1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایشالا مورد تجاوز فرهنگی قرار نگیرید ...
هرکس هم طرفدار تیم سیاه نیست از گپ بره ما اینجا به ملکه سوگند خوردیم
Amir Empire
سینا شروع به صحبت کرد:«خب باید بفهمیم کی دسترسی مجاز داشته، نوید، تو اینکار رو نکردی؟» نوید با لرز
5 ماه قبل
آوا سرش را از روی ورقه A4 بلند کرد، جرعهای از قهوهش نوشید.«خب سامان این همون دوستته که گفتی؟» سامان دستش را روی میز گذاشت:«آره خودشه.» آوا دوباره به اطلاعات روی کاغذ نگاهی انداخت.«توانایی های ذهنیش خوبه؟» سامان هیجانزده گفت:« معدل امتحان نهایی دوازدهمش 20 شد. الان هم توی دانشگاه خیلی خوب داره پیش میره.» آوا به آرامی گفت:«این به تنهایی کافی نیست، ولی بازم نشونه خوبیه. اطلاعات رو میفرستم تا پروندهش رو ثبت کنن.»
***
روی پهلویم غلتیدم، ساعت 10:43 دقیقه بود، 43 دقیقه از زمان خاموشی گذشته بود و من هنوز نتواسته بودم بخوابم. هزاران فکر ذهنم را درگیر کرده بود. ماجرای T60-2 چه بود؟ آن را صبح هم روی میز اتاقمان دیده بودم. پرونده چه کسی بود؟ سینا برای چه میخواست در مورد آن بیشتر بداند؟ ولی... ولی اگر T60-2 وجود داشت پس باید T60-1 هم وجود میداشت! و عدد 60 هم... با صدای عطسه آوا به خودم آمدم.«آوا T60-2 یعنی چی؟» صدایی نیامد.«خودتو نزن به خواب، آدم توی خواب عطسه نمیکنه.» صدای خستهاش درآمد:«نمیدونم یعنی چی.»
-«دروغ نگو همین امروز رو میز دیدمش.»
+«ببین، T اسم دورهس، 60 شماره اتاقه و 2 هم شماره ساکن. همین.»
-«پس یعنی T60-1 تویی؟»
+«آره دقیقا.»
-«پس یعنی قبل ما دو نفر از دوره S ساکن بودن؟ و قبلشون هم دوره R؟»
+«درسته»
-«خب S60-1 و S60-2 چه کسایی بودن؟»
برای اولین بار مکث طولانی کرد.«نمیدونم.» دوباره پرسیدم:«الان کجان؟» دوباره با همان لحن گفت:«این رو هم نمیدونم.» از دستش حرصام گرفته بود. پتو را روی خودم کشیدم و خوابیدم.
***
با قاشق پلاستیکیام آخرین قطرات بسته مربای کوچک را از ته قوطی جمع کردم و روی زبانم کشیدم و پشتبندش آخرین جرعه لیوان چاییام را سر کشیدم. وقتی داشتم به اتاق برمیگشتم در راهرو نوید را دیدم، مثل دیروز داشت لب هایش را میجوید. از او پرسیدم:«راستی هماتاقیت سینا کجاست؟» فقط پاسخ داد:«نمیدونم.» و بعد وارد اتاق 55 شد.
وقتی وارد اتاق شدم آوا هنوز نیامده بود، همیشه غذا خوردنش طول میکشید. روی تخت نشستم و به اتفاقات دیروز فکر کردم، کلمات T60، S60، آن فرد نابغه و سطح زرد از ذهنم بیرون نمیرفتند. در آن هیاهوی ذهنم، فضای اتاق مانند مار دور گردنم پیچیده شده بود و داشت خفهام میکرد. باید هرطور شده برای بیشتر فهمیدن راه حلی پیدا میکردم. شاید میتوانستم مانند سینا... وقتی به آن فکر میکنم دستم یخ میزند. اما باید میتوانستم وارد بایگانی بشوم، اما ممکن بود به سرنوشت سینا دچار بشوم، همانقدر مبهم و نامعلوم. اما باید از اشتباهات سینا درس میگرفتم تا مرتکب آنها نشوم. و دست آخر تصمیمم را میگیرم.
