eitaa logo
ذاکرین آل الله
361 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
442 فایل
( متن اشعار؛سبکها وفایلهای صوتی ایام ولادت و شهادت ائمه اطهار(ع) ومناسبتها ی ملی و مذهبی التماس دعا حاج غلامرضا سالار 09351601259 . شماره جهت ارتباط با مدیر کانال...
مشاهده در ایتا
دانلود
ای‌که از عطرِ نگاهت سازِ باران می‌چکد یمنِ هرچه مقدمت خیرِ فراوان می‌چکد بس‌که از چشمِ تو بسمِ اللهِ رحمن می‌چکد هر زمان لب تَر کنی آیاتِ قرآن می‌چکد روشنی بخـشـیده عـالم را بهـارِ دانشت می‌درخـشد ماه و اَنجُم در مدارِ دانشت گبر و کافر از نگاهِ تو مسلمان می‌شود عالَم از نیمه‌نگاهت غرقِ عرفان می‌شود یثربِ تـفـتـیده از یُمنت بهاران می‌شود عقل‌ها از فهم و ادراکِ تو حیران می‌شود مکـتـبِ ما تا ابد الـهـامِ قال الباقر است عزتِ اسلام و دین با نامِ قال الباقر است بـاقــرِ آلِ عـبـا ای مـقـتـدای عـاشـقــان دانش از نامِ تو آوازه گرفـته در جهـان دامنِ سـبـزِ تو گـشـته مـأمـنِ افـلاکـیان نامِ تو شد سیّد و بحـرالعـلـومِ شیـعـیـان پای دَرست شانـه‌های ماه زانـو می‌زند در ثنا و مدحِ تو خورشید هوهو می‌زند باقرالعِلم است و حقّا وارثِ علمِ خداست شهریارِ مُلکِ دین و عطرِ پاکِ انبیاست در نگاهش خاطراتِ درد و رنجِ کربلاست با زبانِ کودکی مرثیه خوانِ لاله‌هاست سـیـنـه‌اش گـنجـیـنۀ آیاتِ قـرآنِ نـفـیـس مملو از نورِ خدا و دانش و فِقه و حدیث آمـده مـاهِ رجـب مـاهِ مـنـاجـات و دعـا بارالهـا چـشـمِ ما و لـطـفِ بـی‌حـدِّ شما چـنـتۀ خالیِ ما و این همه جرم و خطا عفو کن ما را بحقِ پنـجـمـین نـورِ ولا با دعای یا من اَرجُوهَت دلم بی‌تاب شد در مسیرِ بندگی از جامِ تو سیراب شد! .
چـو اشک، پـرده‌نـشـین جـمـال دلـدارم به شوق نیـمـه‌نـگـاهش، هزار دل دارم اگرچه در صف عشاق، نیست مقـدارم "بهای وصل، اگر جان بود خـریدارم" شده است محضر او نیمه‌های شب حاضر غـلام و نـوکـر درگـاه حـضـرت بـاقـر چو پرده از رخ زیبای او خدا برداشت به خاک مقدم او قبله سر به سجده گذاشت به پای فاطمه سجاد، ریخت آنچه که داشت بدون پرده بگویم، که مادرش گل کاشت نماز شوق بخوان عبد سرمد آمده است بگو به خلـق، دوباره محـمـد آمده است ببـنـد حجـلـۀ گـل، گـل بریـز در پـایش بـبـین جـمـال خـداونـد را به سـیـمـایش بگـو درود خـدا بر سـرشـت و آبـایـش بخـوان سلام خـلائق به روی زیـبایـش نسیم روضۀ رضوان، شـمـیم انـفاسـش بهار، گم شده در کوچه‌های احساسـش چو در مـیانۀ گـهـواره می‌زنـد لبـخـنـد کـبـوتـر دل جـبـریـل مـی‌رهـد از بـنـد به قطره قطرۀ اشکش، به چشم او سوگند ز غیر او به خـدا زود می‌شود دل کند نوشته با خط زر، خطّ سرنوشت اینجاست بهشت از که بجوئیم تا بهشت اینجاست طلایـه‌دار بـهـشـت اسـت زائـر کـویش هـزار لـیـلـۀ قــدر اسـت لـیـلـۀ مـویـش سجـود می‌کـند عـالـم به طاق ابـرویش هـزار بوسه بچـیـنـد فـرشـته از رویش خدای کعبۀ دنـیـایی از نـجـوم است او چراغ شب زدگان، باقرالعلوم