«داشتم ثانیهشماری میکردم. تقویم را نگاه میکردم و با خودم میگفتم چند روز دیگر قرار است بالاخره از نزدیک ببینمش. حتی فکرِ آن لحظه که میتوانستم محکم بغلش کنم، تمامِ استرسهای مدرسه و درس را از یادم میبرد. برایش کلی کادو خریده بودم؛ تکتکشان را با وسواس انتخاب کرده بودم، چون میدانستم چقدر خوشحالش میکند.
اما درست همان وقتی که همهچیز داشت رنگِ واقعیت میگرفت، یکشبه همهچیز عوض شد. انگار نه انگار که قرار و مداری داشتیم؛ خیلی سرد و کوتاه خداحافظی کرد و رفت. انگار تمامِ آن ماهها و تمامِ آن قول و قرارها، فقط یک شوخیِ تلخ بود که خودش تصمیم گرفت تمامش کند.
حالا من ماندهام و این کادوها که گوشهی اتاقم خاک میخورند. هر بار چشمم بهشان میافتد، دلم میگیرد. این بستهها، حالا فقط نشانهی یک حسرتِ بزرگاند؛ حسرتِ همان آغوشی که قرار بود به دلم بنشیند، اما هیچوقت بهش نرسیدم. نمیدانم چطور توانست آنقدر راحت پشتِ همه چیز را خالی کند، ولی این بغضِ سنگین، چیزی نیست که به این زودیها از یادم برود.»
𝖩𝗈𝗂𝗇: 𝘈𝘔𝘐𝘛𝘠