق مانند مار دور گردنم پیچیده شده بود و داشت خفه‌ام می‌کرد. باید هرطور شده برای بیشتر فهمیدن راه‌ حلی پیدا می‌کردم. شاید می‌‌توانستم مانند سینا... وقتی به آن فکر می‌کنم دستم یخ می‌زند. اما باید می‌توانستم وارد بایگانی بشوم، اما ممکن بود به سرنوشت سینا دچار بشوم، همان‌قدر مبهم و نامعلوم. اما باید از اشتباهات سینا درس می‌گرفتم تا مرتکب آن‌ها نشوم. و دست آخر تصمیمم را می‌گیرم. 21#
Amir Empire
5 ماه قبل آوا سرش را از روی ورقه A4 بلند کرد، جرعه‌ای از قهوه‌ش نوشید.«خب سامان این همون دوستته که گ
قسمت بعدی قراره خیلی اکشن و خفن باشه. ولی احتمالا من نتونم اون جوری که باید کار رو در بیارم.
مطالعه جزوه😼
هدایت شده از عبدالعرشیا!
اقا سلام حوصله ام سر رفته تگ چنلتونو بفرستید / آیدی اکانتتون و بدید بهتون بگم شبیه کدوم اتفاق و رویدادید 💆🏻‍♀ تقدیمی حساب میشه ؟ فور بزنید باتشکر ؛ مُنعِم
هدایت شده از عبدالعرشیا!
جناب امیر رضا ~ شبیه انقلاب فرانسه ، شبیه عصر ترور فرانسه ، شبیه اتریش و ارتش نازی ، شبیه نصفه شب رفتن رو فاز نوشتن ، شبیه گلی و ثریا . شبیه وین و فصل یک نبرد من ؟