eitaa logo
ارباب
4.7هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
907 ویدیو
6 فایل
آری به راستی که تمام وجودم به تویی آغشته شده که زاده‌ی آرامشی.🖇️♥️. #تبلیغات 👇👇 http://eitaa.com/joinchat/1871446027C496dce5861
مشاهده در ایتا
دانلود
اشک مرا به غربت مولا زیاد کن سوز مرا به روضه زهرا زیاد کن یافاطرُ به عمر کم فاطمه قسم روزیِ ما را زیاد کن .
@m_madahiمداحی آنلاین - نماهنگ ننه زهرا - حسین ستوده.mp3
زمان: حجم: 4.5M
🍃اومدی سایه‌ی رو سرم شدی دیدی بی بال و پرم پرم شدی مهربونیت با همه فرق می‌کنه مهربون بودی که مادرم شدی 🏴 مداح
@m_madahiمداحی آنلاین - نماهنگ خط امان فاطمه - حسن عطایی.mp3
زمان: حجم: 5.9M
🍃اونی که بین خلایق خدا نادره مادره مادره 🍃بهترین رفیقمه دارم باهاش خاطره مادره مادره 🏴 مداح
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
😱 دو میلیون تخفیف!! دوخت کیف و کوله پشتی رو کاملا یاد بگیر و با یه چرخ ساده برای خودت درآمد زایی کن. فرصت محدود و استثنایی حتما عضو بشید و خودتون ببینید👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2052260677C7f84a2eabe
هر وقت ۵ نفر رفتید پارت بعدی میاد😍😍☝️
یه نفر رفته کلا❌😡☝️
۲ نفر مونده😍😍😍☝️
چند دقیقه بعد پارتو میزارم
Some memorise never leave your bones like salt in the sea; they become part of you and you carry them. برخی از خاطرات هرگز استخوانهای شما را مانند نمک در دریا ترک نمی کنند. آنها بخشی از شما می شوند و شما آنها را حمل می کنید.
هدایت شده از تبلیغات همسران💓
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺حاج حسین یکتا: هر چی میتونید به آوارگان لبنان کمک کنید! 🔵مشارکت فوری جهت کمک رسانی به مردم عزیز لبنان و غزه ▫️شماره کارت:
6063731181316234
6104338800569556
(روی شماره بزنید کپی می‌شود) ▫️شماره شبا:
IR710600460971015932937001
بنام هیئت حضرت رقیه (س) 👆👆👆
ارباب
🔺حاج حسین یکتا: هر چی میتونید به آوارگان لبنان کمک کنید! 🔵مشارکت فوری جهت کمک رسانی به مردم عزیز لب
🔴 پیام مهم و فوری حاج حسین یکتا رو در این شرایط لبنان ببینید این ویدئو رو برای دوستان خود ارسال کنید و در پویش و مسیر دفاع از مظلوم والسابقون السابقون باشید!☺️ لطفاً بعد واریز رسیدتون رو به آیدی زیر بفرستید: @Mehdi_Sadeghi_ir
💗 ⊰᯽⊱┈──╌❊🕊️🤍❊╌──┈⊰᯽⊱ شاید برای آروم کردن قلبم، باید به حرف مغزم گوش کنم. اما کار منطقی چیه؟ منطق‌ام امشب که بهش نیاز دارم، کمتر خودش رو نشون می‌ده! مثل اینکه شریفی متوجه سست شدن قدم‌هام برای رفتن شده. فکری که برای در رفتن از زیر بار این ننگ، توی سرم پروردنده بودم رو با گفتن جمله‌ای، ماهرانه بیرون می‌کنه: _ما این راهو تا نصفه اومدیم، بهتره منتظر رسیدن به انتهاش باشیم. پلک‌هام رو روی هم می‌فشارم. حقیقت اینه که فرار، چاره کار نیست. با فشار ملایمی که به شونه‌ام وارد می‌کنه، من رو دعوت به نشستن می‌کنه که گره‌ای میون ابرو‌هام می‌نشینه. با کلافگی دستش رو کنار می‌زنم. من رو مثل بچه‌ای کنترل می‌کنه و این برام خوشایند نیست. به حرمت کمک‌هایی که ازم دریغ نکرده، عصبانیتم از این کارش رو با لحن مشوش‌ام، مهار می‌کنم: _من نمی‌تونم وقتی پدرش متوجه ماجرا می‌شه، توی صورتش نگاه کنم. صدای ملایم‌اش رو می‌شنوم: _من باهاشون صحبت می‌کنم. لازم نیست نگران باشید. قرار نیست ایشون از اتفاقات خصوصی بین شما خبردار بشن. مسائل مهم ترین برای بازگو کردن هست. با این حرف‌اش انگار... ⊰᯽⊱┈──╌❊🕊️🤍❊╌──┈⊰᯽⊱