eitaa logo
HELLFIRE CLUB ARCHIVE
26 دنبال‌کننده
38 عکس
0 ویدیو
3 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/HELLFIRE_CLUB16 ناشناس برای ارسال نوشته‌ها و فن‌فیک‌ها: https://abzarek.ir/service-p/msg/4554922
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این فن‌فیک حاوی اسپویل از فیلم/کتاب انجمن شاعران مرده است.
تقدیم به واقعی‌ترین دکتر استرنج بعد خودش. این یک داستان نیست، یک آرزوست. یک پایان خوش برای پسرکی که تمام آرزویش در یک گلوله بود. برای پسرکی به نام نیل که خود را درونش دیدم و حالا می‌خواهم نجاتش دهم. من ثابت خواهم کرد که پایان تمام نیل‌ها و تادها در دنیا بد نیست. در دنیای من، نیل بعد از آنکه تئاترش را با شوق و ذوق بازی کرد، بعد از آنکه به تماشاچی‌ها تعظیم کرد، با پدرش به خانه نرفت. آقای پری وقتی برق در چشمان نیل را دید، وقتی دید چگونه دیالوگ‌هایش را بر زبان میاورد، دریافت که شاید باید به پسرش اجازه دهد راه خودش را برود. آقای پری به پشت صحنه رفت. صدای تمام پسران و فریادهای شادی‌شان خفه شد و در سکوت به آقای پری و پسرش نگاه کردند. اما آقای پری جلو رفت، دستش را روی شانه نیل گذاشت و گفت:《کارت خوب بود.》 سه کلمه و نیل احساس می‌کرد جاودان است. سه کلمه و درخشش چشمان نیل به اندازه درخشش ستارگان در آسمان بود. آقای پری وقتی حرفش را زد از آنجا رفت و نیل و بچه‌ها به مدرسه برگشتند. آنها شادی‌شان را با یک جلسه دیگه در غار تکمیل کردند. مانند شب‌های گذشته شنل پوشیدند، کتاب شعر برداشتند و راهی غار شدند. پس از آن؟ آه شما بقیه‌‌ش را می‌دانید. چارلی گفت:《من به جنگل رفتم...》 و شعر آغاز شد. شاید حتی تاد هم شعر بخواند. و آن‌ها آنجا هستند، پسرانی که طغیان کردند و همه می‌دانند این مدرسه پسرانی مردتر از آنها تا به حال تربیت نکرده بود و نخواهد کرد. و این بود شبی که اگر برای نیل پری جوان با گلوله به پایان نمی‌رسید، چگونه می‌شد.
لیست فن‌فیک‌ها برای دسترسی راحت‌تر: چندپارتی‌ها: (بیست پارت) (بیست و یک چپتر) تک‌پارتی‌ها: (نوشته‌های غیر فن‌فیک) این لیست آپدیت خواهد شد. برای ارسال نوشته‌ها و فن‌فیک‌هاتون برای ارسال نظرات و حرفاتون
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت اول: ناگهان، صدای غرش خفیفی از داخل دیوارها شنیده شد. انگار کسی داشت با چکمه‌های سنگین، روی سقف اتاق زیرشیروانی راه می‌رفت. چراغ‌ها با شدت بیشتری شروع به چشمک زدن کردند و سایه‌های لرزان روی دیوارها رقصیدند. داستین با چشمانی گشاد شده فریاد زد: «اونا توی خونه‌ان! دارن میان این سمت!» استیو چوب بیسبالش رو محکم گرفت و به سمت دری که به اتاق زیرشیروانی باز می‌شد دوید: «لوکاس! بچه‌ها! پشت من قایم شید!» لوکاس سریع تفنگ ساچمه‌ای کوچکش رو آماده کرد و در کنار استیو ایستاد. مکس، با وجود ترس به سمت میز دستگاه‌های داستین رفت و شروع به دستکاری سریع سیم‌ها کرد. «داستین! اون فرکانس عجیب داره قوی‌تر می‌شه! انگار دارن سعی می‌کنن یه چیزی رو از آپ‌ساید داون(دنیای وارونه)بکشونن بیرون!» استیو در چوبی اتاق رو با تمام قدرت هل داد. صدایی شبیه به شکستنِ استخوان شنیده شد و بخشی از در کنده شد. پشت در‌هیچ موجودی نبود اما هوا به طرز وحشتناکی سرد و سنگین شده بود. مه غلیظ سیاه‌رنگی از شکاف در به داخل اتاق نفوذ می‌کرد و بوی گوگرد و پوسیدگی می‌داد. «این یه تله‌ست!» استیو با صدای بلند گفت: «اونا دارن حواس مارو پرت می‌کنن» در همین لحظه، صدای خش‌دار و وهم‌آلودی از پشت بلندگوی قدیمی داستین شنیده شد. صدایی که شبیه به وزوز هزاران حشره‌ی گرسنه بود، اما کلماتی در آن پنهان بود: «..شما..نمی‌...تونید..فرار..کنید..هاکینز..مال ماست..» داستین با وحشت به دستگاهش نگاه کرد: «این...این صدای «وکنا» ست!