قسمت پانزدهم
تئا زیر لب غر زد و لباس کثیف دیگری از روی زمین برداشت:《لعنت بهت تریس، سه روزه خونهای و همهجا رو به گند کشیدی.》
تریس با حال نزار کنار میز ناهارخوری نشسته و صبحانه میخورد، چشمانش سرخ شده بودند و ته ریش درآورده بود.
تئا لباسشویی را روشن کرد:《ته کِی میخوای غصهی اونو بخوری؟ اون بر نمیگرده. همین کارارو کردی که فراریش دادی دیگه.》
تریستین فریاد زد:《من تمام خودمو واسش گذاشتم. بردمش بیرون، براش کادو خریدم، بهش گفتم دوسش دارم، براش تیپ زدم. من... عاشقش بودم ولی اکن رفت. بهم گفت دوسم نداره و رفت این تقصیر من نبود.》
تئا متقابلا فریاد زد:《تقصیر توعه. تقصیر توعه که انقدر به بقیه بها میدی، که انقدر مغروری، چندبار باید بهت بگم این رابطهها به هیچجا نمیرسن. اگه جز هاکی و دختر چیز دیگهای واست مهم بود الان وضعت این نبود.》
تریستین گویی که این کافی است گفت:《من بهترین هاکیباز این دور و اطرافم.》
تئا ظرفها را داخل ظرفشویی کوبید:《و میبینی که این کافی نیست. چندمین باره که از یه تیم اخراج میشی؟ قبل از وارد شدن به تیم یاد بگیر که چجوری عضوی از یه تیم باشی.》
تریستین دهانکجی کرد:《اوه ببخشید آخه من تو بچگی اونقدر مزخرف و عجیب بودم، برعکس بعضیا که وقت نکردم عضو یه تیم باشم.》
و با همان لباسهای هاکی از خانه بیرون زد.
تئا دستهای کفیش را داخل موهای بلوند و مواجش کرد. در تمام زندگیاش نقش خواهر بزرگتر و مادر نداشتهشان را برای تریستین ایفا میکرد، مهمانی نمیرفت به خاطر او، وارد رابطه نمیشد به خاطر او و حالا اضافهکار شیفت پرستاری میماند آن هم به خاطر او.
از وقتی پدرشان هم مثل مادرشان مرده بود تریستین سرکشتر شده بود، بیشتر مینوشید و بیشتر هاکی بازی میکرد. و حالا که آن اوضاع پیش آمده بود تئا نگران بود کاری دست خودش دهد.
تا کِی باید گندهای این پسر را جمع میکرد؟
تریستین تمام عمرش را قضاوت شده بود. به خاطر مادرش، به خاطر پدرش، به خاطر خواهرش و از همه بیشتر به خاطر خودش. وقتی مادرشان مرد دریافت که هاکی میتواند نجاتدهنده باشد. که روی یخ سُر خوردن مانند پرواز است و هربار که یک پاک داخل دروازه فرود میاید دردهای تریستین از روحش بیرون میرود.
پس وقتی به مرور زمان دردها بیشتر شدند، هاکی هم بیشتر شد. دیگر اهمیتی نداشت دیگران چه میگویند، اهمیتی نداشت همتیمیهایش چهکار میکنند، او فقط باید برنده میشد.
فقط باید صدش را میگذاشت و با پیروزیهایش حفرههای روحش را پر میکرد. پیروزیهایی که داشتند به باخت تبدیل میشدند و حفرههایی که بیشتر و عمیقتر میشدند.
#Another_life
قسمت شانزدهم.
شب آمد و حتی ماه نیز به جایگاه خود برگشت، اما تریستین هنوز در خیابانها میچرخید. دست آخر تصمیم گرفت پیش تئو برود، حوصله برگشتن به خانه و رو به رو شدن با تئا را نداشت.
تئو، آن زباله جمعکن هنرمند برایش آدم عجیبی بود، عاشق گوشهگیری و دوری از اجتماع، بی حوصله اما با شور بسیار زیاد هنر در درونش.
تریستین دستان سرخشده از سرمایش را بهم مالید و در خانهی تئو را زد، البته اگه میشد آن را در نامید.
کمی بعد تئو با ظاهری خسته در را باز کرد و گفت:《خواهرت بیرونت کرده؟》
تریستین خندهای مصنوعی کرد:《چی؟ معلومه که نه. جرئت اینکارو نداره اصلا. فقط اینکه هوس کردم یه شب خودم و خودت با هم عشق کنیم. نظرته؟》
تئو با همین بی حسی پاسخ داد:《حداقل میخوای مزاحمم بشی بهم دروغ نگو.》
تریستین آهی کشید:《آره خب... راستش با هم دعوا کردیم، میدونی...》
تئو کمی جا باز کرد تا تریستین داخل شود:《میتونم حدس بزنم چرا دعوا کردین. و اینکه اگه میذارم الان بیای داخل فقط برای اینه که شب بمونی بیرون یخ میزنی، میمیری و سگها میخورنت، باورت نمیشه بعدش چقدر کثیفکاری میشه و سخت میشه جمعش کرد.》
تریستین با تعجب و حسی شبیه انزجار وارد خانه شد.
