هر لحظه که به او فکر میکرد قلبش شروع به سوزش و تیر کشیدن میکرد.و دوباره روزی که باز هم تمام هوش و درکش به سمت او رفته بود که دست هایش شروع به لرزیدن کردند قفسهی سینهاش را چنگ زد.حس میکرد که پری های کوچک در قلبش دور میزنند،حس میکرد که الان است تا قلبش بیرون بزند.هالهای درخشان و نورانی سرتاسر محیط را روشن کرد آن هاله از کجا آمده بود؟از قلب کوچک و مهربان آن فرد.