داره از طریق دستگاه من باهامون حرف میزنه ناگهان، تمام دستگاه‌ها و لامپ‌های اتاق منفجر شدند و اتاق را در تاریکی مطلق فرو بردند. فقط صدای نفس‌نفس زدن بچه‌ها و استیو شنیده می‌شد مکس با صدایی لرزان گفت: «چراغ‌ها رو روشن کن داستین!» داستین با ناامیدی جواب داد: «نمی‌تونم همه چیز... همه چیز نابود شد» در همین لحظه، از گوشه‌ی اتاق، نوری ضعیف و بنفش شروع به تابیدن کرد. نوری که شبیه به نور وکنا بود، اما... انرژی متفاوتی داشت. نور به سمت مکس کشیده شد و یک دایره‌ی کوچیک درخشان روی زمین، درست جلوی پایش شکل گرفت. استیو با تعجب پرسید: «مکس؟ این چیه؟» مکس، با چشمانی که از تعجب و کمی ترس برق می‌زد، به دایره‌ی نور خیره شد. «من... من نمی‌دونم ولی... حس می‌کنم داره باهام حرف می‌زنه.» نورِ بنفش شدت گرفت و شروع به چرخش کرد. ناگهان، یک تصویرِ مبهم در میان نور شکل گرفت. تصویری از یک... دروازه؟ دروازه‌ای که شبیه به شکاف‌های «آپ‌ساید داون» بود، اما... در ابعاد کوچک‌تر. لوکاس فریاد زد: «مکس! عقب بکش! خطرناکه!» اما مکس انگار در خلسه بود. دستش را به سمت نور دراز کرد. «اون... اون داره کمکم می‌کنه. همون لحظه، استیو متوجه شد که شکاف در اتاق، دیگر سیاه و خالی نیست. مه غلیظ سیاه‌رنگ، حالا شکلِ موجودی را به خود گرفته بود. موجودی با شاخک‌های بلند و چشمانی که در تاریکی می‌درخشیدند «مکس! سریع!» استیو با تمام قدرت فریاد زد. با این فریاد، انگار طلسم نور بنفش شکست، مکس به عقب پرید و در همان لحظه، شکاف نور روی زمین ناپدید شد. اما مه سیاه دیگر یک سایه نبود بلکه هیولایی بود که با سرعت به سمت آنها حمله می‌کرد استیو چوب بیسبالش را بلند کرد و فریاد کشید: «وقت نمایشه!» پایان پارت یک... پ.ن:حتی توی تصورات منم استیو پرستار بچه هاست😅
زمان همیشه می‌گذرد و خواهد گذشت اما این بار و در اینجا اگر بگذرد خونی ریخته میشود، نامه ای آتش می‌گیرد، طوفانی به پا میخیزد ، عشقی خاکستر می‌شود و شهری ویران می‌شود، پاکی گسسته می‌شود و در کتاب‌ سرنوشت ، تاریخی سیاه رنگ بر روی کاغذی نقش میگیرد و شهر برای ابد عزادار این تلخی و ستمش بر فرزندش خواهد بود . تکیه ای از مقدمه
می‌گویند اینجا همه دیوانه‌اند من از پشت میله های فلزی به نور ماه چشم میدوزم، چیزی در ذهنم میدود: شاید بیرون این دیوارها دیوانه ای دیوانه تر از من می‌چرخد. و صدای پرستار : «باز با کسی حرف می‌زدی؟» او نمی‌داند سال‌هاست هیچ‌کس را ندارم جز خاطراتی که روی صندلی مینشینند و تا صبح مرور میشوند گاهی دستم را می‌گیرند و گاهی آن‌قدر واقعی می‌شوند که فراموش می‌کنم کدام‌یک از ما بیماریم. ترس من از سوزن و ساختمان دیوانگان نیست. از روزی می‌ترسم که خوب شوم در را باز کنند تا بروم و بفهمم کسی بیرون منتظرم نبوده.
_درستش کن. _چی رو درست کنم؟ _...این رو. به بدنه‌ی نابود شده‌اش اشاره کرد‌. _مجبورم نکن بیشتر توضیح بدم،اگه باتری‌م تموم بشه...باتری جایگزین ندارم.بذار حداقل...با بدنه‌ی سالم‌...خاموش بشم... دخترک آچارش را برداشت و بدون حرف شروع به جایگزین کردن قطعه های خراب نورا کرد. چهره‌اش گرفته بود. -هنوز به درد نخور نشدم،فقط باید...یه باتری دیگه...برام پیدا کنی... دخترک آهی کشید:"حرف نزن.باتری‌ت رو نگه دار." چهره‌اش طوری بود انگار داشت تلاش می‌کرد فریاد نزند. ولی با دیدن علامت قرمز روی نمایشگر نورا که پنج درصد را نشان می‌داد،آچارش را پرتاب کرد و فریاد زد:"خب آخه مجبور بودی همه‌ی انرژی‌ت رو بذاری واسه فرستادن سیگنال کمکی که هرگز دریافت نمیشه؟منِ لعنتی اینجا بهت نیاز دارم!" کم مانده بود بغضش بترکد.نورا چیزی نگفت،فقط با ال ای دی های آبی رنگش به او نگاه کرد‌. "محض رضای خدا،اون بیرون دیگه آدمی وجود نداره که بخواد کمکمون کنه!چرا بیخیال نشدی‌...دنیا خالی شده،تموم شده!من...من به تو نیاز داشتم...برای اینکه دیوونه نشم بهت نیاز داشتم...ولی همیشه خدا میخوای کاری رو بکنی که درسته!" دخترک و دست های خاکی شده‌اش را تمیز کرد و کف دستش را روی چشمانش کشید تا اشک هایش را پاک کند. نورا با اخرین انرژی باقی مانده‌اش گفت:"جستجو برای موجود زنده...موفق.برای یافتن آخرین انسان موفق باشی،کیلا..."ولی قبل از آنکه چیز دیگری بگوید،باتری اش خاموش شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا