سیریوس کتاب را پرتاب کرد روی زمین و فریاد زد:《لعنت به هرچی معجون سازیه.》
جیمز در حالی که کتاب روی صورتش افتاده بود، از خواب پرید و ریموس که داشت درس میخواند به سیریوس نگاه سرزنشگر انداخت:《چندبار بهت گفتم در طول ترم بخون که اینجوری نشه؟》
سیریوس انگشت لای موهایش کرد و گفت:《خیلی خب، خیلی خب.》
بعد از روی تخت پایین آمد و با زانو به سمت ریموس رفت:《تو بهم میرسونی نمیرسونی؟》
جیمز عینکش را به چشم زد و آندو را تماشا کرد. پیتر نیز شکلاتی در دهان گذاشت و منتظر پاسخ ریموس ماند. ریموس بدون نگاه کردن به او گفت:《معلومه که نه، میخواستی بخونی من که بهت گفته بودم.》
سیریوس حالت مظلوم به خود گرفت و مانند هروقت دیگر که کارش گیر ریموس میافتاد، گفت:《مونی؟ خواهش میکنم، به نمره این درس نیاز دارم.》
جیمز پوزخند زد و ریموس کمی نرمتر شد:《حالا شاید یکم بهت برسونم.》
سیریوس با شادی روی پاهایش پرید. جیمز دستش را جلو آورد و سیریوس زد قدش. جیمز گفت:《انتظار نداشتم قبول کنه، کارت خوب بود.》
سیریوس درحالی که موهایش جلوی چشمانش را گرفته بودند، خودش را کنار پیتر روی مبل جا داد و شکلاتش را گرفت:《من استاد دل بردنم، چی فکر کردی آقای پاتر؟》
بعد شکلاتی به سمت او پرتاب کرد.
جیمز شکلات را در هوا گرفت و گفت:《به هر حال همه میدونن من جذاب ترم آقای بلک. نمونهش دوروتی اسکینز از هافلپاف.》
دوروتی اسکینز دختر سالپایینی بود که بدجوری شیفته جیمز شده بود. سیریوس دهانکجی کرد و گفت:《دوروتی یه احمقه. مهم لیلیه که هنوزم از تو خوشش نمیاد.》
پیتر به حرف سیریوس خندید و با نگاه خشمگین جیمز رو به رو شد:《به وقتش لیلی هم میفهمه من چقدر جذابم. بذار مسابقه این هفته برسه، تو کوئیدیچ یه جوری خودنمایی میکنم ک...》
ریموس وسط حرفش پرید:《اگه معجونسازی رو بیوفتی کوئیدیچ و دخترا نمیتونن هیچکاری برات کنن.》
و رفت سراغ ترکیب معجون دیگر. سیریوس گفت:《ریموس بیخیال درس.》
از جا بلند شد و پیتر را با خودش به سمت جیمز کشید. بعد ریموس را در حالی که او رغبتی نداشت به سمت خودشان کشید و وقتی همه دور هم حلقه زدند گفت:《میدونید الان چی حال میده؟》
ریموس که میدانست پایان حرف سیریوس چیست گفت:《سیریوس نه.》
سیریوس با لبخند شیطنت آمیز گفت:《سیریوس آره.》
ریموس هشدار داد:《سیریوس نه.》
پیتر و جیمز با خنده گفتند:《سیریوس آره.》
و سیریوس فریاد زد:《و سه به یک برنده ماییم. جیمز نقشه و شنلتو بیار، وقت ماجراجویی رسیده.》
تقدیم به واقعیترین دکتر استرنج بعد خودش.
این یک داستان نیست، یک آرزوست. یک پایان خوش برای پسرکی که تمام آرزویش در یک گلوله بود.
برای پسرکی به نام نیل که خود را درونش دیدم و حالا میخواهم نجاتش دهم.
من ثابت خواهم کرد که پایان تمام نیلها و تادها در دنیا بد نیست.
در دنیای من، نیل بعد از آنکه تئاترش را با شوق و ذوق بازی کرد، بعد از آنکه به تماشاچیها تعظیم کرد، با پدرش به خانه نرفت.
آقای پری وقتی برق در چشمان نیل را دید، وقتی دید چگونه دیالوگهایش را بر زبان میاورد، دریافت که شاید باید به پسرش اجازه دهد راه خودش را برود.
آقای پری به پشت صحنه رفت. صدای تمام پسران و فریادهای شادیشان خفه شد و در سکوت به آقای پری و پسرش نگاه کردند.
اما آقای پری جلو رفت، دستش را روی شانه نیل گذاشت و گفت:《کارت خوب بود.》
سه کلمه و نیل احساس میکرد جاودان است.
سه کلمه و درخشش چشمان نیل به اندازه درخشش ستارگان در آسمان بود.
آقای پری وقتی حرفش را زد از آنجا رفت و نیل و بچهها به مدرسه برگشتند. آنها شادیشان را با یک جلسه دیگه در غار تکمیل کردند.
مانند شبهای گذشته شنل پوشیدند، کتاب شعر برداشتند و راهی غار شدند.
پس از آن؟ آه شما بقیهش را میدانید.
چارلی گفت:《من به جنگل رفتم...》
و شعر آغاز شد. شاید حتی تاد هم شعر بخواند. و آنها آنجا هستند، پسرانی که طغیان کردند و همه میدانند این مدرسه پسرانی مردتر از آنها تا به حال تربیت نکرده بود و نخواهد کرد.