اما در آن سوی شهر، اوضاع برای زنی که تازه از مهمانی میامد خوب پیش نمیرفت، چرا که خونآشامی بالای سرش نشسته بود و خونش را میمکید.
وقتی نبض زن زیر دستان ادی کند شد، دریافت که باید عقب بکشد. دندانهایش را از گردن زن بیرون کشید و با آستین کتش خون دور دهانش را پاک کرد، که البته تاثیر زیادی نداشت.
از جایش برخاست که صدایی باعث شد سر جایش بماند:《شامت تموم شد عوضی؟》
آرام برگشت و چند پسر دید، پسران جوانی که معلوم بود کتک زدن دیگران کار هر شبشان است و احتمالا میان وعدههای غذایی مواد مخدر میکشند.
ادی با خونسردی گفت:《آره ولی هنوزم جا برای شام بیشتر دارما.》
و نیشخندی زد تا دندانهای نیشش معلوم شوند. پسری که گویی سردستهشان بود چاقو در آورد:《خیلی وقته حواسمون بهت هست. این محله جایی واسه هیولاها نداره.》
ادی خواست به سمتش برود که از پشت دو نفر از آنها دستانش را گرفتند و بالهایش را به گونهای به پشتش فشردند که نتواند آنها را تکان دهد.
پسر چاقو به دست جلوتر آمد و گفت:《امروز فقط ادبت میکنیم، ولی اگه دوباره تکرار بشه قول نمیدم چاقوم خودشو بتونه نگه داره.》
و شروع کردند به ادب کردن ادی با مشت و لگد.
مشتها و لگدها شاید کبودی ایجاد میکردند یا استخوان میشکستند، اما ادی حتی یکبار هم فریاد نزد. احتمالا همین کارش باعث محکمتر شدن ضرب و شتم شد، اما نمیخواست به آنها دردش را نشان دهد.
خونآشام؟ او بیشتر شبیه یک فرشته سقوط کرده بود.
فراری؟ او بیشتر به یک قهرمان میمانست.
هیولا؟ نه او ادی مانسون بود، یک عجیب غریب.
#Another_life
قسمت هفدهم.
وقتی آن پسران نتیجه گرفتند که ادی به اندازه کافی ادب شده و رفتند، او با تمام توان و آخرین جانش در بدن سعی کرد خودش را به جای امنی برساند.
نمیدانست چه شد که خودش را آش و لاش رو به روی اتاقک فلزی تئو دید. با ضعف دستش را بلند کرد و آرام در زد. وقتی تئو در را باز کرد و او را دید چهرهاش از تعجب و حیرت باز شد و ادی بالاخره تسلیم درد شد و روی او فرود آمد.
تئو ادی بیهوش را کشان کشان به داخل خانه برد. تریستین وقتی آنها را دید با عجله و حیرت انگشتان پفکیاش را پاک کرد و به کمک تئو رفت.
آنها ادی را روی مبل مندرس گذاشتند، تئو ابروهایش را گره زد و تریستین پرسید:《وضعش خیلی خرابه. باید ببریمش بیمارستان.》
تئو او را شماتت کرد:《دیوونه شدی؟ بعدش چی؟ میبرن آزمایشگاه تیکه تیکهش کنن تا بفهمن چی توشه ها؟》
تریستین دستهایش را به نشانه تسلیم بالا گرفت:《فقط میخواستم کمک کنم.》
تئو کمی فکر کرد و سپس گقت:《اگه میخوای کمک کنی برو خواهرتو بیار. مگه پرستار نبود؟》
تریستین فورا گفت:《تئا نه. اونو وارد این قضایا نمیکنم.》
یک ساعت بعد تریستین به یک آمبولانش جلوی محل کار تئا تکیه زده بود و منتظر بود تا او از راه برسد. تئا از بیمارستان بیرون آمد و وقتی تریستین را دید به سمتش حرکت کرد.
