eitaa logo
HELLFIRE CLUB ARCHIVE
26 دنبال‌کننده
38 عکس
0 ویدیو
3 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/HELLFIRE_CLUB16 ناشناس برای ارسال نوشته‌ها و فن‌فیک‌ها: https://abzarek.ir/service-p/msg/4554922
مشاهده در ایتا
دانلود
جیمز در اتاق را باز کرد، اتاق تاریکِ تاریک بود و فقط می‌شد از سوسوی کوچک نور سیگار و بوی آن تشخصی داد که کسی در اتاق است. جیمز آهی کشید و در را بست، می‌توانست حدس بزند سیریوس کجاست. با همان لباس‌ها خودش را روی تخت کنار سیریوس انداخت. سیریوس بدون حرفی سیگار را به سمتش گرفت، جیمز سیگار را گرفت و پُک عمیقی به آن زد. کمی بعد گفت:《بهم گفت خیلی مغرور و خودخواهم.》 سیریوس لبخند تلخی زد:《مگه دروغ گفت؟》 جیمز بی توجه به او پک دیگری به سیگار زد: 《گاهی حس می‌کنم واقعا قرار نیست به دستش بیارم.》 سیریوس دستش را زیر سرش گذاشت و اجازه داد موهایش روی دست‌های عریانش پخش شوند:《شاید باید بی‌خیال شی.》 جیمز ناامید گفت:《شاید. با داداشت حرف زدی؟》 سیریوس با به یاد آوردن ریگولوس غمگین شد:《اون... با دوستاش حالش خیلی خوبه. نمی‌خوام مزاحمش باشم. اینجوری واسه جفتمون بهتره.》 جیمز به دروغ گفت:《واقعا برادر افتضاحی هستی.》 سیریوس با خستگی خندید و متقابلا دروغ گفت:《تو هم اصلا جذاب نیستی.》 هیچکس نمی‌دانست سیریوس از دور مراقب برادرش بود، هیچکس جز جیمز. هیچکس نمی‌دانست جیمز چقدر به خاطر پس زده شدن از طرف لیلی، در عذاب است، هیچکس به جز سیریوس. و آن دو در تاریکی از یک سیگار مشترک استفاده کردند. دود دور غم‌هایشان می‌پیچید و سکوتشان پر از حرف بود. شاید در روز و روشنایی می‌خندیدند و به گونه‌ای رفتار می‌کردند که گویی هیچ‌چیز برایشان مهم نیست، اما تاریکی چنگ می‌انداخت و تمام دردها را بیرون می‌کشید. و به راستی چه کسی جز بهترین دوست مناسب شنیدن دردهای پنهان آدمی؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سیریوس کتاب را پرتاب کرد روی زمین و فریاد زد:《لعنت به هرچی معجون سازیه.》 جیمز در حالی که کتاب روی صورتش افتاده بود، از خواب پرید و ریموس که داشت درس می‌خواند به سیریوس نگاه سرزنش‌گر انداخت:《چندبار بهت گفتم در طول ترم بخون که اینجوری نشه؟》 سیریوس انگشت لای موهایش کرد و گفت:《خیلی خب، خیلی خب.》 بعد از روی تخت پایین آمد و با زانو به سمت ریموس رفت:《تو بهم می‌رسونی نمی‌رسونی؟》 جیمز عینکش را به چشم زد و آن‌دو را تماشا کرد. پیتر نیز شکلاتی در دهان گذاشت و منتظر پاسخ ریموس ماند. ریموس بدون نگاه کردن به او گفت:《معلومه که نه، می‌خواستی بخونی من که بهت گفته بودم‌.》 سیریوس حالت مظلوم به خود گرفت و مانند هروقت دیگر که کارش گیر ریموس می‌افتاد، گفت:《مونی؟ خواهش می‌کنم، به نمره این درس نیاز دارم.》 جیمز پوزخند زد و ریموس کمی نرم‌تر شد:《حالا شاید یکم بهت برسونم.》 سیریوس با شادی روی پاهایش پرید. جیمز دستش را جلو آورد و سیریوس زد قدش. جیمز گفت:《انتظار نداشتم قبول کنه، کارت خوب بود.》 سیریوس درحالی که موهایش جلوی چشمانش را گرفته بودند، خودش را کنار پیتر روی مبل جا داد و شکلاتش را گرفت:《من استاد دل بردنم، چی فکر کردی آقای پاتر؟》 