است او رسیده آنکه خـدا مـنـصب امـامـش داد ز تـیغ عـلـم لـدُن، قـدرت قـیـامـش داد عبای سلـطـنـتی هـدیه بر غـلامـش داد ندیـده خـتـم رسـل بـارهـا سـلامـش داد به روز حشر، که دلها ز بی‌کسی تنگ است بدون مُهر ولایش، کُمیت ما لنگ است به چـهـره، آیـنـه‌ای مـحـو کـبـریا دارد اگر به کعبه صفاهست از او صفا دارد سخا و جود و کرم همچو مجـتبی دارد مدال جان به کـف از شاه کـربـلا دارد دوباره حاجت سینه‌زنان روا شده است به یـاد او دل ما بـاز کـربـلا شده است ضریح و مقـبرۀ خاکی‌اش بهشت برین ز اشک زائر او گشته خاک، عطرآگین هـزار مـرتـبـه با گریه جـبـرئـیل امـین به روی سینۀ پرسـوز من نوشته چنین دلی به وسعت عشـقـش وسیع دارم من هـنـوز حـسـرت طوف بـقـیـع دارم من دمـی که آه ز دل‌هـا رحــیـل مـی‌بـنــدد مـسـیـر اشـک مرا رود نـیـل مـی‌بـنـدد چو آفـتـاب به قـبـرش دخـیـل می‌بـنـدد ز شـعـله راه به روی خـلـیـل می‌بـنـدد دوباره در وسط جشن، مضطرم کردند ضریح سیـنه هر شیعه را حـرم کردند رضا دین پرور
دنـیـا سـیـاه بـود کـه نـوری بـلـنـد شـد خـورشـیـد از کـرانـۀ دوری بـلـند شد در بین شـهـر نـغـمـۀ شـوری بلـند شد در دشت جهل، سرو شعوری بلند شد بـالاتـریـن تـفـکـر آدم!، خــوش آمـدی کامـل‌ترین تعـقـل عـالـم!، خوش آمدی مکـتب نـشـسـته بود که ناگـاه پـا شدی در عـصرِ لال بودن منبر، صدا شدی بـر شـانـۀ تـفـکــر شـیـعـه عـبـا شـدی تو پـنـجـمـین تـشـرف تـوحـید ما شدی در جـادۀ شریـعـت نُطـق‌َت، مسافـریم ما شـیـعـیـانِ خـط به خـطِ قـالَ باقـریم تـو امــتــداد نــافــلــه‌هـای مـحــمــدی تـعـقـیـب‌هـای بـعـد عـشـای مـحـمـدی شــخـصـاً کـلــیـددار حـرای مـحـمـدی آئــیــنــۀ تـــمـــام‌نــمــای مــحـــمـــدی تصویـر با مـلاحت روح خـدا!، سـلام ای دومـین پـیـمـبـر ایـمـان ما!، سـلام بر روح هرچه علم، بدن کیست مثل تو طوبای فـهم، بین چـمن کیست مثل تو شیرین ترین بیان سخن کیست مثل تو تلفیقی از حسین و حسن کیست مثل تو! مـهــتـاب بـام ایـن دو بــرادر درآمــده ایـنگـونـه دلـربـا‌ شـدن از تـو بـرآمـده در کوچه‌باغِ بحث شـبی که قـدم زدی تـنـهـا ز لـفـظِ آیـۀ تــطـهـیــر دم زدی بر قلـّـه‌هـای قـلب نَـصاری عـلم زدی زیـبـاتـریـن مـنـاظـره‌هـا را رقـم زدی پس واجب است از هُنرت استفاده کرد بـایـد فـنـون بـحـث شـما را پـیاده کرد ای خوش‌به‌حال هرکه درت را رها نکرد خود را کـنار سـفـرۀ بیـگـانه جا نکرد هـنگـام فـقـر غـیر شما را صدا نکـرد آن‌کس زُراره شد، که به زر اعتنا نکرد ظرف مرا شکسته‌سبوی‌َت کُنی خوش است ما را به جبر جابرِ کوی‌َت کنی خوش است در صُلح آب و آتش ما جنگ نیست که آن دل که مبتلای تو شد تنگ نیست که ذاتی که جنس آینه شد سنگ نیست که هرکس کُمِیت عشق تو شد، لنگ نیست که اهل قلم؛ به نون و قلم؛ هست چاکرت ای هرچه شاعر است به قربان شاعرت باید برات گـنـبـدی از زر درست کرد رو به مزار خـاکی تو در درست کرد عطر نفیسی از گُل قمصر درست کرد پـائـین پایِ قـبر تو مـنـبـر درست کرد صحن تو را شبـیه گـوهرشاد می‌کـنیم خـاک بـقـیـع را حـسـن‌آبـاد مـی‌کـنـیـم 🌹🌹یا ربَّ الحُسَین بِحَقِّ الحُسَین اِشفِ صَدرِ الحُسَین بِظُهورِ الحُجَّة🌹🌹