تریستین او را به دنبال خودش به سر خیابان برد و در حالی که تاکسی میگرفت گفت:《یه مریض داریم، نمیشد آوردش بیمارستان پس تو رو میبریم پیشش.》
تئا سعی کرد چیزی بگوید اما کلمات او را یاری نمیکردند، پس فقط گفت:《آها. فکر... نکنم مشکلی باشه.》
تریستین با جدیتی که هیچگاه در چهرهاش یافت نمیشد به او گفت:《مسئله اینجاست که اون عادی نیست... اون آدم نیست.》
تئا اخم کرد و مانند مادری که به بچهاش ادب یاد میدهد به او گفت:《تو نباید آدما رو به خاطر مشکلات روحی یا جسمی مسخره کنی تریس.》
تریستین غر زد:《میخوام بدونم وقتی دیدیش هم همینو میگی یا نه.》
و سوار تاکسی زردی شد که جلوی پایش ایستاد.
#Another_life
قسمت هجدهم.
تریستین پول تاکسی را حساب کرد و به همراه تئا وارد قبرستان ماشینها شد. وقتی به خانه رسیدند، تریستین به تئا گفت:《هر کاری میکنی جیغ نزن.》
و در را باز کرد. تئا میخواست بگوید که چیزی برای ترسیدن وجود ندارد، تا آنکه ادی را روی مبل دید.
میتوانست قسمت بخورد که قلبش چند تپش جا انداخت. تئو و تریستین با انتظار به تئا خیره شدند اما تئا خشکش زده بود. با چشمانش بالهای ادی را دنبال کرد، آنها را روی موهای آشفتهی او لغزاند و سپس سراغ دندانهای نیشش رفت که از دهان کمی بازش نمایان بودند.
تئا چندبار دهانش را باز کرد تا توانست صدایی بیرون بدهد:《او... اون چیه؟》
تریستین دستپاچه دستش را به پشت گردنش مالید و گفت:《میشه گفت خونآشام.》
خونآشام.
تئا خندهای عصبی کرد:《خونآشام مثل همونا که تو تابوت میخوابن و خون آدما رو میمکن؟》
با ناباوری نفسش را بیرون داد. تئو پاسخ داد:《فکر نکنم این یکی تو تابوت بخوابه ولی آره همونا.》
کمی دیگر سکوت برقرار شد. تا آنکه تئا نفس عمیقی کشید و رو به تئو گفت:《جعبه کمکهای اولیهتو بیار.》و رو به تریستین گفت:《چندتا چیز میخوام برام از داروخونه بخری.》
ادی با درد شدیدی در دستش و بالهایش به هوش آمد. چشمانش را که گویی خُرده شیشه در آنها ریخته بودند، آنقدر که میسوخت، باز کرد و وقتی تاری آنها از بین رفت، یک دختر بالای سرش دید.
او خواهر تریستین بود، اسمش چی بود؟ تئا. موهای مواج و بلوندش روی شانه ریخته بودند. و او داشت گریه میکرد!
اشکهایش مثل مروارید میچکیدند و چشمانش خطوط روی کتاب را دنبال میکردند. یعنی به خاطر نوشتهی داخل کتاب اشک میریخت؟ فکری احمقانه به سر ادی زد که میگفت شاید هم او برای ادی اشک میریخت!
محکم پلک زد تا فکر ناگهانی و ابلهانه را از سرش بیرون ببرد. به تئا گفت:《س... سلام.》
تئا از جا پرید، با دستش اشکهایش را پاک کرد و با خنده گفت:《شرمنده کتابش خیلی... غمانگیزه. چطوری؟》
ادی سعی کرد سر جایش بنشیند که باعث شد بدنش مثل زمینلرزه بلرزد و سرشار از درد شود. با صدایی که درد در آن پنهان بود گفت:《زندهام.》
تئا لبخند زد:《اونقدرام بد نیست نه؟ تئو و تریس رفتن یه چیزی واسه خوردن بخرن الاناست که بیان.》
تئا حتما او را به جا نیاورده بود، گفت:《آهان.》
کمی در سکوت معذبکننده گذشت. تئا از جایش بلند شد و وقتی برگشت کاسهای سوپ دستش بود:《احتمالا گرسنه باشی. البته نمیدونم... خونآشاما سوپ میخورن؟》
ادی گلویش را صاف کرد و گفت:《خونآشام نبودم هم سوپ نمیخوردم... فکر کنم فقط کسایی که عقل ندارن سوپ بخورن.》
و بعد هردویشان پقی زدند زیر خنده. حتی نمیدانستند به چی میخندند، و صدای خنده تئا کافی بود تا قلب ادی سریعتر بتپد.
تئا سوپ را به ادی داد، چشمک زد:《تو خونآشام بامزهای هستی ادی مانسون از هاوکینز.》
از جایش بلند شد و ادی را تنها گذاشت.
همان یک جمله کافی بود تا ادی سوپ را سر بکشد و احساس کند روحش به پرواز در آمده.
#Another_life