eitaa logo
ـآنِمون
162 دنبال‌کننده
824 عکس
249 ویدیو
2 فایل
۰ دانشجوی ادبیات فارسی/نویسنده✍🏼📚 ۰ «خواندن و نوشتن برای من، مسیری است که با اشتیاق در آن قدم نهاده‌ام.» ۰ سخنی ، حرفی ☕: https://abzarek.ir/service-p/msg/4433412 اتاق زیر پله🕯️: https://eitaa.com/zir_peleh کپی؟ فوروارد بی‌زحمت
مشاهده در ایتا
دانلود
دستانم را باز کرده‌ام. سعی می‌کنم روی ریل قطار تعادلم را حفظ کنم.سبزه ها و علف های اطراف ریل پرتر و بلند تر شده‌اند. می‌گویم: عمو! آخر هفته برنامه چیه؟ مثل همیشه پاسخ نمی‌دهد. معمولاً آخر هفته‌ها را تمایل دارد همان روز، به طور ناگهانی بر اساس حسش عمل کند. اما من دوست دارم بدانم چه چیزی در انتظارم است. به هر حال دوباره سوال را تکرار نمی‌کنم. ریل می‌لرزد. عمو با دستان بزرگ و خپلش یقه من را می‌گیرد. بلندم می‌کند و مرا کنار خودش روی زمین می‌گذارد. می‌گوید: درست راه بیا بچه! ریل که برای بازی نیست. قطار داره از راه می‌رسه! عمو گوشت تلخ است اما انصافاً برایم کم نمی‌گذارد. مثلاً گوزنی که هفته پیش شکار کرد، شاخش را به مناسبت تولدم به من هدیه داد. دلم برای گوزن‌ها می‌سوزد ولی خب چه می‌شود کرد، هر کسی سرنوشتی دارد. از وقتی پدر و مادرم را از دست دادم، عمو تنها کسی است که در زندگی دارم. مانند پدرم است،این را در عکس‌هایشان دیدم. پوست تیره و بدنی خپل و دستانی بزرگ. اما پدرم به گفته خود عمو خوش صحبت و مهربان است. خاطرات کمی از او به یاد دارم. شاخ گوزن را با سیم و طناب به هم وصل کردم و هر بار مرا با خودش به شکار می‌برد آن را روی موهای نارنجی‌ام می‌گذارم. کمی سنگین است اما به قول عمو مثل دلقک‌های سیرک می‌شوم که فقط به یک دماغ قرمز نیاز دارم. شاید فکر کنید ناراحت می‌شوم؛ ولی مگر دلقک بودن چه عیبی دارد؟ من که دوست دارم. قطار با سرعت از کنارمان رد می‌شود. عمو غرولندی می‌کند و باز هم مرا از ریل‌ها فاصله می‌دهد. به کلبه‌اش که می‌رسیم دیگر غروب هم تمام شده و آسمان رنگ سیاه خود را به تن می‌کند. وسایلش را به میخ دیوار آویز می‌کند. برمی‌گردد و نگاهم می‌کند. لبخند می‌زنم، لب خند کمرنگی در جواب لبخندم می‌زند. می‌خواهم از تعجب شاخ در بیاورم. عمو هیچ وقت لبخند نمی‌زد. بالاخره چشم برمی‌دارد و پشت میز چوبی می‌نشیند. دستانش را به هم گره می‌کند و به میز خیره می‌شود. البته این کار همیشگی‌اش است،اما وقتی دست‌هایش را گره می‌کند یعنی می‌خواهد چیزی بگوید ولی نمی‌تواند. این را بعد از ۷ سال زندگی با او فهمیدم. منتظر می‌مانم خودش سر صحبت را باز کند ولی چیزی نمی‌گوید. فقط هر از گاهی سر بالا می‌آورد و به من خیره نگاه می‌کند. طاقتم طاق می‌شود. ندیده بودم عمو به این حال شود. همیشه فکر می‌کردم آیا احساسات و هیجانات می‌داند چیست؟ آیا از فرد ساکت و جدی به فرد ناراحت و پریشان تبدیل می‌شود؟و حالا شده بود. جلو می‌روم و می‌گویم: چیزی هست که می‌خوای بگی، درسته؟ این بار عمو چشم از من برنمی‌دارد؛ فقط می‌گوید: فکر می‌کنی روزی می‌رسه که ترکم کنی؟ کپ می‌کنم. عمو و این حرف‌ها!!؟ چند ثانیه با دهان باز به او خیره می‌شوم و آخر سر می‌گویم: یعنی چی؟چرا باید این کارو بکنم؟مگه غیر تو کیو دارم؟ _حتی اگه کس دیگه‌ای داشته باشی و.. _نه عمو!! تحت هیچ شرایطی ترکت نمی‌کنم‌. من کسیو ندارم. با انگشت به بینی اش می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. سکوت بینمان مثل زهرمار است. زمزمه می‌کند: بچه! باید واقعیتی بهت بگم. خب...(صدایش گرفته می‌شود) یادته بهت گفتم وقتی ۴ سالت بود پدرمادرت رو توی یه حادثه از دست دادیم؟ _خب؟ _یه چیزی رو ازت پنهون کردم. یعنی.. خب بچه بودی... سینه‌ام تند تند بالا پایین می‌شود: عمو میشه واضحش کنی زودتر؟؟؟ آب دهانش را قورت می‌دهد: مادرت برگشته! اون... نمرده بود. وقتی پدرت تصادف کرد اون تنهات گذاشت و تو روبه من تحویل داد. فکر کردم توی جنگ چند سال پیش کشته شد. امّا برگشته.. گر گرفته‌ام. عمو هیچ وقت سر شوخی با من ندارد. راست می‌گوید. خاطرات مادرم در ذهنم رژه می‌رود. موهای نارنجی کوتاهش را به یاد می‌آورم که در نور خورشید درخشان می‌شد. آن لبخند همیشه شرمگینش. چطور می‌شود آن زن به این مهربانی... فرشته‌ی رویاهایم.. به ناگه دلم برای نوازش انگشتش روی گونه‌ام تنگ می‌شود، امّا آتش درونم آن را پس می‌زند. جلوی دیدم از اشک تار می‌شود. باز یاد بوسه‌هایش روی پیشانی‌ام می‌افتم، آن شبی که توی کمد قایم شدم ولی همانجا گیر کردم. و بعد مادرم پیدایم کرد و با وحشت مرا در آغوش گرفت. آن موقع گفت: هیچ وقت تنهام نذار... با صدای عمو به خود می‌آیم: تنهام می‌ذاری؟ ✍🏼ف.عابدی
https://abzarek.ir/service-p/msg/4433412 نظرهاتون برام ارزشمنده💗🌟
شب خوش`🌃.
بسم الله۰ 🌱
شخصیت های متفاوتی داشت، آنقدر که گاهی فراموش می‌کند چطور خود واقعی اش باشد. _دخترِ بدِ خوب
ـآنِمون
#یه‌قاچ‌داستان دستانم را باز کرده‌ام. سعی می‌کنم روی ریل قطار تعادلم را حفظ کنم.سبزه ها و علف های ا
یعنی انقدر بده که چند نفر ترکمون کردن و فقط یه نفر نظرشو درمیون گذاشت؟ تازه می‌خواستم استارتشو بزنم... واقعا نیاز دارم بدونم کجا دارم اشتباه می‌کنم و ایرادم چیه.. خب می‌دونی برای بار چندم خدا بهم فهموند انتظار نداشته باش ، حتی از نزدیک ترین هات.
برای بعدی ها هم اگه خواستید نظر بدید نخواستید اشکالی نداره ، همه جوره خوبه.
مسئولین گرامی که حمایت ندیدیم ازشون برای نویسنده‌های نو، گفتن مردممون مهربونن، پشتمونن ، همراهی می‌کنن.. آره خب هستن. فقط... شاید دارم سخت می‌گیرم