وسط داد و بیداد و دعوا یهو گفت منم.
حواسم نبود اصلا بپرسم ینی چی منم،
منم چی؟ فحشه؟ بد و بیراهه؟چیه
این منم؟؟ اما وقتی یه بار دیگه گفت منم
دیگه سکوت نکرد. داد زد منم، منم.
اینی که داری باهاش میجنگی منم، دشمن نیست، غریبه نیست، رهگذر کوچه خیابونم نیست، منم. نه شمشیر دستمه، نه سنگر گرفتم جلوت نه قراره باهات بجنگم. ببین دستام بالاست، تسلیمم. نه از ترس و نه بخاطر ناحق بودنم. فقط به حرمت عشقی که گاهی تو از یاد میبریش. یه وقتایی اگه سکوت میکنم در برابرت برای این نیست که حرفی برای گفتن ندارم یا نمی تونم جواب حرفاتو بدم. فقط برای اینه که حالیمه قرار نیست خراب کنیم چیزیو اگه بحثی هم هست برای بهتر شدنمونه. یادم نمیره اینی که جلوم وایساده تویی.
ولی تو انگار یادت میره اینی که داری زخم رو زخمش میزنی منم ..
بهش گفتم آدم کسیو که دوسداره اذیت نمیکنه
آقاجان اصلا آدم وقتی کسیو دوسداره میره بهش میگه دیگه.
اصلا اگه بره بگه پای حرفش میمونه دیگه.
هی رفتم اومدم حسرت به دلم موند یه دوستدارم ازش بشنوم..هی بهش گفتم:آدم وقتی یکیو دوسداره میره بهش میگه ها
نگفت!
دوسم داشت،وقتی باهام حرف میزد از رنگ صداش میفهمیدم اونقدرام بی حس نیست.وقتی یهو قهر میکرد غیرتی میشد میفهمیدم دوسم داره فقد به زبون نمیاره!
الان حال دلت خوبه جانِ من؟!
الان که رفتم
به غرورت میگی دوسش داری؟یا به درو دیوار خونه ؟
توی دلت بمن میگی دوسم داری یا به گلای پشت پنجرتون؟
بمن میگی یا به طلوع خورشید؟
بمن میگی یا به سیگار بهمنات؟
اصلا از اینا گذر کنیم..شما منو یادت میاد؟
یادت میاد سمت چپ سینم زندگی میکردی؟
یادت میاد هرجا میرفتم یه گوشه از فکرم باهام بودی؟
کاش یادت نیاد..اگه یادت بیاد ینی مث من باختی..بدم باختی.
Arcane !
آرکِین: صفت؛ راز، رازآلود، کسی که توسط عده ی کمی درک میشود.
ردمنسی: اسم؛
یکی رو دوست داشته باشی و اون هم تورو دوست داشته باشه.
ما عادت کردیم وقتی فیلم به تیتراژ رسید اگه تو خونه باشیم دستگاه رو خاموش میکنیم!
اگه تو سینما باشیم سالن و ترک می کنیم!
ما توی زندگیمون هم هیچ وقت
کسایی که برامون زحمت اصلی رو کشیدن نمیبینیم!
مافقط دوست داریم کسایی رو ببینیم که
برامون نقش بازی می کنن؛
به چه چیز تو انقدر
وابسته شدم؟
به چشمانت که مرا نگاه نمیکنند
یا به قلبت که مال من نیست؟
ما فقط دوست معمولی بودیم!
وقتی شب به شب بیدار می ماندیم به پای هم توی صفحه های مجازی لعنتی تا خوابمان بگیرد لابلای حرف زدن های بیخودمان از روزمرگی های بیخودترمان دوست معمولی بودیم!
وقتی اولین بار توی سرازیری ولیعصر قرار گذاشتیم و دیدمش و خیز برداشت که توی آغوشش بگیردم و من بی معطلی گم شدم میان بازوانش دوست معمولی بودیم!
چند لحظه گذشته از دومین قرار وقتی کلافه گفت آن روسری لعنتی را بکش جلوتر و آن رژ خرابی را پاک کن از لب های وامانده ات و من فکر نکردم که کجای رژ صورتیِ رنگ و رو رفته ام مخصوص آدم های خراب است دوست معمولی بودیم!
به وقتِ نخورده مستیِ قرار سوم که دود سیگارش را فوت کرد توی صورتم و من یادم رفت چقدر از سیگار متنفرم، چقدر از سیگار بدم می آید و غرق شدم توی حس خوشایندِ دود آمیخته با عطر تلخش دوست معمولی بودیم!
به شیرینیِ قرار چهارم، درست همان جایی که سرم را گرفته بود به سینه اش و لابلای دیالوگ های علی سنتوری و حسادت من به تک تک نگاه هایش به گلشیفته و در پسِ نفس های عمیق و سنگینمان دوست معمولی بودیم!
به گاهِ قرار پنجم، زیر بارانِ بی چتر پیاده روی خلوت ناکجا آباد و درست همان لحظه ی پر التهاب لعنتی که ایستادم روی پنجه ی پاهایم و سرش خم شد که ممنوعه و عمیق و کوتاه و شیرین و پر از اضطراب و با طعم باران ببوسمش و ببوسدم دوست معمولی بودیم!
هنگامه ی بی قراری قرار ششم و لابلای بویِ حلوایِ جان گرفته از تردید نگاه های گریزانش و در انعکاس تصویر تارش توی نی نی لرزان مردمک چشم های مضطربم دوست معمولی بودیم!
سرِ قرار هفتمی که رفتم و نیامد و منتظر ماندم و نیامد و همه آمدند و نیامد و رفتند و نیامد و نمی آید و نخواهد آمد، دوست معمولی بودیم!
به وقت شرعیِ قرارِ یک هزار و سیصد و چندم و به حرمت پیام های نرسیده و تماس های رد شده و گریه های شبانه و زخم های روی زخم آمده و جراحت های جذام شده و خاطرات نداشته و یادگاری های نداده و دوستت دارم هایی که باورم نشد و به حرمت چشم انتظاری ها و این تنهایی بی پایانِ ابدی..
ما هنوز هم دوست معمولی هستیم!