مـدیـنـه بـار دگـر، جـلـوه‌ای دگر دارد شمیم عـاطـفـت از پـیـش، بیـشتر دارد به کوچه باغ مدیـنه، گـلاب می‌پـاشـند نسیم عشق، از آن رهگذر، گـذر دارد گُلی شکفت؛ که محراب سبز طاعت حق ز اشک نیمه‌شب او، شکوه و فر دارد مهی دمید، که در آسمان دانش و فضل رُخش، نشانه ز والشمس و القمر دارد به اهل عـلـم بـگـو، بـاقـر الـعـلـوم آمد کسی رسـیـد که از رازهـا خـبـر دارد کلام اوست پُر از این حلاوت و، پیداست به روی لعل لبش، تُنگی از شکر دارد به شکـر این گل نـورسـته، سیّد سجّـاد دوبــاره سـجـده به درگـاه دادگـر دارد به شـوق دیـدن گـلـزار آرزو و امـیــد پـدر نـظـاره بـه رخـسـارۀ پـســر دارد پُرا ز شمیم بهـشتی شود فضا، این گُل ز روی غنچۀ خود چون که بوسه بر دارد رواست گرکه بگویم حسین، از قدمش ز اشک شوق به دامان خود گُهر دارد از آن سپیده که سر زد ز چهره‌اش، دیدند که در فروغ رُخش، جلـوۀ سحر دارد ز شوق مقدم دریا شکاف علم و کـمال به هر که می‌نگـرم، عـالمی دگر دارد بـیـا بـه بــزم ســرور ســلالــۀ زهــرا که فاطـمه به چـنین محـفـلی نظر دارد سعـادتی‌ست کسی را که از محـبّت او بــرای آخــرتـش تــوشــۀ ســفــر دارد در آرزوی مدینه «وفایی» از ره دور در انتـظـار نگاهـش دو چـشم تر دارد 🌹🌹یا ربَّ الحُسَین بِحَقِّ الحُسَین اِشفِ صَدرِ الحُسَین بِظُهورِ الحُجَّة🌹🌹
ای‌که از عطرِ نگاهت سازِ باران می‌چکد یمنِ هرچه مقدمت خیرِ فراوان می‌چکد بس‌که از چشمِ تو بسمِ اللهِ رحمن می‌چکد هر زمان لب تَر کنی آیاتِ قرآن می‌چکد روشنی بخـشـیده عـالم را بهـارِ دانشت می‌درخـشد ماه و اَنجُم در مدارِ دانشت گبر و کافر از نگاهِ تو مسلمان می‌شود عالَم از نیمه‌نگاهت غرقِ عرفان می‌شود یثربِ تـفـتـیده از یُمنت بهاران می‌شود عقل‌ها از فهم و ادراکِ تو حیران می‌شود مکـتـبِ ما تا ابد الـهـامِ قال الباقر است عزتِ اسلام و دین با نامِ قال الباقر است بـاقــرِ آلِ عـبـا ای مـقـتـدای عـاشـقــان دانش از نامِ تو آوازه گرفـته در جهـان دامنِ سـبـزِ تو گـشـته مـأمـنِ افـلاکـیان نامِ تو شد سیّد و بحـرالعـلـومِ شیـعـیـان پای دَرست شانـه‌های ماه زانـو می‌زند در ثنا و مدحِ تو خورشید هوهو می‌زند باقرالعِلم است و حقّا وارثِ علمِ خداست شهریارِ مُلکِ دین و عطرِ پاکِ انبیاست در نگاهش خاطراتِ درد و رنجِ کربلاست با زبانِ کودکی مرثیه خوانِ لاله‌هاست سـیـنـه‌اش گـنجـیـنۀ آیاتِ قـرآنِ نـفـیـس مملو از نورِ خدا و دانش و فِقه و حدیث آمـده مـاهِ رجـب مـاهِ مـنـاجـات و دعـا بارالهـا چـشـمِ ما و لـطـفِ بـی‌حـدِّ شما چـنـتۀ خالیِ ما و این همه جرم و خطا عفو کن ما را بحقِ پنـجـمـین نـورِ ولا با دعای یا من اَرجُوهَت دلم بی‌تاب شد در مسیرِ بندگی از جامِ تو سیراب شد!
چـو اشک، پـرده‌نـشـین جـمـال دلـدارم به شوق نیـمـه‌نـگـاهش، هزار دل دارم اگرچه در صف عشاق، نیست مقـدارم "بهای وصل، اگر جان بود خـریدارم" شده است محضر او نیمه‌های شب حاضر غـلام و نـوکـر درگـاه حـضـرت بـاقـر چو پرده از رخ زیبای او خدا برداشت به خاک مقدم او قبله سر به سجده گذاشت به پای فاطمه سجاد، ریخت آنچه که داشت بدون پرده بگویم، که مادرش گل کاشت نماز شوق بخوان عبد سرمد آمده است بگو به خلـق، دوباره محـمـد آمده است ببـنـد حجـلـۀ گـل، گـل بریـز در پـایش بـبـین جـمـال خـداونـد را به سـیـمـایش بگـو درود خـدا بر سـرشـت و آبـایـش بخـوان سلام خـلائق به روی زیـبایـش نسیم روضۀ رضوان، شـمـیم انـفاسـش بهار، گم شده در کوچه‌های احساسـش چو در مـیانۀ گـهـواره می‌زنـد لبـخـنـد کـبـوتـر دل جـبـریـل مـی‌رهـد از بـنـد به قطره قطرۀ اشکش، به چشم او سوگند ز غیر او به خـدا زود می‌شود دل کند نوشته با خط زر، خطّ سرنوشت اینجاست بهشت از که بجوئیم تا بهشت اینجاست طلایـه‌دار بـهـشـت اسـت زائـر کـویش هـزار لـیـلـۀ قــدر اسـت لـیـلـۀ مـویـش سجـود می‌کـند عـالـم به طاق ابـرویش هـزار بوسه بچـیـنـد فـرشـته از رویش خدای کعبۀ دنـیـایی از نـجـوم است او چراغ شب زدگان، باقرالعلوم است او رسیده آنکه خـدا مـنـصب امـامـش داد ز تـیغ عـلـم لـدُن، قـدرت قـیـامـش داد عبای سلـطـنـتی هـدیه بر غـلامـش داد ندیـده خـتـم رسـل بـارهـا سـلامـش داد به روز حشر، که دلها ز بی‌کسی تنگ است بدون مُهر ولایش، کُمیت ما لنگ است به چـهـره، آیـنـه‌ای مـحـو کـبـریا دارد اگر به کعبه صفاهست از او صفا دارد سخا و جود و کرم همچو مجـتبی دارد مدال جان به کـف از شاه کـربـلا دارد دوباره حاجت سینه‌زنان روا شده است به یـاد او دل ما بـاز کـربـلا شده است ضریح و مقـبرۀ خاکی‌اش بهشت برین ز اشک زائر او گشته خاک، عطرآگین هـزار مـرتـبـه با گریه جـبـرئـیل امـین به روی سینۀ پرسـوز من نوشته چنین دلی به وسعت عشـقـش وسیع دارم من هـنـوز حـسـرت طوف بـقـیـع دارم من دمـی که آه ز دل‌هـا رحــیـل مـی‌بـنــدد مـسـیـر اشـک مرا رود نـیـل مـی‌بـنـدد چو آفـتـاب به قـبـرش دخـیـل می‌بـنـدد ز شـعـله راه به روی خـلـیـل می‌بـنـدد دوباره در وسط جشن، مضطرم کردند ضریح سیـنه هر شیعه را حـرم کردند رضا دین پرور
