eitaa logo
Amir Empire
90 دنبال‌کننده
788 عکس
803 ویدیو
4 فایل
قرارگاه مرکزی حزب مهدویسم. نظرات بنده وحی مُنزَل است. باید بپذیرید. فرماندهی حزب: @Pv_AmirReza13 ناشناس حزب: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ojt5y4&btn=AmirMod
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از عبدالعرشیا!
جناب امیر رضا ~ شبیه انقلاب فرانسه ، شبیه عصر ترور فرانسه ، شبیه اتریش و ارتش نازی ، شبیه نصفه شب رفتن رو فاز نوشتن ، شبیه گلی و ثریا . شبیه وین و فصل یک نبرد من ؟
Amir Empire
5 ماه قبل آوا سرش را از روی ورقه A4 بلند کرد، جرعه‌ای از قهوه‌ش نوشید.«خب سامان این همون دوستته که گ
2 سال قبل زاهدی روی میز نشست و پرونده را باز کرد، روی جلد پرونده، با فونت بزرگ عبارت "S60-2" هک شده بود. رو به‌رویش جوانی تقریبا 30 ساله با موهای مجعد مشکی و چشمانی نافذ و سیاه نشسته بود. زاهدی با همان تحکم همیشگی شروع به صحبت کرد:«بعد این‌همه مدت هنوز نفهمیدی عاقبت خیانت به سازمان چیه؟ یا شاید هم زیادی به خودت و نقشه‌ت مطمئن بودی؟» جوان آرامشش را از دست نداد، دست هایش را روی میز گذاشت.«من می‌خواستم آینده مردم رو نجات بدم، می‌خواستم اونارو از قفسی که در آینده براشون ساخته می‌شه نجات بدم. این چیزی نیست که بخوام بابتش پشیمون بشم.» زاهدی لبخند تلخی زد.«برای این مردم آزادی مساویه با هر غلطی کردن، اگر کنترلی روشون نباشه چیزی از جامعه نمی‌مونه، کنترل لازمه برای بقای جامعه‌س. آزادی اون بهشتی نیست که مردم تصور می‌کنن.» پرونده روبه‌رویش را باز کرد و چیزی در آن نوشت.«وضعیتت رو از سبز به قرمز تغییر می‌دم. فردا به منطقه ویژه اعزام می‌شی. اگر خوش‌شانس باشی شاید در عرض یک ماه بمیری و کمتر زجر بکشی..» *** ساعت 8:40 دقیقه بود. بیست دقیقه‌ای به پایان وقت سرو غذا مانده بود و من هنوز نصف غذایم مانده بود، تک و توک نگاه های تعجب زده‌ای را به خودم حس می‌کردم. عجله‌ای نداشتم، شاید هم می‌خواستم کسی متوجه نشود عجله دارم. باید صبر می‌کردم تا زمانی که راهرو شلوغ بشود تا راحت بتوانم خودم را به راه‌پله ها برسانم و به طبقه منفی یک بروم. اما انگار کسی طنابی دور عقربه های ساعت انداخته بود و نمی‌گذاشت حرکت کنند. صدای تق تق برخورد قاشق به بشقاب ها عذابم می‌داد. صدایی که همیشه توی عروسی ها یا سالن های غذاخوری می‌شنیدم. *** نگاهی به ساعت انداختم، ساعت 8:57 دقیقه بود. جلوی اتاقم ایستادم و زمانی که نگهبان راهرو سرش را چرخاند خودم را به راه‌پله رساندم، پارچه‌ای که زیر لباسم پنهان کرده بودم را روی صورتم بستم و برچسب شماره 60 روی سینه‌ام را کندم و توی جیب یونیفرمم گذاشتم. با سرعت از پله ها پایین رفتم و زود به طبقه اول رسیدم، نگهبان ها در انتهای راهرو تجمع کرده بودند و هنوز درگیر جمع کردن وسایل شام بودند. عرق دست هایم را با لباسم پاک کردم. و مسیرم را به طبقه پایین ادامه دادم و بلاخره به طبقه منفی یک رسیدم. طبقه منفی یک معماری متفاوتی داشت. سمت راستم راهرویی تقریبا 10 متری وجود داشت که انتهایش دیوار بود و در موازات همان راهرو، راهروی دیگری بود که انتهایش درب بخش بایگانی اطلاعات وجود داشت. این دو راهرو در انتها به هم متصل می‌شدند. لامپ بالای سرم چشمک می‌زد. انگشتانم را آرام روی دیوار گچی کشیدم و انتهای راهرو