21#
Amir Empire
5 ماه قبل آوا سرش را از روی ورقه A4 بلند کرد، جرعهای از قهوهش نوشید.«خب سامان این همون دوستته که گ
قسمت بعدی قراره خیلی اکشن و خفن باشه.
ولی احتمالا من نتونم اون جوری که باید کار رو در بیارم.
Amir Empire
قسمت بعدی قراره خیلی اکشن و خفن باشه. ولی احتمالا من نتونم اون جوری که باید کار رو در بیارم.
الان من بلد نیستم صحنه اکشن بنویسم چکار کنم؟
هدایت شده از عبدالعرشیا!
اقا سلام حوصله ام سر رفته
تگ چنلتونو بفرستید / آیدی اکانتتون و بدید بهتون بگم شبیه کدوم اتفاق و رویدادید 💆🏻♀
تقدیمی حساب میشه ؟ فور بزنید
باتشکر ؛ مُنعِم
هدایت شده از عبدالعرشیا!
جناب امیر رضا ~
شبیه انقلاب فرانسه ، شبیه عصر ترور فرانسه ، شبیه اتریش و ارتش نازی ، شبیه نصفه شب رفتن رو فاز نوشتن ، شبیه گلی و ثریا .
شبیه وین و فصل یک نبرد من ؟
Amir Empire
جناب امیر رضا ~ شبیه انقلاب فرانسه ، شبیه عصر ترور فرانسه ، شبیه اتریش و ارتش نازی ، شبیه نصفه شب
وای پسر این خیلی خوب بود نگهش میدارم.
ایشون اسمش ناشناسه:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ojt5y4&btn=AmirMod
Amir Empire
5 ماه قبل آوا سرش را از روی ورقه A4 بلند کرد، جرعهای از قهوهش نوشید.«خب سامان این همون دوستته که گ
2 سال قبل
زاهدی روی میز نشست و پرونده را باز کرد، روی جلد پرونده، با فونت بزرگ عبارت "S60-2" هک شده بود. رو بهرویش جوانی تقریبا 30 ساله با موهای مجعد مشکی و چشمانی نافذ و سیاه نشسته بود. زاهدی با همان تحکم همیشگی شروع به صحبت کرد:«بعد اینهمه مدت هنوز نفهمیدی عاقبت خیانت به سازمان چیه؟ یا شاید هم زیادی به خودت و نقشهت مطمئن بودی؟» جوان آرامشش را از دست نداد، دست هایش را روی میز گذاشت.«من میخواستم آینده مردم رو نجات بدم، میخواستم اونارو از قفسی که در آینده براشون ساخته میشه نجات بدم. این چیزی نیست که بخوام بابتش پشیمون بشم.» زاهدی لبخند تلخی زد.«برای این مردم آزادی مساویه با هر غلطی کردن، اگر کنترلی روشون نباشه چیزی از جامعه نمیمونه، کنترل لازمه برای بقای جامعهس. آزادی اون بهشتی نیست که مردم تصور میکنن.» پرونده روبهرویش را باز کرد و چیزی در آن نوشت.«وضعیتت رو از سبز به قرمز تغییر میدم. فردا به منطقه ویژه اعزام میشی. اگر خوششانس باشی شاید در عرض یک ماه بمیری و کمتر زجر بکشی..»
***
ساعت 8:40 دقیقه بود. بیست دقیقهای به پایان وقت سرو غذا مانده بود و من هنوز نصف غذایم مانده بود، تک و توک نگاه های تعجب زدهای را به خودم حس میکردم. عجلهای نداشتم، شاید هم میخواستم کسی متوجه نشود عجله دارم. باید صبر میکردم تا زمانی که راهرو شلوغ بشود تا راحت بتوانم خودم را به راهپله ها برسانم و به طبقه منفی یک بروم. اما انگار کسی طنابی دور عقربه های ساعت انداخته بود و نمیگذاشت حرکت کنند. صدای تق تق برخورد قاشق به بشقاب ها عذابم میداد. صدایی که همیشه توی عروسی ها یا سالن های غذاخوری میشنیدم.