دنـیـا سـیـاه بـود کـه نـوری بـلـنـد شـد خـورشـیـد از کـرانـۀ دوری بـلـند شد در بین شـهـر نـغـمـۀ شـوری بلـند شد در دشت جهل، سرو شعوری بلند شد بـالاتـریـن تـفـکـر آدم!، خــوش آمـدی کامـل‌ترین تعـقـل عـالـم!، خوش آمدی مکـتب نـشـسـته بود که ناگـاه پـا شدی در عـصرِ لال بودن منبر، صدا شدی بـر شـانـۀ تـفـکــر شـیـعـه عـبـا شـدی تو پـنـجـمـین تـشـرف تـوحـید ما شدی در جـادۀ شریـعـت نُطـق‌َت، مسافـریم ما شـیـعـیـانِ خـط به خـطِ قـالَ باقـریم تـو امــتــداد نــافــلــه‌هـای مـحــمــدی تـعـقـیـب‌هـای بـعـد عـشـای مـحـمـدی شــخـصـاً کـلــیـددار حـرای مـحـمـدی آئــیــنــۀ تـــمـــام‌نــمــای مــحـــمـــدی تصویـر با مـلاحت روح خـدا!، سـلام ای دومـین پـیـمـبـر ایـمـان ما!، سـلام بر روح هرچه علم، بدن کیست مثل تو طوبای فـهم، بین چـمن کیست مثل تو شیرین ترین بیان سخن کیست مثل تو تلفیقی از حسین و حسن کیست مثل تو! مـهــتـاب بـام ایـن دو بــرادر درآمــده ایـنگـونـه دلـربـا‌ شـدن از تـو بـرآمـده در کوچه‌باغِ بحث شـبی که قـدم زدی تـنـهـا ز لـفـظِ آیـۀ تــطـهـیــر دم زدی بر قلـّـه‌هـای قـلب نَـصاری عـلم زدی زیـبـاتـریـن مـنـاظـره‌هـا را رقـم زدی پس واجب است از هُنرت استفاده کرد بـایـد فـنـون بـحـث شـما را پـیاده کرد ای خوش‌به‌حال هرکه درت را رها نکرد خود را کـنار سـفـرۀ بیـگـانه جا نکرد هـنگـام فـقـر غـیر شما را صدا نکـرد آن‌کس زُراره شد، که به زر اعتنا نکرد ظرف مرا شکسته‌سبوی‌َت کُنی خوش است ما را به جبر جابرِ کوی‌َت کنی خوش است در صُلح آب و آتش ما جنگ نیست که آن دل که مبتلای تو شد تنگ نیست که ذاتی که جنس آینه شد سنگ نیست که هرکس کُمِیت عشق تو شد، لنگ نیست که اهل قلم؛ به نون و قلم؛ هست چاکرت ای هرچه شاعر است به قربان شاعرت باید برات گـنـبـدی از زر درست کرد رو به مزار خـاکی تو در درست کرد عطر نفیسی از گُل قمصر درست کرد پـائـین پایِ قـبر تو مـنـبـر درست کرد صحن تو را شبـیه گـوهرشاد می‌کـنیم خـاک بـقـیـع را حـسـن‌آبـاد مـی‌کـنـیـم 🌹🌹یا ربَّ الحُسَین بِحَقِّ الحُسَین اِشفِ صَدرِ الحُسَین بِظُهورِ الحُجَّة🌹🌹
مـدیـنـه بـار دگـر، جـلـوه‌ای دگر دارد شمیم عـاطـفـت از پـیـش، بیـشتر دارد به کوچه باغ مدیـنه، گـلاب می‌پـاشـند نسیم عشق، از آن رهگذر، گـذر دارد گُلی شکفت؛ که محراب سبز طاعت حق ز اشک نیمه‌شب او، شکوه و فر دارد مهی دمید، که در آسمان دانش و فضل رُخش، نشانه ز والشمس و القمر دارد به اهل عـلـم بـگـو، بـاقـر الـعـلـوم آمد کسی رسـیـد که از رازهـا خـبـر دارد کلام اوست پُر از این حلاوت و، پیداست به روی لعل لبش، تُنگی از شکر دارد به شکـر این گل نـورسـته، سیّد سجّـاد دوبــاره سـجـده به درگـاه دادگـر دارد به شـوق دیـدن گـلـزار آرزو و امـیــد پـدر نـظـاره بـه رخـسـارۀ پـســر دارد پُرا ز شمیم بهـشتی شود فضا، این گُل ز روی غنچۀ خود چون که بوسه بر دارد رواست گرکه بگویم حسین، از قدمش ز اشک شوق به دامان خود گُهر دارد از آن سپیده که سر زد ز چهره‌اش، دیدند که در فروغ رُخش، جلـوۀ سحر دارد ز شوق مقدم دریا شکاف علم و کـمال به هر که می‌نگـرم، عـالمی دگر دارد بـیـا بـه بــزم ســرور ســلالــۀ زهــرا که فاطـمه به چـنین محـفـلی نظر دارد سعـادتی‌ست کسی را که از محـبّت او بــرای آخــرتـش تــوشــۀ ســفــر دارد در آرزوی مدینه «وفایی» از ره دور در انتـظـار نگاهـش دو چـشم تر دارد 🌹🌹یا ربَّ الحُسَین بِحَقِّ الحُسَین اِشفِ صَدرِ الحُسَین بِظُهورِ الحُجَّة🌹🌹
ای‌که از عطرِ نگاهت سازِ باران می‌چکد یمنِ هرچه مقدمت خیرِ فراوان می‌چکد بس‌که از چشمِ تو بسمِ اللهِ رحمن می‌چکد هر زمان لب تَر کنی آیاتِ قرآن می‌چکد روشنی بخـشـیده عـالم را بهـارِ دانشت می‌درخـشد ماه و اَنجُم در مدارِ دانشت گبر و کافر از نگاهِ تو مسلمان می‌شود عالَم از نیمه‌نگاهت غرقِ عرفان می‌شود یثربِ تـفـتـیده از یُمنت بهاران می‌شود عقل‌ها از فهم و ادراکِ تو حیران می‌شود مکـتـبِ ما تا ابد الـهـامِ قال الباقر است عزتِ اسلام و دین با نامِ قال الباقر است بـاقــرِ آلِ عـبـا ای مـقـتـدای عـاشـقــان دانش از نامِ تو آوازه گرفـته در جهـان دامنِ سـبـزِ تو گـشـته مـأمـنِ افـلاکـیان نامِ تو شد سیّد و بحـرالعـلـومِ شیـعـیـان پای دَرست شانـه‌های ماه زانـو می‌زند در ثنا و مدحِ تو خورشید هوهو می‌زند باقرالعِلم است و حقّا وارثِ علمِ خداست شهریارِ مُلکِ دین و عطرِ پاکِ انبیاست در نگاهش خاطراتِ درد و رنجِ کربلاست با زبانِ کودکی مرثیه خوانِ لاله‌هاست سـیـنـه‌اش گـنجـیـنۀ آیاتِ قـرآنِ نـفـیـس مملو از نورِ خدا و دانش و فِقه و حدیث آمـده مـاهِ رجـب مـاهِ مـنـاجـات و دعـا بارالهـا چـشـمِ ما و لـطـفِ بـی‌حـدِّ شما چـنـتۀ خالیِ ما و این همه جرم و خطا عفو کن ما را بحقِ پنـجـمـین نـورِ ولا با دعای یا من اَرجُوهَت دلم بی‌تاب شد در مسیرِ بندگی از جامِ تو سیراب شد! .
چـو اشک، پـرده‌نـشـین جـمـال دلـدارم به شوق نیـمـه‌نـگـاهش، هزار دل دارم اگرچه در صف عشاق، نیست مقـدارم "بهای وصل، اگر جان بود خـریدارم" شده است محضر او نیمه‌های شب حاضر غـلام و نـوکـر درگـاه حـضـرت بـاقـر چو پرده از رخ زیبای او خدا برداشت به خاک مقدم او قبله سر به سجده گذاشت به پای فاطمه سجاد، ریخت آنچه که داشت بدون پرده بگویم، که مادرش گل کاشت نماز شوق بخوان عبد سرمد آمده است بگو به خلـق، دوباره محـمـد آمده است ببـنـد حجـلـۀ گـل، گـل بریـز در پـایش بـبـین جـمـال خـداونـد را به سـیـمـایش بگـو درود خـدا بر سـرشـت و آبـایـش بخـوان سلام خـلائق به روی زیـبایـش نسیم روضۀ رضوان، شـمـیم انـفاسـش بهار، گم شده در کوچه‌های احساسـش چو در مـیانۀ گـهـواره می‌زنـد لبـخـنـد کـبـوتـر دل جـبـریـل مـی‌رهـد از بـنـد به قطره قطرۀ اشکش، به چشم او سوگند ز غیر او به خـدا زود می‌شود دل کند نوشته با خط زر، خطّ سرنوشت اینجاست بهشت از که بجوئیم تا بهشت اینجاست طلایـه‌دار بـهـشـت اسـت زائـر کـویش هـزار لـیـلـۀ قــدر اسـت لـیـلـۀ مـویـش سجـود می‌کـند عـالـم به طاق ابـرویش هـزار بوسه بچـیـنـد فـرشـته از رویش خدای کعبۀ دنـیـایی از نـجـوم است او چراغ شب زدگان، باقرالعلوم است او رسیده آنکه خـدا مـنـصب امـامـش داد ز تـیغ عـلـم لـدُن، قـدرت قـیـامـش داد عبای سلـطـنـتی هـدیه بر غـلامـش داد ندیـده خـتـم رسـل بـارهـا سـلامـش داد به روز حشر، که دلها ز بی‌کسی تنگ است بدون مُهر ولایش، کُمیت ما لنگ است به چـهـره، آیـنـه‌ای مـحـو کـبـریا دارد اگر به کعبه صفاهست از او صفا دارد سخا و جود و کرم همچو مجـتبی دارد مدال جان به کـف از شاه کـربـلا دارد دوباره حاجت سینه‌زنان روا شده است به یـاد او دل ما بـاز کـربـلا شده است ضریح و مقـبرۀ خاکی‌اش بهشت برین ز اشک زائر او گشته خاک، عطرآگین هـزار مـرتـبـه با گریه جـبـرئـیل امـین به روی سینۀ پرسـوز من نوشته چنین دلی به وسعت عشـقـش وسیع دارم من هـنـوز حـسـرت طوف بـقـیـع دارم من دمـی که آه ز دل‌هـا رحــیـل مـی‌بـنــدد مـسـیـر اشـک مرا رود نـیـل مـی‌بـنـدد چو آفـتـاب به قـبـرش دخـیـل می‌بـنـدد ز شـعـله راه به روی خـلـیـل می‌بـنـدد دوباره در وسط جشن، مضطرم کردند ضریح سیـنه هر شیعه را حـرم کردند رضا دین پرور
دنـیـا سـیـاه بـود کـه نـوری بـلـنـد شـد خـورشـیـد از کـرانـۀ دوری بـلـند شد در بین شـهـر نـغـمـۀ شـوری بلـند شد در دشت جهل، سرو شعوری بلند شد بـالاتـریـن تـفـکـر آدم!، خــوش آمـدی کامـل‌ترین تعـقـل عـالـم!، خوش آمدی مکـتب نـشـسـته بود که ناگـاه پـا شدی در عـصرِ لال بودن منبر، صدا شدی بـر شـانـۀ تـفـکــر شـیـعـه عـبـا شـدی تو پـنـجـمـین تـشـرف تـوحـید ما شدی در جـادۀ شریـعـت نُطـق‌َت، مسافـریم ما شـیـعـیـانِ خـط به خـطِ قـالَ باقـریم تـو امــتــداد نــافــلــه‌هـای مـحــمــدی تـعـقـیـب‌هـای بـعـد عـشـای مـحـمـدی شــخـصـاً کـلــیـددار حـرای مـحـمـدی آئــیــنــۀ تـــمـــام‌نــمــای مــحـــمـــدی تصویـر با مـلاحت روح خـدا!