را بررسی کردم، امن به نظر می‌رسید. مشکل ها فقط دوربین ها بودند. دور و برم را نگاه کردم، جعبه فیوز طبقه روی دیوار بود. دربش را باز کردم. آن کلیدی که بالایش برچسبی که رویش نوشته بود "Cameras" داشت را پایین زدم، نور قرمز چشمک زن دوربین ها خاموش شد. سریع خودم را به انتهای راهرو رساندم. صدای قدم هایم داشت دیوانه‌ام می‌کرد. دست چپم راهروی کوچکتری بود که به راهروی مجاور متصل میشد. آن‌جا درب اتوماتیکی مانند مراکز خرید وجود داشت که ورودی اتاق بایگانی بود. کنارش کارتخوانی برای ورود بود، جلوی درب هم صندلی فلزی خالی بود که احتمالاً برای نگهبان بود. جلوی درب رفتم و کارت اتاقم را روی کارتخوان اتاق آزمایش کردم. اشتباه بود. صدای بلندی پخش شد و رنگ کارتخوان قرمز شد. قابل حدس بود. بلافاصله تصمیم گرفتم کارتخوان را باز کنم و با دستکاری سیم‌کشی هایش درب را باز کنم، اما صدای قدم های سریعی را از پشت درب می‌شنیدم. نگهبان داخل بخش بود! سریع پشت دیوار قایم شدم. درب بخش باز شد. نگهبان فریاد زد:«کی اونجاست؟» شروع به قدم زدن در راهرو کرد. از پیشانی‌ام عرق می‌چکید. هرچقدر صدای پای نگهبان نزدیک تر می‌شد ضربان قلب من‌هم بالا می‌رفت و محکم تر می‌شد. ناگهان نگاهم به کپسول آتش‌نشانی کنارم که روی دیوار نصب شده بود افتاد. مجبور بودم کاری کنم که این عملیات را از یک کنجکاوی کوچک به یک خسارت انسانی تبدیل می‌کرد. کپسول را از روی دیوار برداشتم و چند مرتبه‌ای به دیوار ضربه زدم. صدای قدم های نگهبان سریع تر نزدیک می‌شد. به محض این‌که به روبه‌رویم رسید کپسول را بالا بردم و با تمام قدرت به فرق سر نگهبان کوبیدم. نگهبان بلافاصله، بی‌هوش بر روی زمین افتاد و از سر و صورتش خون جاری شد. چند ثانیه‌ای به صورتش نگاه کردم، مات‌ام برده بود، باورم نمی‌شد این کار خودم باشد. سریع خودم را جمع و جور کردم و جیب هایش را گشتم، کارت را پیدا کردم و روی کارتخوان بخش تست کردم. چراغ سبز شد و درب باز شد. 22#
Amir Empire
2 سال قبل زاهدی روی میز نشست و پرونده را باز کرد، روی جلد پرونده، با فونت بزرگ عبارت "S60-2" هک شده
وارد بخش بایگانی شدم، روبه‌رویم هزارتویی از قفسه‌های فلزی بلند بود که با شماره تفکیک شده بودند. سمت راستم اتاق شیشه‌ای وجود داشت که در آن دو کامپیوتر قرار داده شده بود که یکی از آن ها روشن مانده بود. به سراغش رفتم، پرونده T60-2 را جستجو کردم. نام خودم بود و وضعیتم را زرد، و ساکن در اتاق 60 معرفی کرده بود و زیرش خط کشیده بود. تاریخ تشکیل پرونده مال 14 مرداد بود، یعنی پنج ماه قبل! سریع در بخش جستجو پرونده S60-2 را تایپ کردم و شروع به خواندنش کردم. نام: رضا کاویانی وضعیت: قرمز-منتقل شده به بخش ویژه پیوند های مربوط: فرد مذکور تا شهریور سال 1403 در وضعیت سبز بوده و سپس به وضعیت قرمز منتقل شده. سرگرم خواندن بودم تا اینکه صدای باز شدن درب را شنیدم و پشت‌بندش صدای فریاد بلندی فضای خشک بخش را بلعید:«دستاتو بگیر رو سرت و بلند شو! همین حالا!» 22.1#
هدایت شده از 』UntilWeMeet『
مشترک گرامی شما ۸۵ درصد از حجم تعطیلات تابستانه ی خود را مصرف کردید
هدایت شده از Zoi
سلام، شما میآید پی‌وی و یک عدد بین ۱ تا ۵۰‌۰۰ انتخاب می‌کنید تا براساس اون عدد یک آهنگ کاملا رندوم بهتون تقدیم کنم. حتما توی چنل جوین باشید چنل | پرایوت