هدایت شده از سابقه گسترده طلایی💛
🔞عاشق مرد متاهلی شدم که طلبه بود و به شدت مذهبی ، وقتی بهش گفتم عاشقشم
سرشو پایین انداخت و گفت : این عشق گناهه ، برو توبه کن ..
منم از روی لجبازی با برادرش ازدواج کردم ولی روز عقدمون یهو دیدم ...😳
❌ادامه داستان کانال تیارو بخونید👇
https://eitaa.com/joinchat/359334649C15dd1e5c06
هدایت شده از تبلیغات همسران💓
نوزاد چند روزه خواهرشوهرم از دستم افتاد کف حموم، ترسیدم چیزی بگم اما چند روز بعدش گفتن بچه ...😳
❌آهای پدر مادر ها حتما بخونید🙏❌
🔴 ادامه داستان👈 باز شــــــــود 🔴
چرا زنِ لعنتیِ کنار شوهرم لباس سفید عروس پوشیده و توی چشمانش غرور موج میزند؟!
شهریار که میگفت همه چیز قراردادی و صوری است، میگفت موقت است!
هنوز یک هفته هم نشده بود! بعد از آن روزِ نحسی که دکتر جلوی شهریار آبِ پاکی را روی دستم ریخت و گفت که دیگر مادر نمیشوم، هنوز یک هفته با هم سر روی یک بالشت نگذاشته بودیم که شهریار طاقتش تمام شد! یک روز من را مقابلش نشاند، صاف توی چشمانم زل زد و گفت:
"زنمی، دوسِت دارم! ولی ازم نخواه قید پدر شدنمو بزنم!"
و من هیچوقت عاشقی را با خودخواهی و بیرحمی یاد نگرفتم! مردِ من مرد بود! من بودم که نازا بودم. انصاف نبود اگر بخواهم جلوی رویاهایش قد علم کنم. باید راه میآمدم با دلش، باید کوتاه میآمدم...
و حالا...
حالا توی اتاق عقد این محضر، گوشهای ایستادم تا محرم شدنِ زنی دیگر را به شهریارم ببینم. قرار است همه چیز صوری باشد، موقتی باشد. این زن قرار است شهریار من را پدر کند و بعد هم بساطش را جمع کند و از زندگیام برود. اما...
پس چرا مثل یک عروس واقعی لباس سفید پوشیده؟ چرا لبخند میزند؟ چرا نگاهش به من پر از حس پیروزی است؟
- سرکار خانمِ ارغوان کاویانی، آیا وکیلم؟
عاقد میپرسد و نمیدانم چرا جان از پاهای من میرود. روی نزدیکترین صندلی مینشینم و شهریار بالاخره سر بلند میکند! بالاخره نگاهم میکند. نگاهم به چشمانش، بیصدا فریاد میزند که تمامش کن! دل بکن از آرزوهایت! نفسم را نگیر! اما شهریار...
دوباره سر به زیر میاندازد و من و غرور و زنانگی و عاشقانههایم را زیر پایش له میکند!
- بله!
دنیا دور سرم میچرخد و هیچکس حال من را نمیبیند؛ حالِ زنی را که هفت سال زندگی مشترکش به آخر خط رسیده. عاقد اینبار از شهریار میپرسد و من نفس نمیکشم! زمین نمیچرخد، زمان نمیگذرد. همه چیز شبیه آخر دنیاست؛ شبیه به یک دقیقه مانده تا قیامت...
شهریار سر به زیر، به جای خالیِ حلقهاش نگاه میکند؛ حلقهای که من توی دستش انداخته بودم و هفت سال از انگشتش در نیامده بود! صبح یک ساعت قبل از این که به محضر بیاییم، جلوی چشم خودم، حلقه را از دستش بیرون آورد. با هم به محضر آمدیم و بیهم قرار است از این در بیرون برویم؛ من تنها و او با عروس جدیدش...
- بله!
بله میگوید و از اینجا به بعد، دیگر دنیای من یک تکه سیاهی مطلق است. مثل جنازهای در انتظارِ دفن شدن، همانجا مینشینم و مردَم حلقه توی دست عروسش میاندازد. عسل در دهان هم میگذارند و من چه جانی دارم که اینها را میبینم و هنوز هم زندهام؟ نمیدانم...
خواهر عروس، پسرکِ دو سالهی ارغوان را میآورد و آن را به آغوش شهریار من میسپارد. عروسِ مجلس، زن مطلقهای که روزی کارمند شرکت شهریار بود و حالا جای من را توی زندگیاش گرفته، مغرورانه نگاهم میکند و نگاه او به درک! شهریارم چرا دیگر من را نمیبیند؟ چرا انقدر با پسرکِ ارغوان گرم گرفته و میخندد؟ آنقدر محو او هستم که نمیفهمم ارغوان کِی سمت من میآید.
- میبینی چقدر شوهرت حالش با پسر من خوبه؟
پوزخند میزند:
- البته شوهر تو که نه، الان دیگه شوهر منه!
با تهماندهی جانم، میان بینفسی لب میزنم:
- دلتو خوش نکن، موقته!
پوزخند لعنتیاش کش میآید:
- تا همینجاشم تو خوابت نمیدیدی نیهان خانوم! تا اینجا که اومدم، حالا فقط بشین نگاه کن چجوری شهریار رو رام خودم میکنم. یه کاری میکنم طلاقت بده، شک نکن!