، سـلام ای دومـین پـیـمـبـر ایـمـان ما!، سـلام بر روح هرچه علم، بدن کیست مثل تو طوبای فـهم، بین چـمن کیست مثل تو شیرین ترین بیان سخن کیست مثل تو تلفیقی از حسین و حسن کیست مثل تو! مـهــتـاب بـام ایـن دو بــرادر درآمــده ایـنگـونـه دلـربـا‌ شـدن از تـو بـرآمـده در کوچه‌باغِ بحث شـبی که قـدم زدی تـنـهـا ز لـفـظِ آیـۀ تــطـهـیــر دم زدی بر قلـّـه‌هـای قـلب نَـصاری عـلم زدی زیـبـاتـریـن مـنـاظـره‌هـا را رقـم زدی پس واجب است از هُنرت استفاده کرد بـایـد فـنـون بـحـث شـما را پـیاده کرد ای خوش‌به‌حال هرکه درت را رها نکرد خود را کـنار سـفـرۀ بیـگـانه جا نکرد هـنگـام فـقـر غـیر شما را صدا نکـرد آن‌کس زُراره شد، که به زر اعتنا نکرد ظرف مرا شکسته‌سبوی‌َت کُنی خوش است ما را به جبر جابرِ کوی‌َت کنی خوش است در صُلح آب و آتش ما جنگ نیست که آن دل که مبتلای تو شد تنگ نیست که ذاتی که جنس آینه شد سنگ نیست که هرکس کُمِیت عشق تو شد، لنگ نیست که اهل قلم؛ به نون و قلم؛ هست چاکرت ای هرچه شاعر است به قربان شاعرت باید برات گـنـبـدی از زر درست کرد رو به مزار خـاکی تو در درست کرد عطر نفیسی از گُل قمصر درست کرد پـائـین پایِ قـبر تو مـنـبـر درست کرد صحن تو را شبـیه گـوهرشاد می‌کـنیم خـاک بـقـیـع را حـسـن‌آبـاد مـی‌کـنـیـم 🌹🌹یا ربَّ الحُسَین بِحَقِّ الحُسَین اِشفِ صَدرِ الحُسَین بِظُهورِ الحُجَّة🌹🌹
مـدیـنـه بـار دگـر، جـلـوه‌ای دگر دارد شمیم عـاطـفـت از پـیـش، بیـشتر دارد به کوچه باغ مدیـنه، گـلاب می‌پـاشـند نسیم عشق، از آن رهگذر، گـذر دارد گُلی شکفت؛ که محراب سبز طاعت حق ز اشک نیمه‌شب او، شکوه و فر دارد مهی دمید، که در آسمان دانش و فضل رُخش، نشانه ز والشمس و القمر دارد به اهل عـلـم بـگـو، بـاقـر الـعـلـوم آمد کسی رسـیـد که از رازهـا خـبـر دارد کلام اوست پُر از این حلاوت و، پیداست به روی لعل لبش، تُنگی از شکر دارد به شکـر این گل نـورسـته، سیّد سجّـاد دوبــاره سـجـده به درگـاه دادگـر دارد به شـوق دیـدن گـلـزار آرزو و امـیــد پـدر نـظـاره بـه رخـسـارۀ پـســر دارد پُرا ز شمیم بهـشتی شود فضا، این گُل ز روی غنچۀ خود چون که بوسه بر دارد رواست گرکه بگویم حسین، از قدمش ز اشک شوق به دامان خود گُهر دارد از آن سپیده که سر زد ز چهره‌اش، دیدند که در فروغ رُخش، جلـوۀ سحر دارد ز شوق مقدم دریا شکاف علم و کـمال به هر که می‌نگـرم، عـالمی دگر دارد بـیـا بـه بــزم ســرور ســلالــۀ زهــرا که فاطـمه به چـنین محـفـلی نظر دارد سعـادتی‌ست کسی را که از محـبّت او بــرای آخــرتـش تــوشــۀ ســفــر دارد در آرزوی مدینه «وفایی» از ره دور در انتـظـار نگاهـش دو چـشم تر دارد 🌹🌹یا ربَّ الحُسَین بِحَقِّ الحُسَین اِشفِ صَدرِ الحُسَین بِظُهورِ الحُجَّة🌹🌹