eitaa logo
اَنارستــــــون
28.1هزار دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
231 ویدیو
2 فایل
[خدا مرا برای تو انــــــار آفریده است🌱] شروط _ تبادلات 👈 @shorutAnarestun تبلیغات 👈 @TarefeAnarestun
مشاهده در ایتا
دانلود
داغ از دست دادن یه عزیز مثل اکلیله؛ یه مشت اکلیل رو هوا پخش میشه، تلاش می‌کنی همشو جمع کنی اما هیچ وقت تمیز نمی‌شه! همیشه یه گوشه‌ای، روی لباسی، زیر فرشی، تو قفسه‌ای، وقتی مشغول معمولی‌ترین کارهای روزمره‌ای یهو یه دونه اکلیل می‌بینی...
ببین اردیبهشتِ پر ادعا هم گذشت خرداد که اصلا آدم قرارهای عاشقانه نیست نهایت یک دو باران خرد و خراب و یک شعر نصفه و نیمه... مشکل از فصل‌ها نیست مشکل از عشق است که مجبورمان می‌کند هی یقه‌ی تقویم را پاره کنیم...
میگفت: تو دیوانه‌ای که یک دفعه‌ای قیدِ چیزهایی را میزنی که برایِ داشتنشان آسمان را به زمین دوختی.
تو را باید حنا کرد گذاشت بر جان که بمانی...
عمیقاً دوستت دارد!
اگه یکیو دارید که شب تا دیر موقع باهاش چت میکنید و صبح با چشمایی نیمه باز، اولین اکانتیه که چک میکنید تا پیامشو جواب بدید و همیشه موقع چت کردن باهاش نیشتون بازه؛ میتونید بگید دنیا هنوز آدمایی رو داره که باعث میشن زندگیمون قشنگ‌تر بشه...
یجا خوندم نوشته بود: بدیِ بیش از حد دوست داشتن یه آدم اینه که وقتی حواسش بهت نیست حس میکنی کل دنیا ازت متنفره، آدما وقتی عاشق میشن تمومِ دنیاشون تو وجود ینفر خلاصه میشه، با نادیده گرفتن کسی که دوستتون داره دنیای آدمارو تاریک نکنید.
گاهی خونه چهارتا دیوارِ دورت نیست؛ دوتا چشمِ قهوه‌ایه که طوری نگات می‌کنه، که می‌فهمی همیشه جات اونجاست.
دوست داشتنش شبیه بستنی بود. یخ بودا، ولی می‌چسبید. حتی وسط زمستون. یخ بودا، مثه وقتی که تو زمستون میری رو کوه بستنی می‌خوری و همه‌ی بدنت مثه بید می‌لرزه، وقتی کنارم بود همه‌ی وجودم از حجم سرماش می‌لرزید. ولی آدمی که هوس بستنی کرده که این چیزا حالیش نیس. میشینه کنار آتیش و بستنی‌شو میخوره. دوست داشتنشُ که قورت می‌دادم، قلبم یخ می‌کرد، ولی من با آتیش خیالای رنگارنگ خودمُ گرم می‌کردم. این خیالا سرمُ گرم می‌کرد؛ دلمُ نه. یه کم دیر شد تا فهمیدم که دوست داشتن باید دلمُ گرم کنه، که حضورم باید دلشُ گرم کنه، نه سرشُ...
دیگه سمتت نمیام... مثل اون عکسی که هیچوقت پاک نمیکنم ولی تو گالریم هست. مثل اون آهنگی که هیچوقت پاک نمی‌کنم ولی ردش می‌کنم.
من هم، سرانجام، فراموشت خواهم کرد؛ تو اما دیگر هیچگاه، اینگونه دوست داشته نخواهی شد...
معلم انشا پرسیده بود چه شغلی؟ همه داد زدیم: خلبان آقا و از پرواز نوشتیم رضا اما عاشق بود گفت: کار می‌کنم آقا نان می‌برم خانه برای ملیحه النگو می‌خرم آقا ملیحه قشنگ می‌خندد امروز بعد از سال‌ها من نان می‌برم خانه و فکر می‌کنم فقط رضا می‌دانست پرواز واقعا چه شکلی دارد...!