***
نگاهی به ساعت انداختم، ساعت 8:57 دقیقه بود. جلوی اتاقم ایستادم و زمانی که نگهبان راهرو سرش را چرخاند خودم را به راهپله رساندم، پارچهای که زیر لباسم پنهان کرده بودم را روی صورتم بستم و برچسب شماره 60 روی سینهام را کندم و توی جیب یونیفرمم گذاشتم. با سرعت از پله ها پایین رفتم و زود به طبقه اول رسیدم، نگهبان ها در انتهای راهرو تجمع کرده بودند و هنوز درگیر جمع کردن وسایل شام بودند. عرق دست هایم را با لباسم پاک کردم. و مسیرم را به طبقه پایین ادامه دادم و بلاخره به طبقه منفی یک رسیدم.
طبقه منفی یک معماری متفاوتی داشت. سمت راستم راهرویی تقریبا 10 متری وجود داشت که انتهایش دیوار بود و در موازات همان راهرو، راهروی دیگری بود که انتهایش درب بخش بایگانی اطلاعات وجود داشت. این دو راهرو در انتها به هم متصل میشدند.
لامپ بالای سرم چشمک میزد. انگشتانم را آرام روی دیوار گچی کشیدم و انتهای راهرو را بررسی کردم، امن به نظر میرسید. مشکل ها فقط دوربین ها بودند. دور و برم را نگاه کردم، جعبه فیوز طبقه روی دیوار بود. دربش را باز کردم. آن کلیدی که بالایش برچسبی که رویش نوشته بود "Cameras" داشت را پایین زدم، نور قرمز چشمک زن دوربین ها خاموش شد. سریع خودم را به انتهای راهرو رساندم. صدای قدم هایم داشت دیوانهام میکرد. دست چپم راهروی کوچکتری بود که به راهروی مجاور متصل میشد. آنجا درب اتوماتیکی مانند مراکز خرید وجود داشت که ورودی اتاق بایگانی بود. کنارش کارتخوانی برای ورود بود، جلوی درب هم صندلی فلزی خالی بود که احتمالاً برای نگهبان بود. جلوی درب رفتم و کارت اتاقم را روی کارتخوان اتاق آزمایش کردم. اشتباه بود. صدای بلندی پخش شد و رنگ کارتخوان قرمز شد. قابل حدس بود. بلافاصله تصمیم گرفتم کارتخوان را باز کنم و با دستکاری سیمکشی هایش درب را باز کنم، اما صدای قدم های سریعی را از پشت درب میشنیدم. نگهبان داخل بخش بود! سریع پشت دیوار قایم شدم. درب بخش باز شد. نگهبان فریاد زد:«کی اونجاست؟» شروع به قدم زدن در راهرو کرد. از پیشانیام عرق میچکید. هرچقدر صدای پای نگهبان نزدیک تر میشد ضربان قلب منهم بالا میرفت و محکم تر میشد. ناگهان نگاهم به کپسول آتشنشانی کنارم که روی دیوار نصب شده بود افتاد. مجبور بودم کاری کنم که این عملیات را از یک کنجکاوی کوچک به یک خسارت انسانی تبدیل میکرد. کپسول را از روی دیوار برداشتم و چند مرتبهای به دیوار ضربه زدم. صدای قدم های نگهبان سریع تر نزدیک میشد. به محض اینکه به روبهرویم رسید کپسول را بالا بردم و با تمام قدرت به فرق سر نگهبان کوبیدم. نگهبان بلافاصله، بیهوش بر روی زمین افتاد و از سر و صورتش خون جاری شد. چند ثانیهای به صورتش نگاه کردم، ماتام برده بود، باورم نمیشد این کار خودم باشد. سریع خودم را جمع و جور کردم و جیب هایش را گشتم، کارت را پیدا کردم و روی کارتخوان بخش تست کردم. چراغ سبز شد و درب باز شد.
22#