بعد شکلاتی به سمت او پرتاب کرد. جیمز شکلات را در هوا گرفت و گفت:《به هر حال همه می‌دونن من جذاب ترم آقای بلک. نمونه‌ش دوروتی اسکینز از هافلپاف.》 دوروتی اسکینز دختر سال‌پایینی بود که بدجوری شیفته جیمز شده بود. سیریوس دهان‌کجی کرد و گفت:《دوروتی یه احمقه. مهم لیلیه که هنوزم از تو خوشش نمیاد.》 پیتر به حرف سیریوس خندید و با نگاه خشمگین جیمز رو به رو شد:《به وقتش لیلی هم ‌می‌فهمه من چقدر جذابم. بذار مسابقه این هفته برسه، تو کوئیدیچ یه جوری خودنمایی می‌کنم ک...》 ریموس وسط حرفش پرید:《اگه معجون‌سازی رو بیوفتی کوئیدیچ و دخترا نمی‌تونن هیچکاری برات کنن.》 و رفت سراغ ترکیب معجون دیگر. سیریوس گفت:《ریموس بی‌خیال درس.》 از جا بلند شد و پیتر را با خودش به سمت جیمز کشید. بعد ریموس را در حالی که او رغبتی نداشت به سمت خودشان کشید و وقتی همه دور هم حلقه زدند گفت:《می‌دونید الان چی حال میده؟》 ریموس که می‌دانست پایان حرف سیریوس چیست گفت:《سیریوس نه.》 سیریوس با لبخند شیطنت آمیز گفت:《سیریوس آره.》 ریموس هشدار داد:《سیریوس نه.》 پیتر و جیمز با خنده گفتند:《سیریوس آره.》 و سیریوس فریاد زد:《و سه به یک برنده ماییم. جیمز نقشه و شنلتو بیار، وقت ماجراجویی رسیده.》
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این فن‌فیک حاوی اسپویل از فیلم/کتاب انجمن شاعران مرده است.
تقدیم به واقعی‌ترین دکتر استرنج بعد خودش. این یک داستان نیست، یک آرزوست. یک پایان خوش برای پسرکی که تمام آرزویش در یک گلوله بود. برای پسرکی به نام نیل که خود را درونش دیدم و حالا می‌خواهم نجاتش دهم. من ثابت خواهم کرد که پایان تمام نیل‌ها و تادها در دنیا بد نیست. در دنیای من، نیل بعد از آنکه تئاترش را با شوق و ذوق بازی کرد، بعد از آنکه به تماشاچی‌ها تعظیم کرد، با پدرش به خانه نرفت. آقای پری وقتی برق در چشمان نیل را دید، وقتی دید چگونه دیالوگ‌هایش را بر زبان میاورد، دریافت که شاید باید به پسرش اجازه دهد راه خودش را برود. آقای پری به پشت صحنه رفت. صدای تمام پسران و فریادهای شادی‌شان خفه شد و در سکوت به آقای پری و پسرش نگاه کردند. اما آقای پری جلو رفت، دستش را روی شانه نیل گذاشت و گفت:《کارت خوب بود.》 سه کلمه و نیل احساس می‌کرد جاودان است. سه کلمه و درخشش چشمان نیل به اندازه درخشش ستارگان در آسمان بود. آقای پری وقتی حرفش را زد از آنجا رفت و نیل و بچه‌ها به مدرسه برگشتند. آنها شادی‌شان را با یک جلسه دیگه در غار تکمیل کردند. مانند شب‌های گذشته شنل پوشیدند، کتاب شعر برداشتند و راهی غار شدند. پس از آن؟ آه شما بقیه‌‌ش را می‌دانید. چارلی گفت:《من به جنگل رفتم...》 و شعر آغاز شد. شاید حتی تاد هم شعر بخواند. و آن‌ها آنجا هستند، پسرانی که طغیان کردند و همه می‌دانند این مدرسه پسرانی مردتر از آنها تا به حال تربیت نکرده بود و نخواهد کرد. و این بود شبی که اگر برای نیل پری جوان با گلوله به پایان نمی‌رسید، چگونه می‌شد.
لیست فن‌فیک‌ها برای دسترسی راحت‌تر: چندپارتی‌ها: (بیست پارت) (بیست و یک چپتر) تک‌پارتی‌ها: (نوشته‌های غیر فن‌فیک) این لیست آپدیت خواهد شد. برای ارسال نوشته‌ها و فن‌فیک‌هاتون برای ارسال نظرات و حرفاتون