و این بود شبی که اگر برای نیل پری جوان با گلوله به پایان نمیرسید، چگونه میشد.
لیست فنفیکها برای دسترسی راحتتر:
چندپارتیها:
#Another_life (بیست پارت)
#moon_child
#الفنوالد
#Clary_Kate (بیست و یک چپتر)
تکپارتیها:
#Steddie
#The_maze_runner
#ST
#Marauders
#Dead_poet_society
#black_brothers
#متن (نوشتههای غیر فنفیک)
این لیست آپدیت خواهد شد.
برای ارسال نوشتهها و فنفیکهاتون
برای ارسال نظرات و حرفاتون
پارت اول:
ناگهان، صدای غرش خفیفی از داخل دیوارها شنیده شد. انگار کسی داشت با چکمههای سنگین، روی سقف اتاق زیرشیروانی راه میرفت. چراغها با شدت بیشتری شروع به چشمک زدن کردند و سایههای لرزان روی دیوارها رقصیدند.
داستین با چشمانی گشاد شده فریاد زد: «اونا توی خونهان! دارن میان این سمت!»
استیو چوب بیسبالش رو محکم گرفت و به سمت دری که به اتاق زیرشیروانی باز میشد دوید: «لوکاس! بچهها! پشت من قایم شید!»
لوکاس سریع تفنگ ساچمهای کوچکش رو آماده کرد و در کنار استیو ایستاد. مکس، با وجود ترس به سمت میز دستگاههای داستین رفت و شروع به دستکاری سریع سیمها کرد. «داستین! اون فرکانس عجیب داره قویتر میشه! انگار دارن سعی میکنن یه چیزی رو از آپساید داون(دنیای وارونه)بکشونن بیرون!»
استیو در چوبی اتاق رو با تمام قدرت هل داد. صدایی شبیه به شکستنِ استخوان شنیده شد و بخشی از در کنده شد. پشت درهیچ موجودی نبود اما هوا به طرز وحشتناکی سرد و سنگین شده بود.
مه غلیظ سیاهرنگی از شکاف در به داخل اتاق نفوذ میکرد و بوی گوگرد و پوسیدگی میداد.
«این یه تلهست!» استیو با صدای بلند گفت: «اونا دارن حواس مارو پرت میکنن»
در همین لحظه، صدای خشدار و وهمآلودی از پشت بلندگوی قدیمی داستین شنیده شد. صدایی که شبیه به وزوز هزاران حشرهی گرسنه بود، اما کلماتی در آن پنهان بود: «..شما..نمی...تونید..فرار..کنید..هاکینز..مال ماست..»
داستین با وحشت به دستگاهش نگاه کرد: «این...این صدای «وکنا» ست!داره از طریق دستگاه من باهامون حرف میزنه
ناگهان، تمام دستگاهها و لامپهای اتاق منفجر شدند و اتاق را در تاریکی مطلق فرو بردند. فقط صدای نفسنفس زدن بچهها و استیو شنیده میشد
مکس با صدایی لرزان گفت: «چراغها رو روشن کن داستین!»
داستین با ناامیدی جواب داد: «نمیتونم همه چیز... همه چیز نابود شد»
در همین لحظه، از گوشهی اتاق، نوری ضعیف و بنفش شروع به تابیدن کرد. نوری که شبیه به نور وکنا بود، اما... انرژی متفاوتی داشت. نور به سمت مکس کشیده شد و یک دایرهی کوچیک درخشان روی زمین، درست جلوی پایش شکل گرفت.
استیو با تعجب پرسید: «مکس؟ این چیه؟»
مکس، با چشمانی که از تعجب و کمی ترس برق میزد، به دایرهی نور خیره شد. «من... من نمیدونم ولی... حس میکنم داره باهام حرف میزنه.»
نورِ بنفش شدت گرفت و شروع به چرخش کرد. ناگهان، یک تصویرِ مبهم در میان نور شکل گرفت. تصویری از یک... دروازه؟ دروازهای که شبیه به شکافهای «آپساید داون» بود، اما... در ابعاد کوچکتر.
لوکاس فریاد زد: «مکس! عقب بکش! خطرناکه!»
اما مکس انگار در خلسه بود. دستش را به سمت نور دراز کرد. «اون... اون داره کمکم میکنه.
همون لحظه، استیو متوجه شد که شکاف در اتاق، دیگر سیاه و خالی نیست. مه غلیظ سیاهرنگ، حالا شکلِ موجودی را به خود گرفته بود. موجودی با شاخکهای بلند و چشمانی که در تاریکی میدرخشیدند
«مکس! سریع!» استیو با تمام قدرت فریاد زد.
با این فریاد، انگار طلسم نور بنفش شکست، مکس به عقب پرید و در همان لحظه، شکاف نور روی زمین ناپدید شد. اما مه سیاه دیگر یک سایه نبود بلکه هیولایی بود که با سرعت به سمت آنها حمله میکرد
استیو چوب بیسبالش را بلند کرد و فریاد کشید: «وقت نمایشه!»
پایان پارت یک...
پ.ن:حتی توی تصورات منم استیو پرستار بچه هاست😅
#مکس