دیگر ماندن در این مجلس توی توانم نیست. نگاه آخر را به شهریار میاندازم و او سرش آنقدر گرم پسرک است که من را نمیبیند. از محضر بیرون میروم، برای اولین ماشین دست بلند میکنم و سوار میشوم. توی راه، پیامکی از طرف شهریار برایم میآید:"ببخش که نمیتونم بیام دنبالت. فردا صبح برمیگردم خونه..."
با درد میخندم. فردا صبح! فردای اولین شب ازدواجش با ارغوان! میخواهد بیاید و توی صورتم بزند که کار را تمام کرده؟ که شبش را با کسی جز من صبح کرده و حالا من باید منتظر ثمرهی شب رویاییشان باشم؟ نه، نمیتوانم عطر زنی دیگر را روی تن شهریار استشمام کنم و دم نزنم. مرد من حق پدر شدن دارد، منم اما حق دارم اگر نخواهم او را با کسی شریک باشم! منم حق دارم اگر نمیخواهم مثل احمقها توی این زندگی بمانم و ببینم که ارغوان از شوهر من حامله میشود!
برایش مینویسم:"نیا، بمون پیش زنت. من دیگه مزاحم زندگیت نمیشم. دارم میرم درخواست طلاق بدم..."
با صدای ترمز شدید ماشین...
https://eitaa.com/joinchat/82969170C62b36b202b
هشدار: این رمان مخصوص بزرگسال است.❗️
هدایت شده از تبلیغات همسران💓
35.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مشارکت در بزرگترین #حلیم_نذری 🍲
🔻طبق روال هرساله در روز شهادت امام رضا(ع) میخوایم در کنارتون #بزرگترین_حلیم_نذری رو در مناطق محروم سیستان و بلوچستان طبخ و توزیع کنیم.
شماره کارت(کلیک کنید کپی میشه):
6063731181316234
6104338800569556شماره شبا:
IR710600460971015932937001به نام هیئت حضرت رقیه(س) همه یا علی بگید ، دمتون گرم😍
ارباب
مشارکت در بزرگترین #حلیم_نذری 🍲 🔻طبق روال هرساله در روز شهادت امام رضا(ع) میخوایم در کنارتون #بزرگ
🔻 کسانی که هنوز توفیق پیدا نکردند برای محرم و اربعین کمک کنند ، شهادت امام رضا(ع) آخرین فرصت برای کمک به عزاداری این دو ماه است.
پس این فرصت رو از دست ندید!!
✅این مجموعه مورد تایید و اعتماد کانال ما است و میتونید با خیال راحت به این موکب کمک کنید.
لطفاً بعد واریز رسیدتون رو به آیدی زیر بفرستید:
@Mehdi_Sadeghi_ir
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
اگه گارد خاص مذهبی با قیمت مناسب میخوای ؛ این جارو بهت پیشنهاد میکنم، محشررررررره😍🤏🏽
یه گالری توپ تاسیس کردن💛📱
𓍢 ִֶָ https://eitaa.com/joinchat/549191776Cb2660961dc 𓍢 ִֶָ
لطفا در حفظ ذوقِ خود
کوشا باشید🥰🌸🪄..'
◡̈
#چندقدمیباماهمراهشو🛍
#رمان_چرا_او
#پارت_434
با چهرهای گرم صورتم را به سمتش برگرداندم و پرسیدم:
- الان داخل چی باید چایی بریزیم؟!
انگار که تازه این موضوع را یادش آمده بود.. لعنتی زیرلب برای خودش فرستاد..
میخواست از جایش بلند شود که دستام را روی پایش گذاشتم و گفتم:
- من میارم، تو پیش بچه ها بشین.. فقط لطفا دعوا نکنید!!..
شاهان لبخندی زد و چیزی نگفت..
به آرامی از جایم بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.
در حین اینکه استکان ها را روی سینی گذاشتم، صدای خنده و بازی بچهها ار حیاط به گوش میرسید.
چند دقیقه بعد، وقتی استکان های موردنظرم را برداشتم، با یک حس خوب به حیاط برگشتم.
شاهان در حال بازی با بچهها بود و صدای خندههایشان فضای حیاط را پر کرده بود.
تعجبی عمیق درونم را فرا گرفته بود.. چطور ممکن بود ماهور اینطور بلند بخندد...
تعجبم را پنهان کردم و چیزی به روی خودم نیاوردم، تا کسی اذیت نشود..
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
❌آیا عوارض چای اسانس دار رو میدونی؟
☕️#چای_ارگانیک اردیبهشت ۱۴۰۳
.
🔴رنگ ،عطر و بو طبیعی و دلنشین
🔴طعم و مزه گس و مطبوع
🔴ضمانت مرجوعی
اگه میخوای #تخفیف ویژه بگیری ، چای خوبم گیرت بیاد بزن رو لینک👇
https://eitaa.com/joinchat/1466171639Cf9e1bc8acb
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
📛سلامتی حق مسلم شماست😊
طب سنتی اسلامی در دنیای امروز سلامتی را به شما هدیه میده✅
❌اگر دارای مشکلات زناشویی
اعتیاد
یا دیابت هستید
این پیام را کلیک کنید
این کانال شفا را به خیلی از هموطنان هدیه داده از دستش ندید👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2064253292C9280d1568b
✅️معتبر ترین کانال ایتا در زمینه طب سنتی✅️
🧾برای اقدام و تشکیل پرونده ، فرم ویزیت رو پر کن📋
https://formafzar.com/form/yv9a1
https://formafzar.com/form/yv9a1