Anti_liberal🚩
- - - ꧁بر مــــدار عشـــ♡ــــق꧂ - - - ✨❤️|| 📍[#پارت_سی_و_هفتم] به شوخی گفتم : آدمی که می خواهد بم
- - - ꧁بر مــــدار عشـــ♡ــــق꧂ - - -
✨❤️||
📍[#پارت_سی_و_هشتم]
دو روز مانده به عید هفتاد و نه بود که دل درد شدیدے گرفت،از آن روزهایی که فکر می کردم تمام می کند،آن قدر درد
داشت که می گفت:
پنجره را باز کن خودم را پرت کنم پایین.
درد میپیچید تویِ شکم و پاها و قفسه سینهاش، سه ساعتی را که روز آخر دیدم،آن روز هم دید،.لحظه به لحظه از خدا
فرصت می خواستم،همیشه دعا می کردم کسی دم سال تحول داغ عزیزش را نبیند،دوست نداشتم خاطره ے بد توے ذهن
بچه ها بماند.
تنها بودم بالاے سرش،کارے نمی توانستم بکنم،یک روز و نیم درد کشید و من شاهد بودم،می خواستم علی و هدے را خبر کنم بیایند بیمارستان،سال تحویل را چهارتایی کنار هم باشیم که مرخصش کردند،دلم می خواست ساعت ها سجده کنم،می دانستم مهمان چند روزه است،براے همان چند روز دعا کردم،بین بد و بدتر،بد را انتخاب می کردم، منوچهر می گفت: بگو بین خوب و خوبتر و تو خوب را انتخاب می کنی،هنوز نتوانسته اے خوب تر را بپذیرے،سر من را کلاه می گذارے.
سال هفتاد و نه انگار آگاه بود سال آخر است،به دل ما هم برات شده بود،هر سه دلتنگ بودیم،هدے روے میز کنار تخت
منوچهر،سفره ے هفت سین را چید و نشستیم دور منوچهر که روے تختش نماز می خواند، لحظه هاے آخر هر سال سر نماز بود و سال تحویل می شد سجده ے آخرش بود، سه تایی شش دانگ حواسمان به منوچهر بود،از این فکر که ممکن بود
نباشد،اشکمان می ریخت و او سر نماز انگار می خندید،پر از آرامش بود و اشتیاق و ما پر از تلاطم.
نمازش که تمام شد دستش
را حلقه کرد دور سه تایی مان، گفت: شما به فکر چیزے هستدی که می ترسید اتفاق بیفتد، اما من نگران عید سال بعد شما
هستم،اینطورے که میبینمتان، می مانم چه جورے شما را بگذارم و بروم.
علی گفت: بابا،این چه حرفیه اول سال میزنی؟!
گفت: نه باباجان،سالی که نکوست از بهارش پیداست، من از خدا خواسته ام توانم را بسنجد،دیگر نمی توانم ادامه بدهم.
تا من آرام می شدم،علی با صدا گریه می کرد،علی ساکت می شد هدے گریه می کرد،منوچهر نوازشمان می کرد،زمزمه کرد:
سال دیگر چه بکشم که نمی توانم دلداریتان بدهم؟
بلند شد رفت رو به روےمان ایستاد، گفت: باور کنید خسته ام.
سه تایی بغلش کردیم گفت:
هیچ فرقی نیست بین رفتن و ماندن،هستم پیشتان،فرقش این است که من شما را میبینم و
شما من را نمی بینید،همین طورے نوازشتان می کنم،اگر روحمان به هم نزدیک باشد،شما هم من را حس میکنید.
سخت تر از این را هم میبیند؟منوچهر گفت: هنوز روزهاے سخت مانده.
'🌼🌿'
#زندگینامه_شهدا
#شهید_منوچهر_مدق
@Antiliberalism